تبليغاتX
عشقبازی
عشقبازی
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
چگونه بلاگر شويم ؟

چگونه بلاگر شويم ؟

 


مواد لازم:
 
1- يک عدد مخ (حتی الامکان گنديده و پوسيده)
 
2- يک مقدار رو (هر چه بيشتر بهتر)
 
3- يک پيمانه وقت (خانومای محترم پيمانتونو سر پر در نظر بگيرين)
 
4- مقداری ريش جهت گرو گذاشتن و لينک گرفتن

(تذکر: خانومای محترم ناراحت نباشن که ريش


ندارن چون پسرا خيلی راحت به اونا لينک ميدن)
 
5- يک ذره اطلاعات برنامه نويسی (نداشتی هم نداشتی)
 
6- کمی شانس
 
7- نوک سوزن هوش جهت دودر کردن مطالب

بدون متوجه شدن صاحابش
 
8- نمک به ميزان لازم
 
مراحل کار:
 
1- ميری تو سايت بلاگفا یا میهن بلاگ و يه بلاگ

به نام خودت ثبت ميکنی. اولين و مهمترين چيز


انتخاب اسم مناسبه. هر چی اسم بلاگت

 تو چشم تر باشه بهتره. برای مثال اسامی: آب‌حوضی،


لگن‌سوراخ، لوله ‌چاه، فک‌آويزون، خشتک ‌پاره،

 فاضلاب، قوزميت! و... پيشنهاد مي‌شود.
 
2- حالا که اسم بلاگتو انتخاب کردی وقتشه که

يه قالب انتخاب کنی. برای شروع کار يه قالب ساده


انتخاب مي‌کنی که بتونی هر بلايی بخوای سرش بياری.
 
3- در اين مرحله وظيفه خطير دودر کردن شروع ميشه.

 ميری تو بلاگای مختلف و هر قسمتی رو که


خوشت اومد از قالبش دودر ميکنی و ميذاری تو بلاگ خودت.

 البته اون يه ذره هوش بايد اينجا فعال


بشه. بايد کلمات يا شکل اون چيزی رو که دودر کردی

رو عوض کنی تا يارو شاکی نشه.
 
4- حالا تو يه بلاگ داری که ميتونی هر ی که بخوای

توش بنويسی. بنابراين يه طرح کلی


واسه خودت ترسيم ميکنی که ميخوای چه تيريپی بنويسی.

 مثلا طنز يا هر چرند ديگه.
 
5- دو تا مطلب از خودت مينويسی شونصد تا مطلب از ديگران.
 
6- يه ذره که پرو بال گرفتي مرحله پاچه

خواری بزرگان آغاز ميشه. در اين مرحله بايد پاچه‌ی وبلاگای


درجه يک و کله گنده رو آنچنان بخارونی که خر بشن

و بهت لينک بدن. اين مرحله در سرنوشت بلاگ


شما بسيار حياتی است. از اينرو دقت لازم مبذول شود.
 
7- دو سه بار خودتو قاطی بلاگ نويسا مي‌کنی و مي‌ری

تو قرار وبلاگی و تا ميتونی خودتو


مي‌چسبونی به دم کلفتا (با رعايت شئونات اسلامی)

و انقدر سيريش ميشی که لينک بگيری.
 
8- چند ماه بعد تو يه بلاگ داری که اسمش

تو همه‌ی بلاگای ديگه هست. کلی رفيق واسه خودت


پيدا کردی و کلی واسه تازه واردا کلاس ميذاری.

 فقط يادت باشه که خودتم يه روزی تازه وارد بودی


بقيه زير پرو بالتو گرفتن.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:19 توسط : امین
جمعه بیست و ششم آبان 1385
ما خانواده خوشبختي هستيم!!!


 ما خانواده خوشبختي هستيم!!!

 

قضيه خيلي ساده بود . مادرم داشت همزن برقي

رو كه باهاش مايه كيك رو هم زده بود ،

 با زبان ليس مي زد كه پدرم براي شوخي ،

 اونو به برق زده بود و يك جا ، تمام دندانهاي

مادرم ، ريخته بود . مادرم چيزي نگفت تا شب .

 مادرم شب كه شد ما را از خانه بيرون برد و به

 هر كدام چهار سكه داد تا باهاش بريم شهر بازي... 


مادر بزرگ چند وقت پيش عمرشو داد به شما .

رفته بود با همسايه مون مربا بندازن كه سگ

همسايه گازش گرفته بود . اون هم نامردي

 نكرده بود و پاي سگ رو چنان گاز گرفته

بود كه سگ از حال رفته بود . يك ربع بعد ،

 پاپي كه به هوش اومده بود ، گردن مادربزرگ

رو چنان گازي گرفته بود كه ما از آتش نشاني

براي در آوردن سرش كمك گرفتيم و اونها هم

مجبور شدند از باغ وحش ، مامور ويژه سگ ها

 رو بيارند و طي يك سري آموزش خاص به سگ

 بفهمونند كه سر مادربزرگ من رو از معده اش

 بالا بياره و به ما پس بده . پدربزرگ كه

اين خبر رو شنيده بود ، به سراغ زن همسايه

 رفته بود و منتظر شده بود تا از خونه در بياد

 تا با تراكتور از روي صورتش رد بشه ولي از

 شانس بد پدربزرگم ، اون زن يك تروريست

بين المللي بوده و هنگام خروج از خانه اش

با خود سه كيلو تي ان تي حمل مي كرده و

 الان سه هفته است كه جسد همسايه هاي

 سه چهار تا كوچه اينور تر و اونور تر رو دارن

 از زير آوار در ميارن . عموي من كه پدر و مادرش

 رو به خاطر اون همسايه از دست داده بود و

 لازم به ذكر است كه حدود شش ماه هست

 كه در زندانه و به بيست و نه بار اعدام

محكوم شده ، براي گرفتن انتقام ، به اون

 محل مي ره ولي با تعدادي خانه كه

خراب شده مواجه مي شه . براي اينكه

كاري كرده باشه و آبي بر روي اجاق انتقامش

 ريخته باشد ، سي و هشت سگ رو يك

 جا بلعيده بوده كه با هجده شكايت از طرف

 صاحبان سگ ها و انجمن حمايت از حيوانات

 و جمعيت سبز و انواع و اقسام ان جي او ها ،

 حكمش هموني مي شه كه گفتم .

 پسر عموي بزرگترم براي فراري دادن عمويم

 از زندان فكر بكري به ذهنش مي رسه و در

 اداره زندان ها بعنوان مسوول تست كلاهك

 برقي كه روي سر متهمان مي گذارند ، تا با

 صندلي الكتريكي اعدام شوند ، استخدام مي شه .

 ولي الان اون هم سه ماهي مي شه كه

 روزي سي و هشت بار ازش برق با ولتاژ

 سيصد ولت رد مي كنند و به كلي هدفشو

فراموش كرده و حتي ياد آوري ما هم نتيجه اي

 نداشته . پدر من ، نسبت به بقيه اعضاي فاميل ،

 محترم تر و منتطقي تربود ، مي گم بود چون متاسفانه

 چند ماهي مي شه كه عمرشو داده به

 شما . قضيه خيلي ساده بود . مادرم

داشت همزن برقي رو كه باهاش مايه

كيك رو هم زده بود ، با زبان ليس مي

زد كه پدرم براي شوخي ، اونو به برق زده

 بود و يك جا ، تمام دندانهاي مادرم ، ريخته بود .

 مادرم چيزي نگفت تا شب . مادرم شب

كه شد ما را از خانه بيرون برد و به هر كدام

 چهار سكه داد تا باهاش بريم شهر بازي ،

 وقتي ما از خانه حسابي دور شده بوديم ،

انفجاري عظيم را از دور ديديم و حتي برادرم

 گفت كه سر بابايمان را ديده كه به هوا مي

 رفته ولي ما فقط خنديديم . صبح فردا متوجه

 شديم كه مادرم در بادمجان هاي شام ،

تي ان تي گذاشته بوده و پدر از همه جا بي

 خبر من هم چنگالي در يكيشان فرو كرده بوده .

 حالا من با دو برادرم كه يكي بزرگتر

و يكي كوچك تر بود ، آواره خيابان ها شده بوديم .

 خيلي زود برادر بزرگ ترم كه به آثار

باستاني و هنري علاقه وافري داشت

هم عمرشو داد به شما . يك روز كه

زير مجسمه آزادي وايساده بود ، دست

مجسمه كنده مي شه و با احتساب

وزني حدود هفت تن ، روي سرش ميوفته .

 برادر كوچك ترم هم ، براي در آوردن جسد

برادر بزرگ ترم به كمكش مي شتابه كه

يك جايي از مجسمه آزادي كه

اسمشو نمي تونم بگم ، روي سر اون

 مي يفته و اون هم مي ميره .

الان من تنها شده ام . احساس خاصي ندارم ،

 براي آينده مي خواهم نقشه بكشم كه پول دار بشم .

 بعد زن بگيرم . بعد يك كاديلاك مدل هفتاد و

دو بخرم كه باهاش برم سفر دور دنيا . الان كه

 دارم اين ها رو مي گم در حال سقوط از بالا

پشت بام يكي از برجهاي دو قلو هستم .

باد خنكي به صورتم مي خورد و هنوز هم

احساس مي كنم كه خانواده خوشبختي دارم .

 

 همين


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:26 توسط : امین
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385
ماجراي نيم روز !!!

 
 
ماجراي نيم روز !!!
 
جونم واستون بگه دم دماي يكي از صبحهاي حالگير پاييزي
 
 طبق عادت ديرينه به ارث رسيده از اجداد هميشه
 
 مقروض و بي بخارمون با سر دادن شعار تاريخي
 
« بابا پول ندارد » به واسطه يدك كشيدن انگ كارمند
 
زادگي و از همه فجيع تر و اسفناكتر كارمندزيستي !!
 
 صلاح را بر آن ديديم كه شال و كلاه كرده و از ميان
 
 دو موضوع ابدي و جنجال بر انگيز « علم بهتر است يا ثروت؟ »
 
 با كمال تأسف و تأثر قلبي، قيد ثروت را زده و گزينه عمر تلف
 
 كن « علم » را انتخاب نماييم. هنوز درست و حسابي
 
وارد ايستگاه نشده بوديم كه با تعدادي از متكديان شريف
 
و زحمتكش مؤنث و مذكر شيفت بامدادي كه تحت تأثير
 
 جلوه هاي ويژه و خلاقيت هاي كامپيوتري فيلمهاي
 
گودزيلا و دراكولا، دست تمامي گريمورهاي هاليوود را
 
 از پشت بسته بودند روبرو شديم. چشمتان روز بد نبيند!
 
 ايستگاه اتوبوس در يك چشم بهم زدن تبديل شد به
 
 صحنه فيلمبرداري سريال داستاني
 
 « بينوايان اثر ويكتور هوگوي اصل تهراني!».
 
گروهي از اين عزيزان در حاليكه بر روي صندلي هاي
 
 ايستگاه دراز به دراز افقي شده بودند با صداي بلند
 
 و گوشخراشي فرياد مي زدند كه « ما مرده ايم »!
 
 عده اي ديگر نيز با نشان دادن زخمها و
 
جراحتهاي هولناك و مافوق وحشتناك، ادعا داشتند
 
 كه از بازماندگان بمبارانهاي اتمي آمريكا و
 
هيروشيما و ناكازاكي مي باشند، كه صد البته اين
 
 مصدومان بي گناه با اشاره به گراني دارو و درمان
 
 علت روي آوردن به شغل پر مخاطره گدايي را
 
كمبود چسب زخم در داروخانه هاي تهران بزرگ
 
عنوان كرده و از اين عمل شجاعانه خود به مثابه
 
گامي در جهت بهپويي هر چه بيشتر گفتمان
 
پزشكي و همچنين اعتراضي سرخ در برابر
 
حاكميت سياه دلالان دارويي خيابان ناصر
 
خسرو  ياد مي نمودند! حال از رمال ها، فالگير ها،
 
غيبگوها، گمشده ها و معتادان « بيمار و نه مجرم » !
 
 كه از غصه رد شدن در كنكور سراسري و به خاطر
 
نشان دادن چهره كريه طالبان در افغانستان، تفنني
 
روزي دو سه كيلو هروئين و چند لول ترياك ناقابل
 
مصرف مي نمودند نيز بگذريم كه ادامه آن از حوصله
 
من و شما خارج است و الخ! عليهذا براي رهايي از
 
شريكي از همان گداهاي سمج داخل جوي آب كه
 
معلوم نبود مشغول آموزش نجات غريق به همنوعان
 
خويش مي باشد يا اينكه نقش ناخداي كشتي
 
غريق شده تايتانيك را بازي مي كند اسكناسي
 
پنجاه تومني در كف دستش گذاشته و با حالتي
 
بشر دوستانه و عرفاني منتظر شنيدن دعاي خير
 
و اظهار تشكر گرم و صميمانه ايشان بودم كه اي
 
دل غافل اگر كمي دير جنبيده و جا خالي نمي دادم
 
 خداي نخواسته زبانم لال زير چشمانم خيار چمبر
 
 همراه با سس گوجه فرنگي كاشته شده بود!
 
 جناب گداي جنتلمن فوق الذكر از اينكه بنده
 
سرا پا تقصير به ساحت مبارك و معظم وي
 
توهين و اهانت روا داشته و قلب شيشه اي
 
و رئوفشان را به درد آورده و غرور بي مثالشان را
 
جريحه دار نموده بودم در حاليكه از شدت خشم
 
و غضب بر خود مي لرزيد و به زمين و زمان
 
ناسزا نثار مي نمودم كه در دم دماي گرگ و
 
ميش هوا گرفتار عجب مشتريان ناسپاسي شده است،
 
 با نگاههايي حاكي از كينه و نفرت مرا مورد
 
خطاب خويش قرار داده و اظهار فرمود: آهاي زالوي اقتصادي!
 
 مرفه بي درد!! پسره گدا گشنه مافنگي!!!
 
خجالت هم چيز خوبيست. با اين پول به آدم
 
 فحش هم نمي دهند. من را كه مي بيني
 
اين گوشه نشسته ام و جنابعالي و امثالهم
 
را به همياري اقتصادي و مشاركت اجتماعي
 
در جهت تغيير الگو مصرف فرا مي خوانم،
 
هر شب كه خسته و كوفته از سر كار بر مي گردم به رستوران
 
 «ببرهاي گرسنه» رفته و راگوي اردك كشميري
 
همراه با رست بيف بوداده سيرالئوني نوش جان مي كنم
 
 پرسي ده دلار؟! تازه اين كه چيزي نيست،
 
از عيد پارسال تا حالا براي اينكه مبادا به علت
 
 بالا رفتن سن و سال و افزايش چين و چروك
 
 صورت در جلب نظر و جذب مخاطبان و طرفدارانم
 
 عقيم و منفعل مانده و بلا نسبت ميدان مبارزه
 
 را براي ساير رقبا خالي نمايم، سه بار عمل
 
 جراحي ليفتينگ پوست و دوبار هم جراحي
 
 پلاستيك بيني انجام داده ام تا با مدل هاي
 
 جديد سال دو هزار و شش اعم از كلئوپاترايي،
 
 دايانايي و مستر بيني از بازار بورس
 
«هفت بعلاوه يك گداي صنعتي تهران» عقب نمانم!
 
 ضمناً پسر و دخترم را هم براي ادامه تحصيل
 
 فرستادم اوكراين تا دندانپزشكي بخوانند،
 
 براي عيالم هم ويزاي كشورهاي شينگن
 
 را گرفته ام تا ضمن تمدد اعصاب، غم دوري
 
 از فرزندان او را نسبت به آينده بد بين نسازد!؟
 
 حالا هم حتماً از فرشته ها خداوند انتظار داري
 
 كه با اين بذل و بخشش ملوكانه براي حضرتعالي
 
 در طبقه هفتم بهشت يك سوئيت دوبلكس مبله
 
شده با تمامي امكانات رفاهي هم سفارش بدهند؟
 
 برو كنار بگذار حداقل به ياد حمام آفتاب سواحل
 
 منجمد شمالي يك كمي هم كه شده تو حال خودمون باشيم!!
 
دانش آموز هم بود دانش آموزان مدارس غير انتفاعي شمال شهر!
 
 چطور بود؟ ها! خوشتون اومد؟ به هر حال بهتر است كه
 
 تا سرو صداي انجمن صنفي گدايان تهران بيش از اين
 
 بالا نيامده، نگارنده بينوا نيز براي فرار از خطرات احتمالي،
 
 فرار را بر قرار ترجيح داده و تا روزي و روزگاري بعد
 
همه شما را به خداوند منان بسپارد و الخ!!!
 
۵شنبه آپ میکنم با جدید ترین جوکها واسه اس ام اس.یادتون نرها
 
حتما بیاین.

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:59 توسط : امین

RSS