تبليغاتX
عشقبازی
عشقبازی
جمعه سی و یکم شهریور 1385
سيندرلا

سلام سلام.

خوبین گلای ناز من.جییییییییییگرای من آخرین آپ تابستونو من میکنم.

دیدید چه زود تابستون تموم شد خوب داستان امروزو بخونین.

قربون همتون برم.

 

تمام اسمایه این داستان ساختگیه به جز سیندرلا


____________ _________ _________ _________ _


يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ،

 يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله

سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ،

 گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .


سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که

اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از

خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم

 خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟

سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک

 توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت

: اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت

 که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي

( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين

دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ،

 يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي

زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه

. رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش :

 بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش :

 تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟

 ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ،

 دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم

.....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت :

 باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج

شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از

بي زني دارم مي ميرم ......

مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب

 نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه

 خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر

 با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره.

 يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو

دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس

 گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟

 مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي،

 پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ،

 سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند .

 زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ،

 شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم

 براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ،

 شده بود ونوس شايدم ...

( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) .

صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ،

 سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و

 آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با

2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ

جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته

 : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ......

 سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته :

 بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ،

 زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه

 شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ،

 کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........

سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته :

 خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته .

 زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي

 تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت :

 آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي

رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ،

 آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ،

 يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه

مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند

 تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار

 اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره

اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!!

 سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟

 .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله .

 خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق

سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس

 که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه

پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟

گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته :

بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود

 نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ،

 حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد

 تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت

 با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر

 بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته

 ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا :

 آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که

رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو

يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر

 بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا

ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ،

 جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد .

 زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند .

 صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت

(آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود )

 خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و

 يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه

 چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت :

 شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده :

 اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 .......

 شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت :

 آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه.

 خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و

 به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا

مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره .

 همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند :

 گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ...

 سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند

 تو دلش آب شد

( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)

سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم

زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار

 هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:2 توسط : امین
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
شما ميوه چه درختي هستيد؟

شما ميوه چه

 

 

درختي هستيد؟

 

 

 

( 24 خرداد تا 4 تیر) درخت سیب ( عشق)

فردی آرام، گاهی اوقات خجالتی، بسیار جذاب و دلربا با رفتاری مناسب و سنجیده، ماجراجو و بی باک، حساس و ... دوست دارید که دیگران را دوست داشته باشید و سایرین هم شما را دوست داشته باشند. با وفا، حساس و بسیار بخشنده و با استعداد. شما عاشق بچه ها هستید.

( 25 اردیبهشت تا 3 خرداد) ( 22 آبان تا 1 آذر) درخت ون ( بلند پروازی)

فوق العاده جذاب، پرانرژی، خودجوش و پر مسئولیت هستید.انتقاد را دوست ندارید. جاه طلب، بلند پرواز، باهوش، مستعد و قابل اطمینان هستید. به پول اهیمت می دهید. خواستار توجه از سوی دیگران هستید و به پشتوانه و حمایت احساسی نیاز دارید.

(22 آذر تا 1 دی) درخت راش ( خلاقیت)

فردی با سلیقه،کسی که به ظاهر خودش اهمیت زیادی می دهد. یک برنامه ریز خوب برای زندگی و کار و مسائل اقتصادی، فردی که بدون لزوم بی گدار به آب نمی زند. منطقی و مونس و یاری بی نظیر در زندگی به شمار می روید.

(26 تیر تا 4 مرداد) ( 25 دی تا 3 بهمن) درخت سرو ( اعتماد به نفس)

فردی با توان و قدرت فوق العاده، کسی که می داند چطور خود را با شرایط مختلف در زندگی وفق بدهد.هدیای غیر منتظره را دوست دارد و از سلامتی بدنی برخوردار است. خجالتی نیست و اعتماد به نفس دارد. سخنرانی برجسته، فردی مصمم و با اراده، کمی عجول و بی طاقت و دوست دارد که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد. با استعداد، سخت کوش و اغلب خوش بین است و قادر است سریع تصمیم بگیرد.

(15 تا 24 اردیبهشت) ( 12 تا 21 آبان) درخت شاه بلوط ( درستکاری)

هیکل و اندامی خارق العاده، پرابهت، حس عدالت خواهی بالا، یک طراح و سیاستمدار است. به راحتی آزرده خاطر می شود. بسیار حساس، کوشا، گاهی اوقات برتر از دیگران عمل می کند و گاهی در ارتباطات خود با سایرین سوء تفاهم برایش بوجود می آید. خانواده مدار و از لحاظ فیزیکی روی فرم است.

(14 تا 23 مرداد) ( 9 تا 18 بهمن) درخت سدر ( وفاداری)

فردی قوی، عضلانی، انعطاف پذیر، کسی که آنچه زندگی به اجبار به او می دهد می پذیرد و اما لزوماً آن را دوست ندارد. سعی می کند ساده و خوش بین باشد.دوست دارد از نظر مالی مستقل عمل کند. مهربان و عاطفی، از تنهائی متنفر، با وفا و گاهی اوقات هم به زودی عصبانی می شود. با احتیاط، تحصیل علم و دانش و کمک به دیگران را دوست دارد.                      (من خودم میوه ی این درختم)

(16 تا 25 تیر) ( 12 تا 24 دی) درخت نارون ( بزرگواری)

قیافه و ظاهری خوب دارد و در پوشیدن لباس خوش سلیقه است. تقاضا و خواسته های او در حد اعتدال است. کم ادعا است و اشتباهات را فراموش نمی کند. با نشاط و سرزنده است و دوست دارد راهنمایی بشود اما نه اینکه از دیگران اطاعت کند. شریکی درستکار و با وفا و دوست دارد برای سایرین تصمیم بگیرد. بزرگوار و نجیب، سخاوتمند و شوخ طبع و فردی کارآمد است.

( 14 تا 23 خرداد) ( 12 تا 21 آذر) درخت انجیر ( حساسیت)

فردی مستقل، درستکار، با وفا که از ضد و نقیض گویی و بحث متنفر است. زندگی و دوستانش را دوست دارد. از بچه ها و حیوانات لذت میبرد. اجتماعی و شوخ طبع است و دوست دارد که بعد از ساعت های طولانی کار سخت استراحت کند و از استعداد هنری و هوش بالایی برخوردار است.

(5 تیر تا 15 تیر) ( 2 تا 11 دی) درخت صنوبر ( رمز و راز)

فوق العاده با سلیقه است و نمی تواند تنش و فشار عصبی را تحمل کند. زیبایی را دوست دارد. گاهی افسرده می شود. سرسخت و لجباز است و به همان نسبت که دوست دارد نزدیکان خود را حمایت و مراقبت کند با افراد غریبه هم به همان شکل رفتار میکند. نسبتاً کم ادعا، سخت کوش، با استعداد، فداکار، دور از خودپسندی و فردی که دوستان زیادی دارد و بسیار قابل اعتماد است.

( 24 شهریور تا 3 مهر) ( 22 تا 30 اسفند) درخت فندق ( خارق العادگی)

جذاب و گیرا، شوخ طبع، بسیار فهمیده و فردی که می داند چطور روی دیگران تأثیر ماندگار داشته باشد. در امور اجتماعی، فعال، مردمی و اغلب اوقات دمدمی مزاج، درستکار، کمال گرا و در رعایت عدل و انصاف قاضی خوبی است.

( 13 تا 22 شهریور ) ( 11 تا 21 اسفند) درخت لیمو ترش ( شک و تردید)

یا هوش و سخت کوش است و آنچه را زندگی به او می دهد می پذیرد. البته بعد از آنکه سعی می کند شرایط بد را به خوب تغییر بدهد. از فشارهای عصبی نفرت دارد. از مسافرت و تعطیلات کوتاه لذت میبرد. ممکن است خشن به نظر بیاید اما واقعاً روحی لطیف دارد. همیشه آماده جانفشانی برای افراد خانواده و دوستان است. بسیار بااستعداد است اما برای استفاده و بهره بردن از آنها باید زمان پیدا کند. خصلت رهبری بالایی دارد و فوق العاده وفادار است.

( 4 تا 13 خرداد) ( 2 تا 11 آذر) درخت ممرز ( خوش سلیقگی)

زیباست و به اوضاع و احوال و ظاهر خود توجه دارد. خوش سلیقه و فداکار است وزندگی را تا جایی که ممکن باشد راحت می گیرد. زندگی را به سوی منطق و انضباط سوق می دهد. به دنبال مهربانی و تقدیر از دوستان است. تصمیم گیری برای او سخت است و فردی بسیار قابل اعتماد به شمار می رود.

( 11 تا 20 فروردین) ( 14 تا 23 مهر) درخت افرا ( استقلال فکری)

فردی معمولی نیست و سرشار از تصور و خلاقیت و ابتکار، خجالتی و تودار، بلندپرواز و مغرور است. متکی به نفس، به دنبال تجارب جدید و گاهی عصبی است اما حافظه و ذهنی قوی دارد و به آسانی یاد می گیرد و همیشه می خواهد اثری خوب روی دیگران داشته باشد.

( 23 شهریور) درخت زیتون ( عقل)

عاشق مهربانی و رأفت، منطقی و متعادل است و از خشونت دوری می کند. بردبار و شکیبا،با نشاط و سرزنده، آرام و عادل است و قلبی رئوف و مهربان دارد. از هرگونه بخل و حسادت دوری می کند. عاشق مطالعه است و از معاشرت با افراد آگاه و فرهیخته لذت می برد.

(24 مرداد تا 2 شهریور) ( 19 تا 30 بهمن) درخت کاج ( صلح وآشتی)

عاشق مصاحبت و شرکت در گفتگوهایی است که به توافق منجر بشود. باید در زندگی آرامش داشته باشد. عاشق کمک کردن به دیگران است و تخیلی پویا دارد. دوست دارد شعر بسازد و به مد علاقه ندارد. همیشه ملاحظه دیگران را می کند. با همه خیلی دوستانه رفتار می کند. احساسات لطیفی دارد و به عاطفه و اطمینان خاطر نیاز دارد.

( 1 تا 14 اردیبهشت) ( 5 تا 13 مرداد) ( 4 تا 8 بهمن) درخت سپیدار

(تردید و عدم ثبات)

جذاب به نظرمی آید. با استعداد است.اما اعتماد به نفس بالایی ندارد. در مواقع لزوم بسیار شجاع است و به مهربانی و جوی خوشایند نیاز دارد. بسیار مشکل پسند و غالباً تنها است و طبعی هنرمندانه دارد. هماهنگ کننده خوبی است و به فلسفه علاقمند است. در هر موقعیتی قابل اعتماد است و به طور جدی در امور مشارکت دارد.

( 1 تا 10 فروردین) ( 4 تا 13 مهر) درخت زبان گنجشک ( حساسیت)

سرشار از جذابیت، با نشاط و سرزنده است و دوست دارد توجه دیگران را به خود جلب کند. عاشق زندگی، فعالیت و حتی پیچیدگی ها است. مستقل، خوش سلیقه، پراحساس،یار و هم صحبتی خوب است. کسی که تمایل به عفو و گذشت ندارد.

(21 تا 31 فروردین) ( 24 مهر تا 11 آبان) درخت گردو ( اشتیاق و شور)

نجیب و با دید وسیع نسبت به جهان، خودجوش و بلندپروازی او نامحدود است. فردی غیرقابل انعطاف، شریکی استثنائی اما بدقلق است. همیشه مورد علاقه نیست اما اغلب تمجید و تحسین می شود. مدیر و باهوش، بسیار پر حرارت اما گاهی اوقات مغرور است.

( 3 تا 12 شهریور) ( 1 تا 10 اسفند) درخت بید مجنون ( اندوه)

فردی که دوست دارد از فشارهای روحی دور باشد. زندگی خانوادگی را دوست دارد و سرشار از امید و رؤیا است. جذاب،بسیارمهربان،عاشق زیبایی، با استعداد زیاد در موسیقی، عاشق سفر به نقاط غیرمعمول،خستگی ناپذیر، غیرقابل پیش بینی، درستکار و فردی که می تواند تحت تأثیر قرار بگیرد اما نه هنگامی که در تنگنا باشد. حس ششم خوبی دارد و عاشق خنداندن دیگران است

سلام به همه ی دوستان.بچه ها لطف کنید و توی

 قسمت نظرات بگین درخت چه میوه ای هستین.

راستی نازنین رفته مسافرت که بلاگ اینقد آرومه.

(همون بهتر که رفته مسافرت)


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:32 توسط : امین
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385
چتيدن

خوب از همه چيز بچه ايرونيا گفتيم جز چت كردنشون


البته همه موردا اين جوري نميشه


اینم فانیه جدی نگیرید


در هر صورت حواستون جمع باشه
 
 
 
جالبه...دیگه نه لازمه هول کمیته رو بزنی ، نه لازمه اعصابتو خرد کنی

تا از ترافیک فرار کنی ، نه حتی لازمه تیپ بزنی و کلی گریس و

رنگ روغن بزنی به موهات . فقط یه پنجره رو باز می کنی ،

 یوزر و پسووردو می زنی و می ری تو دنیای بی انتهای وب.

قربونش برم الانم که دیگه فرهنگ ما ایرانیا چنان ساخته شده

 که هیچ کسی از اینترنت استفاده الکی نمی کنه . نه کسی

دنبال فیتلر شکنه ، نه دنبال سایتای عکس دار باحال

 (شما بخونید سایتای آموزشی آمیزشی)...هممون فقط می ریم

تو دنیای مجازی اینترنت تا با دوستای مجازی تر از خودمون بچتیم

و عشقبازي رو ببينيم! این یعنی استفاده علمی و بهینه و غیر ابزاری

 از اینترنت.چون اولا : وقتمون تلف نمی شه که بخوایم تیپ بزنیم و

 بریم با هزارتا بدبختی از ترافیک بگذریم و نه لازمه پول بنزین بدیم .....

خلاصه می ریم تو این دنیاهه و اگه آیدی مون پسرونه باشه که

 هیچیوهر چی بنویسیم Hi...Hello.. .Asl plz...اسم من آلفرده شما

چی؟...هیچکی جواب نمی ده ولی...ولی اگه آیدی دخترونه باشه

 خدا بده برکت.بس که ارزش خانوما رفته بالا همه می ریزن

سر آیدیمون تا بلکه این چیز با ارزشو تصاحب کنن.حالا بگذریم

 از اینکه اگه پسره اسمش قلي باشه می گه اسمش خاویره و

 اگه دختره اسمش بلقیس باشه می گه باربارا(آخه می دونین چیه؟

می گن یه مرد کوری زن گرفت. یه مدت که گذشت زنه بهش گفت :

 حیف که کوری و نمی تونی ببینی من چقدر خوشگلم.مرده گفت :

 والا به قول خودت من کورم و نمی بینم ولی تا اونجا که عقل

 من می رسه اگه تو خوشگل بودی چشم دارا تو رو می گرفتن و

 به من کور نمی رسیدی).آره خلاصه آخر قضیه اگه هر دوشون

 شانس بیارن و بتونن چاخاناشونو واسه همدیگه قابل قبول کنن ،

 با هم قرار می ذارن...


.حالا بذارین یکم از چاخانا بگم...مثلا خانم غذای مورد علاقه ش

 نون چاییه ، می گه غذای مورد علاقه من پیتزا با گوشت فیله نهنگ

جنگلهای آمازونه . یا چه می دونم آقا خواننده مورد علاقه ش

 حميرا سيرابيه می گه من فقط آهنگای دی جی آنتونیو باراباسو

 گوش می دم.حالا این اسمارو از کجاشون در میارن؟

من می دونم ولی خوب نیس بگم از کجاشون.

خلاصه قراره رو با هم می ذارن و باز میان با هم می چتن و

 این به اون می گه خیلی گیجم بی تو هیچم و اون به این می گه

بی تو می میرم مثل پیچک دورت می پیچم و الاماشاالله ،

 تا می رسن به قرار حضوری...


می رسن به قرار حضوری و دادن مشخصات...دختره به پسره می گه

 من پوستم سفیده با بینی کوچیک سربالا که تازه یه ماهه

 عملش کردم و لب و دهن غنچه ای و قد بلند و چه می دونم

 موهای بلوند جگری ( آخه تو نمی دونی دختره چه جیگریه )

 و مانتو شلوار مشکی مایل به قرمز. پسره هم می گه من

 رنگ پوستم نقره ای مایل به سبزه ( احتمالا کپک زده )

 با قد بلند و عینک ریبن پلیس گربه ای و بلیز شلوار هفت رنگ .

 بعد هر کدوم می رن تو فکر که حالا این لباساتو از کجا جور کنیم...


خلاصه روز قرار می رسه و آقا با یه شاخه گل میمون و خانم

 با یه شاخه گل رز زرد می رن سرقرار . آقاهه مادربزرگ دختره رو

 می بینه که اومده سرقرار...در حقیقت یه چیز سیاه پشمالو می بینه

 به قاعده رطیل که لباس تنش کردن و اگه احیانا لباساش

 سیاه باشه تو شب گم می شه و یه ایران نمی تونن پیداش کنن.

خانمه هم از اون طرف یه نون سنگکی رو می بینه با بیدرسود

 ( لباسکار سرتاسری ) که خدایی هفت رنگه . از رنگ غذا بگیر تا

 رنگ روغن ترمز ماشین و رنگ شاش بز که معلوم نیست

این آخری از کجا اومده . و اینجاس که می زنن به تیپ هم :

 که تو به من دروغ اغفالی گفتی و چه می دونم تو منو به

دروغ اغفال کردی و از این حرفای استرس آور و بعدشم از

 هم جدا می شن و خانم می مونه و گل رز و دنیای اینترنت وآقا

 و گل میمون و آیدی دخترونه...

تا باز هر کدوم یکی رو گیر بیارن و این بازی رو سرش پیدا کنن.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:20 توسط : امین
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
علت اصلی فتنه از دیدگاه تاریخ

سلام.امروز میخوام واستون یه قصه تاریخی تعریف کنم تا به معنی واقعی

فتنه و موجوداتی که باعث فتنه می شوند پی ببرید!حتماً شما ها هم تا

حالا بار ها از خودتون پرسیدید که علت این همه فتنه در تاریخ چیه؟جواب

شما یک کلمه دو حرفیه (که من الان جرأت ندارم اسمشو بگم!) بله یک

هیولای قوی! که تازگی ها به سلاح خوفناک فمن!(همون فمنیسم) هم

مجهز شده!اما قبل از اینکه داستان امروز رو واستون تعریف کنم جهت

ملموس شدن قضیه یه شبیه سازی میکنم شخصیت های داستان رو با

واقعیات امروزی تا خوب بفهمید قضیه از چه قراره
 
گزانتیپ:نماینده زن های سنتی و کشنده گربه دم در حجله! (نازنین)


سقراط:امین!چون هر دوتاشون هم مظلومند هم دانشمند!!!


رمئو: یه پسر ... (اسمشو نگم بهتره)! نمونه کامل کسی که به خاطر

 زنها حاضره به همه مردا خیانت کنه!!!


ژولیت: دخترای ساده عشقبازی که به نازنین دل بستند و با جوانی

 و خامی فراوان جزو جبهه اون شدند!!!!


و اما داستان تاریخی ما....
 
جونم واستون بگه كه حضرت سقراط در زمان جواني يك غلطي كرد

و اون موقع كه دانشجوي رشته فلسفه دانشگاه آپولون بود عاشق

”گزانتيپ“ يكي از دختران همكلاسيش گرديد و هنوز چند ماهي از اين

آشنايي ميمون نگذشته بود كه ازدواج مابين سقراط و گزانتيپ به

خوشي و ميمنت صورت گرفت اما چشتون روز بد نبينه از شانس ترشيده

سقراط، گزانتيپ يكي از اون زنهاي ناتوي هزار چهره بد خلق و

 نامهربان از

آب در آمده و چنان بلايي بر سر سقراط حكيم در آورد كه

مرغان آسمان آتن

 هفت شب و هفت روز به خاطر سياه بختي سقراط جوان اشك

ريخته و حلوا پخش مي كردند!


به هر حال حضرت سقراط حدود پنجاه سالي با

 گزانتيپ خاتون سر كرده و

به اميد اينكه گذشت زمان و بچه دار شدن در روحيه و

رفتار سگي وي اثر

مثبت بجاي گذارد، دندان بر روي جگر گذاشته و لام تا كام صداي

اعتراضش بلند نمي شد. اما هر چه سقراط نجابت به خرج مي داد،

 گرانتيپ رويش بيشتر شده و هر روز بيش از ديروز حال سقراط را

 گرفته و به نحوي از انحا شكنجه روحي و روانيش مي داد،

متاسفانه يا خوشبختانه هم حضرت استاد سقراط، كاتوليك متعصب

 تشريف داشته و بدين ترتيب نه مي توانستند تجديد فراش نموده و

 نه قادر بودند كه عليا مخدره گزانتيپ را طلاق داده و براي هميشه

 از شر ايشان رها شوند تا اينكه در روزي از روزهاي بهاري كه

 جناب استاد در سر كلاس درس منطق مشغول تدريس به شاگردان

 خويش بودند چشمان تيز بينشان به چهره فتان يكي از دانشجويان ترم

اولي افتاد و حالا عاشق نشو كي بشو! به قول معروف: عشق پيري گر

 بجنبد سر به رسوايي زند!! جالب آنكه دختري كه قلب استاد را

 ربوده و به تسخير در آورده بود كسي نبود جز ژوليت معشوقه رومئو!!!


سقراط كه بدجوري خاطر خواه ژوليت شده بود به هر كاري كه از يك

 پيرمرد هفتاد ساله آن هم استاد دانشگاه بعيد بود دست مي زد تا

 بلكه نظر ژوليت را به خود جلب نموده و بعله ديگه... يك روز كت و

 شلوار مخمل پسته اي مي پوشيد با جليقه جير، روز ديگر

اوركت پلنگي به تن مي كرد با كفشهاي پاشنه قيصري، روز

بعد ادوكلن «وان من شو» و «کنزو جنگل» مي زد و سرش

را با روغن نارگيل «چارلي» چرب مي كرد و چسب موی

«پادینا» میزد، روز بعدترش هم كت تك قرمز جيگري بر تن كرده

 و عينك آفتابي «Police» زده و پشت ماشين پرادوی دودر

متالیکش  جلوي درب دانشگاه « تيك آف» مي زد، روزهاي

 ديگه اش هم كه سيگار برگ «كاپيتان بلك» و «ماربورو فیلتر طلایی»

 بر لب و كلاه كابويي بر سر بر روي موتور هوندا تك چرخ مي زد و آواز

هندي «تیکه تیکه کردی دل منو» را چهچهه مي زد! ولي تموم اين كارها

بجز اينكه مقام و مرتبت اجتماعي جناب سقراط را تنزل داده و

ايشان را نزد اهالي آتن سرافكنده و رو سياه بگرداند اثر ديگري

 نداشت كه نداشت چرا كه ژوليت اصلاً و ابداً نه تنها روي خوش

 به سقراط نشان نداده بلكه يك بار هم كه جناب سقراط اون

 رو دعوت به بلدر چین کبابی و پاستا در رستوران «خوانسالار» واقع در

«میدان آرژانتین اکیلو پولوس » نمود با افاده و ناز و كرشمه

 گوشه چشمي نازك كرده و خطاب به استاد گفتش كه:

 ايش، واه واه، خجالت هم خوب چيزيه! مرتيكه كچل با يك زن

 و سه تا بچه و هفتاد سال سن تازه فيلش ياد هندوستان كرده

 و افتاده توي خط دختر بازي!! تو كه الان يك پات لب گوره به

 جاي اين كارها بايد بري دنبال نماز و روزه تا بلكه يك كمي از گناهات

بخشيده بشه، نه اينكه بيفتي دنبال دختر مردم كه همسن

 و سال دختر خودت مي مونه!!! به هر حال اين درست كه

 سقراط خاطر خواه و عاشق ژوليت شده بود منتهي چون سنشون اصلاً

بهم نمي خورد و از طرفي هم سقراط كچل تمام عياري بود و

 عينهو «پول برينر» و «زينال بندري» سرش را تيغ ژيلت مي انداخت و باز

هم از شانس بد سقراط، اون موقع هنوز كاشت مو و هرپيس

 و كلاه گيس مد نشده بود به همين خاطر ژوليت خوشگله روز

 بروز نسبت به ابراز عشق سقراط منزجرتر شده و به رومئو

 علاقمندتر مي گشت! آخر الامرهم سقراط كه از دزديده شدن

 قلب ژوليت توسط رومئو بد جوري آزرده خاطر نااميد شده

 بود براي ژوليت پيغام فرستاد كه: اي يار بي وفا! اي شاگرد تنبل درس

عشق و عاشقي! اي گل سر سبد استان روم شرقي و غربي! سَنه

قوربان اولوم! بابا اي ولله دمت گرم! وُلك، دختر آتني كه اين قدر

 نامرد نمي شه!!! ما چي چيمون از اون پسره لاغر مردني رومئو

 كمتر بود كه دلت را به اون دادي و قلوه ات را به ما حواله كردي!

 آخه اون بچه رپ گلابی زير ابرو برداشته ژل به سر گرفته كه

 ديپلم نظام قديمش را هم به زور پارتي بازي از دست عمو

 افلاطون گرفت كجاش به ما سره كه تو ما را ول كردي و

 چسبيده اي به او! تازه اگه اون مدل موهاش تيفوسي

 و تن تني و اتمیه، من مدل موهام كله پوستيه كه هم مدل جديدتريه

 و هم ابهت و قدر منزلت آدم رو نزد برادران نئونازي بالاتر مي بره!

 مثلاً من سقراطم و هفت هشت تا مدرك پزشكي و مهندسي

 فاضلاب و فيزيك اتمي و شيمي محض و رياضيات كاربردي از

 دانشگاههاي معتبر سرتاسر دنيا اعم از نيوجرسي، سوربن،

 شيكاگو و همين دانشگاه آزاد خودمون واحد آتن مشرق

براي خودم دست و پا كرده ام، پول ندارم كه دارم، شهرت و

 مقام و موقعيت ندارم كه دارم، خوش تيپ و هاي كلاس و

استاد دانشگاه نيستم كه هستم، موبايل و پاترول و ويلاي

 شمال در نمك آبرود و رامسر ندارم كه دارم، هر سال شيش

 هفت بار  بلاد خارجه از ايران و روم و مغولستان گرفته تا ونزوئلا

 و شاخ آفريقا و هلند و اسپانيا سفر نمي كنم كه مي كنم، ده پونزده

 تا برج و آپارتمان دوبلكس و باغ و خونه درندشت با كليه امكانات

 رفاهي اعم از سونا، جكوزي، استخر و آسانسور توي نياوران و

 شهرك غرب و فرمانيه ندارم كه دارم، اون موقع تو دختره مانتو

كوتاه پوشيده رژلب ماليده به ما مي گي بريم كنار بوي اخ مي

 ديم و به رومئو علاف و بيكار و دختر باز پشت كنكوري كه حتي

 هنوز پول تو جيبيش را از مامان و باباش مي گيره و سابقه خلاف

 و چاقو كشي و حشيش كشي و فرار از خدمت سربازي را هم

 يدك مي كشه مي گي عزيز دلم؟ واي به حالت ژوليت اگه

به عشق خالصانه و بي شيله پيله من پاسخ مثبت دادي كه

 هيچ و گرنه همين فردا پس فردا علاوه بر اينكه نمره پايان

 ترمت در درس فلسفه و تاريخ و منطق را صفر ميدهم،

 مي روم نزد مسئولان حراست دانشگاه و پرونده گودباي پارتي

رفتن هاي و بد حجابي ها و آرايش هاي غليظ و اتوزني ها و سوار

 ماشين پسرهاي غريبه شدن و رابطه نامشروع با رومئو ،لات

 آسمان جل بي خانواده داشتن و پاي تلفن هاي عمومي كشيك

دادن هايت را افشا مي كنم تا براي هميشه از دانشگاه و ادامه تحصيل

 اخراجت كرده و بفهمي كه يك من ماست چند من كره مي دهد؟!


خلاصه سرتان را درد نياورم. پس از اين كه اين پيغام و پسغام

سقراط رسيد به دست ژوليت، اون هم نامردي نكرده و يك راست

 رفت پيش رومئو و ماجرا را از سير تا پياز برايش تعريف كرده و يك

كمي هم بالاش گذاشت و شرط ازدواج با رومئو را كنده شدن كلك

 سقراط بيان نمود! رومئو رگ گردني هم كه تازگي ها فيلم قيصر و

 اعتراض مسعود كيميايي را توي سينما شهر فرنگ نگاه كرده بود،

كفشهايش را عينهو بهروز وثوقي وركشيده و به افتخار عشق وفادارش

ژوليت يك پياله سركشيده و چاقوي ضامندارش را برداشت و

رفت جلوي دانشگاه ادبيات و علوم انساني آتن وحالا نعره

 نكش كي بكش!

علي ايحال بعد از آبروريزي مذكور و چاقو خوردن سقراط از

رومئو و قشقرق وحشتناكي كه زن نانجيب سقراط به پا كرد

حضرت استاد اجل به اين نتيجه رسيد كه ديگر نه برايش نزد

 مردم آبرويي مانده و نه عزت و حيا و شرفي! به قول معروف هر چه

محبوبيت و معروفيت كه طي پنجاه سال عبادت و تعليم و تعلم

 و تدريش و شب زنده داري و زجر كشيدن ها و دود چراغ

خوردن ها نزد اهالي آتن بدست آورده بود بر اثر لحظه اي

غفلت و گرفتار شدن در دام ابليس عشق نابهنگام و نابهنجار

دود شد و رفت هوا !!!  به همين خاطر سقراط معظم در يكي

 از شبهاي سرد زمستاني تصميم گرفت كه براي رهايي از

ننگ و رنگ كثيفي كه دامانش را لكه دار نموده بود، خودش رو

خودكشي كنه و بدين ترتيب نه تنها براي هميشه از دست آن

 زن عجوزه هفت خطش راحت شده، بلكه داغ عشق ژوليت را

نيز با مرگ خويش به فراموشي ابدي بسپارد! اما از يك طرف هم

 اون موقعها تنها راه خودكشي و انتحار يا طناب دار بود يا مدل

پسر عموهاي «اوشين تاناكورا» هاراگيري با شمشير و نيزه و چاقو!

 خوب سقراط حكيم هم با خودش حساب كرد كه حالا بايد بگيريم

 بميريم چرا اين طوري با زجر و درد بميريم، هم بخواهيم به ديدار

 عزرائيل نايل شده و هم اينكه سلولهاي نحيف و عزيز بدنمون رو با

دستهاي خودمون اره اره كنيم، اين كه نشد كار؟ ناسلامتي

 سقراطي گفتن، حكيمي گفتن، فيلسوفي گفتن!! بنده خدا،

سقراط هر چي دنبال يك راه صيف تر و سالمتر و بدون درد و

زجر گشت و جستجو كرد هيچ چيزي دستگيرش نشد كه نشد، از بدشانسي سقراط خان اون ايام هم هنوز قرصهاي آرامبخش مثل

ديازپام و اگزازپام و و لوراسپام و البته ترامادول! اختراع نشده بود كه با

خوردن چند تا دونه ناقابلش خيلي رمانتيك و احساسي بزنه بند دلش و

لباس خواب ابديش رو بپوشه و مثل يك بچه خوب و سر براه بره

بخوابه توي رختخوابش و خواب اون دنيا رو ببينه؟! اينه ديگه وقتي

 مي گن علم چيز خوبيه بازم شماها بگين نه ثروت خوبه؟!

علي ايحال سقراط با جمع بندي مسايل فوق و تفكرات و

تدبرات خاص فيلسوفي بدين نتيجه رسيد كه اگر هم بخواد از

 دست زنش، گزانتيپ خاتون خلاصي يافته و هم اينكه آبرو وعزت

 واقتدارش لكه دار نشده و برو بچه هاي نازي آباد و درخونگاه و

 قلعه مرغي فلورانس برايش متلك و لغز و ضرب المثل درست

نكنند كه: سقراط دستش به ژوليت نمي رسيد مي گفت كه

پيف پيف بو پيف پاف « ال جي» مي ده!


فلذا تصميم گرفت كه با تقليد از فرمول مرگ امير كبير به زندگي خودش

خاتمه داده به گونه ايكه، نه سيخ بسوزد نه كباب!!! البته به عنوان

 تبصره و تذكر خدمتتان عرض نمايم كه عده اي از دوستان گرمابه

و قهوه خانه نزد سقراط آمده و متاسفانه يا خوشبختانه او را از نوع

مرگ امير كبير نيز ترسانيدند چرا كه اولاً امير كبير يك ناصر الدين شاه

نامردي داشت كه حكم قتلش را صادر كند و سقراط اين طور شاه

 سبيلوي بي چشم و رويي كه حكم قتل دامادشان را به آساني

 آب خوردن امضاء كند در اختيار نداشت. ثانياً امير كبير رگش را در

 حمام فين كاشان زدند و سقراط محل اقامتش هتل هايت اتن بود

و اگر هم مي خواست كه اين گونه قرباني و فدايي راه عشق

 قلمداد گردد ناچار بود كه حمام فين كاشان را از روي نقشه

 جغرافيا پيدا كرده و رخت سفر به انجا ببندد كه آن هم ميسر و

 ميسور نبود چرا كه هتل هايت آتن كجا و حمام فين كاشان كجا؟

 تازه اون روزها كه هنوز هواپيما و قطار و اتوبوس اختراع نشده بود پس

بايستي حضرت استاد با خر و الاغ و يابو راه سفر در پيش گرفته

كه آن هم از  توان آن پيرمرد حكيم زندگي سير شده خارج بود و

معلوم نبود كه تا چند سال ديگر بايستي در راه باشد آنهم به شرط آنكه

دزدها و سرگردنه گيرها راه را بر او مسدود نكرده و از سرش

تاج گل عروس درست نمي كردند؟! از همه مهمتر اينكه مرگ

امير كبير كه با بريدن رگهايش به انجام رسيد مرگي خونين و

تا حدودي خشونت انگيز و خشن مآبانه به نظر مي رسيد و

سقراط هم هيچ دلش نمي خواست كه اين چنين به ناحق نخونش

 به زمين ريخته و در نهايت از فردا پس فردا از زنش هم به عنوان

 تنها يادگار آن مرحوم به قتل رسيده هر روز مصاحبه شده و فيلم

 و عكس گرفته شود و ايشان توي گور با سوسكها ومورچه ها و

 موشها نبرد نابرابر داشته باشند و خانم خانمها هم توي بي بي سي

 وان ابي سي و رويتر و آسوشيتدپرس، قهوه تلخ فرانسوي

 نوش جان كرده و به ريش سقراط و باباي سقراط بخندد؟!

تازه از كجا معلوم كه فردا پس فردا همين خانم سقراط كه

 شهرتي به هم زده و معروفيتي كسب مي نمود كارش

 بالا گرفته و كارگردانهاي بيكار سينما كه از زور گرسنگي و

بي پولي توي جيبهاشون،‌شپش ها فوتبال دستي بازي مي كنند

به او پيشنهاد بازي در سري فيلمهاي دنباله دار «سقراط يك و

 سقراط دو و سقراط سه و سقراط تا بينهايت و بازگشت سقراط!» را

ندهند!؟ از همه بدتر اصلاً شايد يكي از همون خارجكي هاي

بي چشم و رو براي اينكه معروفتر شده و دلارها و يوروهاي

بيشتري به جيب زده بيايد و از زن بيوه اش خواستگاري كند درست

 مثل ماجراي «كندي» رئيس جمهور آمريكا كه تا ترور شد زودتر از همه

«اناسيس» لامصب اومد و زنش «ژاكلين» را خواستگاري كرد و

بعدش هم كه ديگه خوب مي دونين! ماه عسل خانم كندي و

آقاي اناسيس توي جزاير هاوايي داشتند موج سواري مي كردن

و به ترانه  «زندگی بهتر از این نمیشه!»  گوش مي دادن و جناب

كندي هم  كه زير خروارها خاك مشغول حساب پس دادن و

 بازجويي و سين سوال و جيم جواب نكير و منكر بود و اینا!!


به هر تقدير پس از مشورت هاي بسيار جمع آوري عقايد و نظرات

 گوناگون و متنوع جناب سقراط تصميم گرفتند كه با رفتن به نزد

جادوگري معروف از اهالي شهر آتن به نام «گل اندام باجي»،

 سمي مهلك اما فوق العاده خوشمزه ومقوي گرفته شده از

 نيشكر خالص «سواحل خليج خوكهاي كوباي كنوني»

به نام «شوكران» قال قضيه را كنده و با اجير كردن چند تن از

دوستان و رفقا و شفقا و شايعه و هوچي گري راه انداختن

 مبني بر اينكه حضرت سقراط به خاطر اين حقيقت لامكذوب

 كه «آسمان آبي بوده و لنگ هم سرخ و استقلال  زلزله آبی

مي پوشد و پرسپولیس جغجغه قرمز»،‌در يكي از صبحهاي

 دل انگيز برفي سال نمي دونم چند قبل از ميلاد دايناسور و

بعد از ميلاد اژدها، با خوردن شوكران به زندگي پر فضيلت و با عظمت

 خويش خاتمه داده و اين راه عظيم و پر از راز و رمز

 حقيقت جويي و حقيقت خواهي را به ساير اسلاف و

نوابغ و نوادر ديگر سپرده و والسلام نامه تمام !!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:27 توسط : امین
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
چرا آقايون زودتر از خانم ها ميميرند؟

اينم يك متن خانم پسند براي حفظ اعتدال و نيز سيستم امین ضايع

كني  !! اگر خانمها قابل بدونند و از اين مدل متنهاي ضد آقايون استقبال

كنند اين جنگ عليه امین به فرماندهي من ادامه خواهد

يافت )))))))))))) )))))))

 

چرا آقايون زودتر از خانم ها ميميرند؟

اين سوالي است که براي قرن هاي متمادي بي پـاسـخ مـانـده اسـت...

 اما حالا ما مي خواهيم پاسخ آنرا به شما بدهيم

اگر خانمتان را بر بالاي يک سکو بگذاريد و از او در مقابل موش ها

 محافظت کنيد...شما يک مرد هستيد


اگر در خانه بمانيد و کارهاي خانه را انجام بدهيد...شما

يک مرد لوس و ماماني هستيد

اگر به شدت کار کنيد...براي او اهميت قائل نيستيد که برايش

 وقت صرف نمي کنيد


اگر به اندازه کافي کار نکنيد...مفت خوري هستيد که به درد

هيچ چيز نمي خوريد

اگر او يک کار ملال آور با حقوق پايين داشته باشد...شما

قصد بهره کشي اقتصادي از او را داريد


اگر شما يک کار ملال آور با حقوق پايين داشته باشيد...

بهتر است تنبلي را کنار بگذاريد و کار مناسب تري پيدا کنيد

اگر شما شغل بهتري گرفتيد...پارتي بازي شده


اگر او شغل بهتري بگيرد...به خاطر توانايي هاي بالايش بوده

اگر به او بگوييد که چقدر زيباست...اين نشان دهنده خواست

 هاي جنسي شماست


اگر سکوت کنيد و چيزي نگوييد...اين بي اهميتي شما

را نسبت به او مي رساند

اگر گريه کنيد...آدم بي عرضه اي هستيد


اگر گريه نکنيد...بي احساس و بي عاطفه هستيد

اگر بدون مشورت با او تصميم بگيريد...شما يک متعصب خودخواه هستيد


اگر او بدون مشورت با شما تصميم بگيرد...يک خانم ليبرال و

 آزادمنش است

اگر از او خواهش کنيد که به خاطر شما کاري را که دوست ندارد انجام

دهد...اين امر سلطه جويي و ديکتاتور بودن شما را مي رساند


اگر او از شما يک چنين درخواستي داشته باشد...انجام آن

 لطف و مرحمت شما را مي رساند

اگر از هيکل و اندام زيبايشان تعريف کنيد...منحرف هستيد


اگر تعريف نکنيد...شما را هم جنس باز تلقي مي کنند

اگر از آنها بخواهيد که موهاي پايشان را تميز کنند و هيکل خود

 را روي فرم نگه دارند... شما يک مرد شهوتران هستيد


اگر نخواهيد...شما اصلا رمانتيک نيستيد

اگر به خودتان برسيد...خودبين و از خودراضي هستيد


اگر اين کار را انجام ندهيد...يک فرد ژوليده و نا مرتب هستيد

اگر براي او گل بخريد... اين کار را براي دستيابي به چيزهاي

 ديگر انجام داده ايد


اگر نخريد...احساسات او را درک نمي کنيد

اگر به پيشرفت هاي خود افتخار کنيد...انسان جاه طلبي هستيد


اگر اين کار را نکنيد...اصلا بلندپرواز نيستيد

اگر او سر درد داشته باشد...خسته است


اگر شما سر درد داشته باشيد...مي خواهيد به او بفهمانيد

که ديگر دوستش نداريد

اگر او را زياد بخواهيد...شهوتران هستيد


اگر نخواهيد...پس حتما پاي يک خانم ديگر در ميان است

 

سلام به همه.خوبین.میگما این که بعضیا سکوت کردن و دیگه پست نمیدن

معنیش چیه؟میشه معنیشو به من بگین.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:0 توسط : نازنین
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
یه پسر خوب چه کارس؟

سلام .. در ادامه جنگ و پيشبرد اهداف ضدامین از دوستاني كه اعلام

آمادگي براي حضور در اين سنگر كردند بينهايت تشكر ميشود و نيز از

عزيزاني كه لطف كردند مستنداتي از چهره واقعي امین در ..... به من

فرستاندند در مراسمي خاص تقدير به عمل خواهد آمد ... اگر بدونيد

 چي از امین دارم حاضريد ميليونها خرج كنيد تا بفهميد...

 اين برگ آس ها رو به موقع رو خواهيم كرد ...

ضمنا هنوز هم داوطلبانه ميتونيد در جبهه عشقبازی

عليه امین ثبت نام كنيد :

                                   

                            NazaninMohtasham@yahoo.com     

 

 

 

مشخصات يه پسر خوب !!!!!!!!!

 

 

 

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به

رانندگي خانمها گير نميدهد


يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود:

مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد


يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره

 
يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش

 يك پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف

چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون


يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته

 
يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه


يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده


يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:

"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا


يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از

صورتش مشاهده نميشه


يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد

دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند


يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در

 صدد عقده اي بازي بر نمي آيد

 
يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با

سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد

 
يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي

وحشي بازي در نمي آورد

 
يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي

از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند


يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو

تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان

وزغ نميشود


يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا

بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند


يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و

 چشمش را به آسفالت ميدزود


يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه

همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند


يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند .

 (نکته کنکوري)


يک پسر خوب 5 ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي

 همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند


يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق

 نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد


يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي

گري هستند معاشرت نميکند


يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره

دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود

 باشد


يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس

که ميرسد نميگويد که بجاي قلي به او رامتين و آرش و ... بگويند


يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز

 خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد


يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو

 پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد


يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد


يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به

 خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند

 

يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده

 و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد


يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان

 شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر

هستند امتناع ميکند


يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي

 به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد


يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با

صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد


يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه

 نايستاده و بزک نميکند


يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل

 خاندان رابر باد دهد (مثل رقص امین در همايش روز جهاني زن!!)   


يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل

 ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند


يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين

پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به

وسط کوچه نميپرد


يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و

نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده

 سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند  

 

 

 

نتيجه گيري اخلاقي :

 

 


يک پسر خوب تا به حال

 

 

مشاهده نشده!!! 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:19 توسط : امین

RSS