سلام سلام.
خوبین گلای ناز من.جییییییییییگرای من آخرین آپ تابستونو من میکنم.
دیدید چه زود تابستون تموم شد خوب داستان امروزو بخونین.
قربون همتون برم.![]()
![]()
![]()
تمام اسمایه این داستان ساختگیه به جز سیندرلا
____________ _________ _________ _________ _
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ،
يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله
سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ،
گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که
اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از
خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم
خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟
سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک
توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت
: اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت
که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي
( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين
دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ،
يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي
زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه
. رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش :
بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش :
تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟
ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ،
دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم
.....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت :
باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج
شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از
بي زني دارم مي ميرم ......
مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب
نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه
خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر
با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره.
يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو
دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس
گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟
مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي،
پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ،
سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند .
زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ،
شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم
براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ،
شده بود ونوس شايدم ...
( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) .
صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ،
سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و
آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با
2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ
جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته
: گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ......
سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته :
بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ،
زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه
شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ،
کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........
سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته :
خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته .
زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي
تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت :
آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي
رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ،
آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ،
يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه
مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند
تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار
اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره
اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!!
سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟
.... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله .
خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق
سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس
که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه
پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟
گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته :
بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود
نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ،
حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد
تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت
با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر
بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته
ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا :
آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که
رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو
يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر
بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا
ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ،
جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد .
زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند .
صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت
(آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود )
خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و
يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه
چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت :
شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده :
اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 .......
شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت :
آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه.
خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و
به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا
مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره .
همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند :
گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ...
سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند
تو دلش آب شد
( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)
سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم
زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار
هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:2 توسط : امین
