یکشنبه هفتم اسفند 1384
Aatash Abre hasood
To View in Farsi => Right Click on Page => Choose Encoding => Arabic (Windows)
هو
.استاد شبی با مریدانش دیدار کرد و از آنها خواست تا آتشی برافروزند تا کنارش بنشینند و صحبت کنند
گفت: راه روحانی به آتشی برافروخته پیش روی ما می ماند. کسی که می خواهد آتش بیفروزد، باید دود نامطلوبی را تحمل کند که دم زدن را برایش دشوار می کند و اشک به چشم هایش می آورد. این گونه ایمان خودش را باز می یابد
.اما وقتی آتش برافروخت،دود می رود، شعله ها اطرافش را روشن می کنند...و گرما و آرامش می بخشند
یکی از مریدان پرسید: اما اگر کس دیگری برایش آتش را روشن کند چه؟ اگر کسی در پرهیز از دود به ما کمک کند چه؟
استاد گفت: اگر کسی چنین کند، استادی دروغین است؛ استادی که می تواند آتش را به هر جا که می خواهد، ببرد، و هر گاه خواست، خاموشش کند. و از آنجا که به هیچ کس برافروختن آتش را نیاموخته، احتمال دارد همگان را در آتش رها کند
از کتاب مکتوب
نوشته پائولو کوئلیو
ابر حسود
خون مي در رگ هر تاك دويد اي ساقي
آب حسرت ز لب جام چكيد اي ساقي
دست الطاف بلند تو بنازم كه چو سرو
سايه ات بر سر همسايه رسيد اي ساقي
ياد آن شاعر سر سبز سفر كرده به خير
كه بجز داغ دراين باغ نديد اي ساقي
دست تقدير فرو ريخت بهم ور نه كنون
برده بودم به فلك كاخ اميد اي ساقي
چه خيالي ست از اين آمد و رفت اي مردم
چه فتوحي ست در اين گفت و شنيد اي ساقي
در تماشاي تو بوديم كه يك ابر حسود
پرده اي بر رخ مهتاب كشيد اي ساقي
من افتاده ز پاي ستم انداخته را
تو مگر دست بگيري به نبيد اي ساقي
از بهروز ياسمي
چه بگويم كه دل افسردگيت
از ميان برخيزد؟
،نفس گرم گوزن كوهي
چه تواند كردن؟
،سردي برف شبانگاهان را
كه بر افشاند به دشت و دامن؟
از شفيعي كدكني
GOD is at home; it's we who have gone out for a walk.
خدا همین جا در خانه است؛
. این ما هستیم که برای قدم زدن بیرون رفته ایم
هتک حرمت به عتبات عالیات را به کلیه مسلمانان تسلیت می گوییم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:32 توسط : امین
جمعه پنجم اسفند 1384
Hadeye aashegh Faryad + Kist
To View in Farsi => Right Click on Page => Choose Encoding => Arabic (Windows)
هو
هدیه عاشق
عاشقی محنت بسیار کشید تا لب دجله به معشوق رسید
نشده از گل رویش سیراب که فلک دسته گلی داد به او
نازنین چشم به شط دوخته بود فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب نو گلی چو گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیباییست لایق دست چو من رعناییست
حیف از این گل که برد آب او را کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست جست در آب چو ماهی از شست
خواست که آزاد کند از بندش نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم به رهی نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیکی خاص ات کردم از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست به نشاط آمد و دست از جان جست
دست و پایی زد و گل را به ربود سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من یاد آبی که گذشت از سر من
از جلال الدوله ایرج میرزا
فریاد
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
من دور از آشیانم
سر به آسمانم
بی نصیب و خسته
ماندم جدا ز یاران
از بهای طوفان
بال من شکسته
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
از حریم دلم
رفته رنگ هوس
روز و شب به که گویم
در درون قفس آه در درون قفس
وه که دست قضا
بسته بال مرا
روزوشب ز گلویم
ناله خیزد وبس آه ناله خیزد و بس
می زنم فریاد
هر چه بادا باد
وای از این طوفان
وای از این بیداد آه وای از این بیداد
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدای
من دور از آشیانم
سر به آسمانم
بی نصیب و خسته
ماندم جدا ز یاران
از بهای طوفان
بال من شکسته
از حریم دلم
رفته رنگ هوس
درد خود به که گویم
در درون قفس آه در درون قفس
وه که دست قضا
بسته بال مرا
روز و شب ز گلویم
ناله خیزد وبس آه ناله خیزد و بس
می زنم فریاد
هر چه بادا باد
وای از این طوفان
وای از این بیداد آه وای از این بیداد
There is no surprise more majical than the surprise of being loved; it is God's finger on a man's shoulder
هیچ شگفتی ای جادویی تر از شگفتی محبوب بودن نیست؛ انگشت خداست بر شانه ی کسی که دوستش دارند
هو
روحم از بارمیوه ی پخته ی خود سنگین است. کیست که بیاید و بچیند و راضی شود؟ یک نفر نیست که روزه دار باشد و مهربان و سخاوت مند، تا بیاید و روزه اش را با نخستین ثمرات من از خورشید بگشاید و مرا از بار فراوانی خویش نجات دهد؟
روحم لبریز از باده ی اعصار است. تشنه ای نیست که بیاید و بنوشد؟
بنگر، مردی دستان خویش را فرا می آورد و درچهارراه ها می ایستاد، و دستانش پر از گوهران بودند. و رهگذران را ندا می داد و می گفت: بر من رحمت آورید و از من بگیرید. به نام خدا، دستانم را خالی کنید و تسلایم بدهید
.اما رهگذران تنها نگاهش می کردند و هیچ کس چیزی از دستان او بر نمی داشت
بهتر بود که او گدایی بود و دستش را برای گرفتن دراز می کرد - آی، دستی لرزان که خالی به سینه اش باز می گشت - تا اینکه دستش را سرشار از هدایای گران بها پیش می آورد و هیچ کس نبود که آن را بگیرد
و بنگر، شهزاده ی سخاوتمندی، در کوه و صحرا، خیمه های حریر برپا کرد و به غلامانش فرمان داد آتش بیفروزند، تا غریبان و آوارگان ببینند؛ و غلامانش را فرستاد تا در جاده ها میهمانانی بیابند. اما جاده ها و راه های بیابان متروک بود، و هیچ کس را نیافتند
بهتر بود آن شهزاده مردی بی کس و تنها در جستجوی نان و سر پناه بود. بهتر بود که آواره ای بود که هیچ چیز جز عصا و ظرفی سفالین نداشت. زیرا در این صورت، شب هنگام به هم نوع خود بر می خورد، به شاعران بی کس و کار، و در تهی دستی و خاطرات و رویاها با هم شریک می شدند
و بنگر ، دختر پادشاهی بزرگ از خواب برخاست و جامه ی حریرش را بر تن کرد و یاقوت ها و مروارید هایش را بر خود آویخت، و بر موهایش مشک افشاند و انگشتانش را در کهربا فرو برد. پس از برجش به باغ فرود آمد، و آن جا، تنها ژاله های شبانه به ملاقات صندل های زرینش آمدند
در سکون شبانه، دختر یک کشتگر، که با گوسفندانش به دشت رفته بود، شامگاهان، با غبار راههای پیچ در پیچ بر پاهایش، و بوی تاکستانها بر چین های لباسش، به خانه باز می گشت. و چون شب فرا می رسید و فرشته ی شب بر جهان مستولی می شد، دزدانه به کنار رود دره می رفت، که عاشقش آنجا در انتظارش بود
کاش آن شاهدخت، راهبه ای بود در صومعه ای ، و قلبش را به جای بخور می سوزاند، تا قلبش بالا رود و به باد برسد، و روحش را همچون شمعی می سوزاند، تا نوری شود و در کنار آنان که نیایش می کنند و آنان که عشق می ورزند و آنا ن که معشوق اند، به نور اعلی برسد
.کاش زنی سالخورده بود، در آفتاب می نشست و به یاد می آورد کدام کس شریک جوانی اش بوده است
روحم از بار میوه ی پخته ی خود سنگین است؛
.روحم از بار میوه اش سنگین است
اینک که می آید تا بخورد و راضی شود؟
.روحم از باده اش لبریز است
اینک که باده می ریزد ومی نوشد و گرمای صحرا را فرو می نشاند؟
،کاش درختی بی شکوفه و بی میوه بودم
،چرا که درد پر باری تلح تر از سترونی است
،و رنج ثروتی که هیچ کس نمی پذیرد
.عظیم تر از اندوه تهی دستی است که هیچ کس به او نمی بخشد
کاش چاهی خشک بودم ، و مردمان در من سنگ می انداختند؛
زیرا تحملش بهتر و آسان تر از سر چشمه ی آب زنده بودن است؛
.و مردم از کنارت بگذرند و اما ننوشند
،کاش نی زیر پا افتاده ای بودم
،چرا که بهتر بود از چنگی سیمین تار بودن
،در خانه ای که سرورش انگشت ندارد
.و کودکانش ناشنوایند
از کتاب باغ پیامبر و سرگردان
نوشته جبران خلیل جبران
Love is the highest gift of God.
.عشق والاترین هدیه ی خداوند است
To love someone means to see them as God intended them.
To love someone is to look into the face of God.
.دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است
.دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره ی خداوند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:28 توسط : امین
سه شنبه دوم اسفند 1384
Faheshe! فاحشه vayyyyyyy
مصاحبه با دو فاحشه
انسان شناسها اعتقاد دارن که تن فروشی قديمی ترين شغل دنياست. امروزه
روسپی گری در جوامع مختلف به دلايل مختلف از جمله فشار (از انواع
مختلف از جمله اقتصادی) رواج داره. اخيرا در مورد گسترش روسپی گری
و پايين آمدن سن روسپی گری (13 سال) در ايران نيز ابراز نگرانی شده
بود.
بعد از چندین سفر تونستیم با چند تا از این دخترها که به دخترهای خیابانی
یا دخترهای روسپی یا به قول بچه ها "جی جی" و یا حتی به قول بعضی
ها "دختران ویژه!"، خودمونی بشم و با اونچه که تو زندگیشون می گذره
آشنا بشیم.
بالاخره دو نفر از این دخترها رضایت دادن که باهاشون مصاحبه کنیم و
تنها هدف ما از این مصاحبه این بود و هست که حرف دلشون رو بشنویم
و یکطرفه درموردشون قضاوت نکنیم.
به دلیل حفظ هویت مصاحبه شوندگان، از حروف "م" و "ش" به جای
اسم آنها استفاده شده که هیچگونه رابطه ای بین این حروف و اسم واقعی
آنها وجود نداره .
اصلا چرا دوبی را انتخاب کردین؟
م. من به خاطر آزادی اینجا را انتخاب کردم
آزادی در چی؟
م. در همه چی
چند وقته اینجایی؟
م. الان یک ساله.
شما چی شد که تصمیم گرفتین بیایید اینجا؟
ش. من هم به خاطر نداشتن آزادی.
شما ها چند سالتونه؟
م. ۲۲ سال
ش. ۲۶ سال
چه چیزی باعث شد که به قول خودتون وارد این کار شدین؟
ش. پولش خوب بود.
میتونم بپرسم چقدره؟
ش. این رو دیگه نپرس!
م. بستگی داره. بین ۷۰۰ تا ۱۰۰۰ درهم برای تمام شب. من خودم عربها
را ترجیح می دم چون از لحاظ مالی این پولی براشون به حساب نمياد. ولی
برای ایرانیهایی که از ایران ميان به دلیل اینکه پول ایران را تبدیل می کنن
براشون این پول زیاده و اعصاب خورد می کنن.
چه جوری وارد این کار شدین؟ یعنی وارد دوبی که شدین چيکار کردین،
کجا رفتین؟
م. معمولا اینجا یکسری اشخاص هستنن که برای هرکسی که تصمیم داره
کار کنه مشتری پیدا می کننن. من خودم خیلی از پدر و مادرها را دیدم که
از ایران به اینجا ميان و دخترهاشون رو به دست این افراد می سپارن. اول
باور کردنش برام خیلی سخت بود.
ش. امروز یک موردی بود که خانواده ای دختر ۱۴ ساله شون رو آورده
بودن.
معمولا این افراد چه درصدی از پول را برای خودشون بر می دارن؟
م. بستگی داره ولی به صورت کلی اگر در منزل اون فرد زندگی کنی نصف
درآمد ولی اگر خود شخص منزل داشته باشه تا بیست و پنج درصد.
گفتین بعضی از خانواده ها دخترهاشون رو وارد این کار می کنن حالا اگر
خود دختر نخواد چی میشه؟
ش. هیچی، خانواده ها اجبار می کنن.
در مورد شماها چی؟ اجبار خانواده بود؟
م. نه من از ایران خسته شده بودم و برای گذران زندگی به اینجا اومدم .
خانواده خوبی دارم و اونها فکر می کنن که من اینجا در آژانس هواپیمایی
کار می کنم.
ش. خانواده من هم نمی دونن که من اینجا چيکار می کنم.
ولی شماها چه جوری تونستین با ارزشهای قوی که در ذهن همه ما ها
وجود داره کنار بیایین و وارد این کار بشين.
ش. من مشکلی نداشتم کنار اومدم.
م. زمانی که نوجوان بودیم دوست پسر داشتیم و باهاش رابطه جنسی هم
داشتیم.
تا حالا با آدمهایی که ارتباط داشتین به مشکلی برخورد کردین؟
م. نه عربها خوب هستنن و اذیت نمی کننن ولی ایرانیها فکر می کنن که
طرف را کاملا برای خودشون خریدند و میگن هرکاری ما میگیم باید انجام
بدین.
تا به حال اتفاق افتاده که مقاومت کنین و قبول نکنین؟
ش. آره و دعوا میشه اگر هم دعوا بشه به ضرر زن تموم میشه.
ایرانیهایی که ميان اینجا چه جور تیپهایی هستن؟
ش. همه جورش ميان.
جوونها هم ميان؟
م. آره ولی از اونها پول نمی گیریم. باهاشون دوست می شیم.
معمولا اینجا دخترهای ایرانی کجا جمع میشن؟
ش. در دیسکو ها.
خوب بعدش چی میشه؟
م. می ریم می رقصیم بعدش میان جلو میگن اینقدر می دیم و امشب را با هم
باشیم.
کسی اذیت نمی کنه؟
م. اینجا تا شاکی نداشته باشی کسی اذیتت نمی کنه. هر کاری خواستی بکن
و کسی را اذیت نکن.
نگرانیهاتون در این کار چی هست؟
م. هر باری که میریم برنامه بعدش دلمون می گيره که چرا من این کار را
می کنم.
ش. کسی که وارد این کار میشه راحت نیست. کسی برای تفریح وارد این
کار نمی شه. از روی نیاز اقتصادیه که وارد این کار میشن.
شده به این فکر کنین اگر عاشق کسی بشین چه اتفاقی می افته؟
م. من خودم در جایی ازدواج می کنم که کسی من را نشناسه.
فکر می کنید آینده چی میشه؟
ش. نمی دونم. به آینده فکر نمی کنم.
م. من چون در زندگی خیلی اذیت شدم دیگه هدف خاصی ندارم اومدم اینجا
و دارم زندگی ام را می کنم.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:25 توسط : امین