سخت بودش نهال، زندگی را جنگيد...
هر روز ريشههايش عميقتر میرفت
ساقه احساسش به تنومندی جاودان میرفت
میرفت، میرفت...
خانه از يادش برده بود
ريشه کم کم سختی صلب صخره را دريافت
صخره را دور میزد، صخرهای ديگر میبست راه
ريشهها خشک شدند، نهال جان میداد
خانه بر خود لرزيد...
خانهام ويران شد

اهل عرفان را تلاش بر اينست، تا در گفتار و كردار و اخلاق به حد كمال رسيده خود را به هدف نهايي كه مراد از انسان كامل است، قرين گرداند. اين سير و سلوك، بستگي به تربيت و مجاهدت دارد. در اين مسير ارشادات پير و راهنما، سالك راه معرفت را همراه شده او را بسوي هدف متعالي كه همان انسان كامل شدن است، بدرقه ميكند. در اين راه پرپيچ و دشوار، استعداد سالك و عنايت پرودگار نيز حتمي بوده بدون عنايت از جانب حق طي كردن اين مسير ناممكن است.
عشق، يعني به حد افراط دوست داشتن، محبت تام و اساس و بگفتهء عرفا، بنياد جهان بر آن نهاده شده. گويند عشق آتشي است كه در قلب واقع شود و غیر محبوب را بسوزد. عشق درياي بلاست و جنون الهي و قيام قلب است.
این غزل مولانا، در حقیقت درسیست برای آنهاییکه قدم در دنیای عشق میگذارند، تا بدانند که در آنجا چه خبری است.
مرده بدم زنده شــــدم گــــــــریه بدم خنده شــــدم
دولت عشق آمـــــــــد و من دولت پاینده شــــــدم
دیده سیر اســــت مـــــــــرا جان دلیر اســت مــرا
زهـــــره شیر است مرا زهـــــــــره تابنده شــــدم
گفت که ديوانه نه ای لایق این خـــــــــانه نهای
رفتم دیوانه شــــــدم ســـــلســـله بندنده شـــــــدم
گفت که سـرمست نه ای روکه از آن دست نه ای
رفتم و سرمست شــــــدم وز طرب آکنده شــــــدم
گفت که تو کشــته نه ای در طرب آغوشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشــــــته و افکنده شــــــــدم
گفت که تو زیرککی مســـــت خـــــــیالی و شکی
گول شـــــدم هــــول شــدم وز همه برکنده شــدم
گفت که تو شمع شـــــــدی قبله این جمع شـــدی
جمع نیم شــــــــمع نیم دود پراکــــــــنده شـــــدم
گفت که شیخی و ســــــری پیش رو و راهــبری
شـــــیخ نیم پیش نیم امــــــر تو را بنده شــــــدم
گفـــت که با بال و پری من پر و بالت ندهــــــــم
در هـــوس بال و پرش بیپر و پرکنده شـــدم
تابش جان یافت دلم وا شـــــــــد و بشکافت دـلم
اطلس نو بافت دلــــــم دشمن این ژنده شـــــــدم
مولانا ، در عصر خويش عالم كشور و صاحب منبر بود و در اولين نشست ها و خلوت هاي روحاني خود با شمس، اين را دريافته بود كه در اين راستا و در پي دسترسي به حقيقت و عشق، جز صفاي باطن و تهذيب نفس ، افزاري ديگري نميتوانند دستگير او شوند. از اينرو زندگی قبل از معرفت خود با شمس را، كه بدون عشق سپري شده، مرده حساب میکند، ولی وقتی شمس میرسد و زندگی نوین او با فروغ عشق آغاز میگردد، زنده شده با دولت عشق پاینده میگردد.دیده اش سیر و بينا شده جانش دلیر میشود، چون شجاعت هم يكي از خواص عاشق است. مانند شیر قوت میگيرد و مثل زهره تابنده میشود و این را از برکت عشق و مصاحبت با شمس میداند.
این دولت پاینده چگونه برای مولانا و از کدام طریق میسر شده است؟ و در اين راه چه ميبايد كرد؟ در اين غزل جان فزا، مولانا بما ميگويد:
سالك راه معرفت، بايد در قصد از خود رهايي از خودي خود باشد تا پذيرفته شود . از عقل كه مانع رهايي از خويشتن و عروج روحاني ميشود، ببُرد . سالك راه معرفت، از شراب و مستي ي عشق سرمست شده اين نعمت و موهبت الهي را رفيق راه خود سازد. او يقين دارد كه بدون شور و مستي به عالم بيخودي راه نمي يابد و دست يافتن به عالم اسرار، با زهد و تقواي خشك كه پرهيز كردن و ترسيدن است، محال خواهد بود. مولانا ، در مصاحبت با شمس جذبهء غيبي را لمس ميكند كه او را بسوي معشوق ميكشاند.
بسا پير مناجاتي كه از مركب فـــرو ماند
بسا رند خراباتي كه زين بر شير نر بندد
حضرت مولانا، با قوهء عقل و استدلال منطقي به كشف حقايق دست يافته بود اما شمس او را متوجه رياضت و صفاي باطن ميسازد تا آنچه را كه عاقلان شنيده اند، او ببيند و از شنيدن تا ديدن ، فرقي است بسا بزرگ. شمس را تاكيد برآن است كه مولانا در تصفيهء باطن جهد بخرچ داده گرد استدلال عقلي نگردد، مبناي كار خود را بر شهود و كشف استوار سازد و از خواندن كتابها و قيل و قال پرهيز كند.
در اين راه، کشته و تسلیم بايد بود و در عین حال سرشار از عشق و طرب. زیرکي و دانايي بدرد سالك نميخورد بلكه در اغلب موارد مانع پيشرفت او در معرفت گرديده چنان او را در خیالات خودش غرق ميسازد تا از راهي بسوي خودشناسي كه سلوك عرفان است، بيخبر ماند. این (چون و چرا) ها در حيطهء عقل و زيركي، باعث ايجاد شك و ترديد میشوند كه شايستهء سالك راه معرفت نيست. مولانا خود را مثال ميدهد تا همه آنانيكه به شيخي و تقواي دين فخر و مباهات ميورزند، بدانند كه، اگر عالم دین و راهنمای مردم استند، و جمیعت پشت سر شان اقتدا میکنند، اگر شیخ و راهبر مردم استند، با این همه فضیلت صاحب بال و پر نشده اند و هنوز در طلسم جسم و تعلقات جسماني و نفساني و در پوست گير مانده اند.
مولانا را ملاقات شمس دگرگون ساخته بود و با الاخره دريافت که با بال و پر علم و قيل و قال بجایی نمیرسد، در برابر تمام حرف ها و اعتراضات شمس سر تسلیم میگذارد و متابعت بدون قید و شرط را میپذیرد. جان را از تابش عشق پر فروغ ميسازد و سينه را كه برق معرفت به آن رسيده است، منور مي بيند. از شيخي و سري و آن عباء و قبا كه جهل سال بدان فخر ميورزيد، دست ميكشد و با آنها به دشمني مي پردازد. اطلس عشق تازه و نو را به تن ميكند و سرانجام از یک مفتی و زاهد كشور ، تبدیل به یک عاشق شوریده و شیدا میگردد و میگوید:
زاهد کشوری بودم صاحب منبری بودم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد
كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده
ويك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد
كودك با ناميدی گريست
خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولی كودك ، پروانه را كنار زد و رفت.....

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:59 توسط : امین

