تبليغاتX
عشقبازی
عشقبازی
جمعه ششم آبان 1384


 
خانه‌ام را ساختم
 
در هوايی که بوی تولدم را می‌داد
خانه‌ام روی دريا بود، جنس باران بود
 
پايه‌هايش را نهال پيوند کاشتم

سخت بودش نهال، زندگی را جنگيد...
 
و نهال مغرور بود از خانه‌ای که بر دوش دارد

هر روز ريشه‌هايش عميق‌تر می‌رفت

ساقه احساسش به تنومندی جاودان می‌رفت

می‌رفت، می‌رفت...

خانه از يادش برده بود

ريشه کم کم سختی صلب صخره را دريافت

صخره را دور می‌زد، صخره‌ای ديگر می‌بست راه

ريشه‌ها خشک شدند، نهال جان می‌داد

خانه بر خود لرزيد...

خانه‌ام ويران شد
 
در هوايی که بوی تولدم را می‌داد
 

 

 

HydroForum ® Group

اهل عرفان را تلاش بر اينست، تا در گفتار و كردار و اخلاق به حد كمال رسيده  خود را به  هدف نهايي كه مراد از  انسان كامل است، قرين گرداند. اين سير و سلوك، بستگي به تربيت و مجاهدت دارد. در اين مسير ارشادات پير و راهنما، سالك راه معرفت را  همراه شده او را بسوي هدف متعالي كه همان انسان كامل شدن است، بدرقه ميكند. در اين راه پرپيچ و دشوار، استعداد سالك و عنايت پرودگار نيز حتمي بوده بدون عنايت از جانب حق طي كردن اين مسير ناممكن است.

عشق، يعني به حد افراط دوست داشتن، محبت تام و اساس و  بگفتهء عرفا، بنياد جهان بر آن نهاده شده. گويند عشق آتشي است كه در قلب واقع شود و غیر محبوب را بسوزد. عشق درياي بلاست و جنون الهي و قيام قلب است.

این غزل مولانا، در حقیقت درسیست برای آنهاییکه قدم در دنیای عشق میگذارند، تا بدانند که در آنجا چه خبری است.

 

مرده بدم زنده شــــدم گــــــــریه بدم خنده شــــدم

دولت عشق آمـــــــــد و من دولت پاینده شــــــدم

دیده سیر اســــت مـــــــــرا جان دلیر اســت مــرا

زهـــــره شیر است مرا زهـــــــــره تابنده شــــدم

گفت که ديوانه نه ای  لایق این خـــــــــانه نه​ای

رفتم دیوانه شــــــدم ســـــلســـله بندنده شـــــــدم

گفت که سـرمست نه ​ ای روکه از آن دست نه ای

رفتم و سرمست شــــــدم وز طرب آکنده شــــــدم

گفت که تو کشــته نه ای در طرب آغوشته نه ای

پیش رخ زنده کنش کشــــــته و افکنده شــــــــدم

گفت که تو زیرککی مســـــت خـــــــیالی و شکی

گول شـــــدم هــــول شــدم وز همه برکنده شــدم

گفت که تو شمع شـــــــدی قبله این جمع شـــدی

جمع نیم شــــــــمع نیم دود پراکــــــــنده شـــــدم

گفت که شیخی و ســــــری پیش رو و راهــبری

شـــــیخ نیم پیش نیم امــــــر تو را بنده شــــــدم

گفـــت که با بال و پری من پر و بالت ندهــــــــم

در هـــوس بال و پرش بیپر و پرکنده شـــدم

تابش جان یافت دلم وا شـــــــــد و بشکافت دـلم

اطلس نو بافت دلــــــم دشمن این ژنده شـــــــدم

 

مولانا ، در عصر خويش عالم كشور و صاحب منبر بود و در اولين نشست ها و خلوت هاي روحاني خود با شمس، اين را دريافته بود كه در اين راستا و در پي دسترسي به حقيقت و عشق، جز  صفاي باطن و تهذيب نفس ، افزاري ديگري نميتوانند دستگير او شوند. از اينرو زندگی قبل از معرفت خود با شمس را، كه بدون عشق سپري شده، مرده حساب میکند، ولی وقتی شمس میرسد و زندگی نوین او با فروغ عشق آغاز میگردد، زنده شده با دولت عشق پاینده میگردد.دیده اش سیر و بينا شده جانش دلیر میشود، چون شجاعت هم يكي از خواص عاشق است. مانند شیر قوت میگيرد و مثل زهره تابنده میشود و این را از برکت عشق و مصاحبت با شمس  میداند.

این دولت پاینده چگونه برای مولانا و از کدام طریق میسر شده است؟ و در اين راه چه ميبايد كرد؟ در اين غزل جان فزا، مولانا  بما ميگويد:

سالك راه معرفت، بايد در قصد از خود رهايي از خودي خود باشد تا پذيرفته شود . از عقل كه مانع رهايي از خويشتن و عروج روحاني ميشود، ببُرد . سالك راه معرفت، از شراب و مستي ي عشق سرمست شده اين نعمت و موهبت الهي را رفيق راه خود سازد. او يقين دارد كه بدون شور و مستي به عالم بيخودي راه نمي يابد و دست يافتن به عالم اسرار، با زهد و تقواي خشك كه پرهيز كردن و ترسيدن است، محال خواهد بود. مولانا ، در مصاحبت با شمس جذبهء غيبي را لمس ميكند كه او را بسوي معشوق ميكشاند.

 

بسا پير مناجاتي كه از مركب فـــرو ماند

بسا رند خراباتي كه زين بر شير نر بندد

 

حضرت مولانا، با قوهء عقل و استدلال منطقي به كشف حقايق دست يافته بود اما شمس او را متوجه رياضت و صفاي باطن ميسازد تا آنچه را كه عاقلان شنيده اند، او  ببيند و از شنيدن تا ديدن ، فرقي است بسا بزرگ. شمس را تاكيد برآن است كه مولانا در تصفيهء باطن جهد بخرچ داده گرد استدلال عقلي نگردد، مبناي كار خود را بر شهود و كشف استوار سازد و از خواندن كتابها و قيل و قال پرهيز كند.

 در اين راه، کشته و تسلیم بايد بود  و در عین حال سرشار از عشق و طرب. زیرکي و دانايي بدرد سالك نميخورد بلكه در اغلب موارد مانع پيشرفت او در معرفت گرديده چنان او را در خیالات خودش غرق ميسازد تا از راهي بسوي خودشناسي كه سلوك عرفان است، بيخبر ماند. این (چون و چرا) ها در حيطهء عقل و زيركي، باعث ايجاد شك و ترديد میشوند كه شايستهء سالك راه معرفت نيست. مولانا خود را مثال ميدهد تا همه آنانيكه به شيخي و تقواي دين فخر و مباهات ميورزند، بدانند كه، اگر عالم دین و راهنمای مردم استند، و جمیعت پشت سر شان اقتدا میکنند، اگر شیخ و راهبر مردم استند، با این همه فضیلت صاحب بال و پر نشده اند و هنوز در طلسم جسم و تعلقات جسماني و نفساني و در پوست گير مانده اند.

 مولانا را ملاقات شمس دگرگون ساخته بود و با الاخره دريافت که با بال و پر علم و قيل و قال بجایی نمیرسد، در برابر تمام حرف ها و اعتراضات شمس سر تسلیم میگذارد و متابعت بدون قید و شرط را میپذیرد. جان را از تابش عشق پر فروغ ميسازد و سينه را كه برق معرفت به آن رسيده است، منور مي بيند. از شيخي و سري و آن عباء و قبا كه جهل سال بدان فخر ميورزيد، دست ميكشد و با آنها  به دشمني مي پردازد. اطلس عشق تازه و نو را به تن ميكند و سرانجام از یک مفتی و زاهد كشور ، تبدیل به یک عاشق شوریده و شیدا میگردد و میگوید:

زاهد کشوری بودم صاحب منبری بودم

کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

 

 

HydroForum ® Group


 

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن

 

مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد

 

سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن

 

رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد

 

كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت

 

ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد

 

كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده

 

ويك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد

 

كودك با ناميدی گريست

 

خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی

 

بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد

 

ولی كودك ، پروانه را كنار زد و رفت.....

 

 

 

 

HydroForum ® Group


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:59 توسط : امین
چهارشنبه چهارم آبان 1384
*** حنا***

دخترکی کنار رود تنها به انتظار نشسته بود...باز هم باد افکارش را به اين سو و آن سو پرواز

 ميداد... باز خود را در لباسی فاخر و زيبا ميديد...باز همان کفشهای جديد را به پا داشت...باز

همان نگاه های تحسين آميز را بر روی خود حس ميکرد..حنا...حنا...آه اين صدای هميشگی

مادر است که او را برای بردن لباس های تميز مردم به خانه هايشان می طلبد ... باز افکارش

 را به باد سپرد و برای کمک به مادر شتافت....

  
 HydroForum® Group

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:31 توسط : امین
چهارشنبه چهارم آبان 1384
زندگی زیباست

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد

زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید

زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند

زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند

زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد

زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند

زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد

زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید

زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای

آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد او را عاشقانه پذیرا باش عاشقانه


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:26 توسط : امین
چهارشنبه چهارم آبان 1384
پاییز بهونه است

ازش پرسیدم چه قدر منو دوست داری؟

 

گفت به اندازه جوهر خودکارم

 

گفتم: خیلی نامردیچون جوهر خودکارت یه روز تموم میشه

 

لبخند زد وگفت؟خودکار من اصلا جوهر نداره.

 

نمی دانم چرا رسوا شد این دل

 

غریب و بی کس تنها شد این دل

 

نمی دانم چرا از ابر گریان

 

نصیب ما نشد یک قطره باران

 

نمیدانم چرا با من چنین کرد

 

دل دیوانه را عاشق ترین کرد

 

نمی دانم چرا سبزی خزان شد

 

وجود خنده ای بر ما گران شد

 

نمی دانم چرا دلها شکسته

 

زمین و اسمان از هم گسسته

 

نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:25 توسط : امین
چهارشنبه چهارم آبان 1384
كارمندان محترم تنبل حتما مطالعه فرمايند

هشت تكنيك موثر براي كارمندان.....در سخت كوش نمايي

 

 

 

سعي كنيد هنگام تردد در راهروهاي اداره هميشه پرونده زير بغل داشته باشيد: اين ترتيب به نظر كارمند سخت كوشي ميرسيد كه قرار است در جلسه مهمي شركت كند. كساني كه دست خالي اين طرف و آن طرف ميروند عاطل و باطل به نظر ميرسند و تصور عموم از كساني كه روزنامه زير بغل دارند اين است كه زير كار در ميروند و به جاي آن وقت خود را صرف خواندن روزنامه  و حل جداولش ميكنند.

 

    براي اين كه به نظر برسد سرتان شلوغ است:  از كامپيوتر استفاده كنيد. استفاده از از كامپيوتر درنگاه خيلي از كساني كه چشم شان به شما مي افتد مترادف "كار" است در حالي كه شما مي توانيد فرصت را مغتنم شمرده و ايميل هاي شخصي و دريافت و ارسال نماييد، چت كنيد در مورد موضوعات مورد علاقه خود سرچ كنيد، وبلاگها و سايتهاي مورد علاقه خود را نگاه كنيد و بدون اينكه ذره اي كار انجام داده ابشد حسابي خوش بگذرانيد و اگر زماني توسط رييس تان گير افتاديد( كه حتما گير ميافتيد) بهترين دفاع اين است كه ادعا كنيد در حال يادگيري نرم افزار جديدي هستيد كه به نوعي به كارتان مرتبط است.  

 

   ميز كارتان را به هم بريزيد !: اطراف خودتان را حسابي با اسناد و جزوات و اوراق پر كنيد. در نگاه افراد حجم كاري كه ديده ميشود مهم است. اگر ميدانيد قرار است كسي در دفتر كارتان در مورد كارش با شما ديدار داشته باشد اسناد و مدارك مربوط به او را در ميان اوراق خود گم و گور كنيد  و بعد در حضور او دنبالشان بگرديد.

 

از منشي تلفني استفاده كنيد و حتي المقدرود به تماس ها پاسخ ندهيد: افراد براي اين كه چيزي به شما بدهند با شما تماس نميگيرند، آن ها تماس ميگيرند تا شما براي آنها كاري انجام دهيد و فقط بلدند براي شما دردسر بسازند و اين منصفانه نيست!!!!

 

ظاهري آشفته و پريشان داشته باشيد !: ظاهر پريشان شما رييس تان را متقاعد ميكند كه سر شما حسابي شلوغ است

 

كاري كنيد كه به نظر برسد تا ديروقت كار ميكنيد !: هميهش دير دفتر را ترك كنيد به خصوص زماني كه رييس تان در اداره است. ميتوانيد از اين فرصت براي خواندن مجلات ، كتابها و سرگرمي هاي اين چنيني كه هميشه قصد انجامشان را داشتيد ولي فرصت نكرده ايد استفاده كنيد.

 

آه بكشيد: زماني كه افراد زيادي اطرافتان هستند وانمود كنيد داريد به سختي كار ميكنيد و بعد با صداي بلند طوري كه همه بشنوند آن بكشيد. تصور حجم بالاي كاري كه داريد انجام ميدهيد آن ها را تحت تاثير قرار خواهد داد.

 

از الفاظ قلمبه سلمبه استفاده كنيد: اگر چنين واژه هايي بلد نيستيد معادل انگليسي كلمات مرتبط با حوزه كاريتان را پيدا كنيد و به خصوص هنگام صحبت كردن با مافوق خود به جاي كلمات فارسي از آن ها در جملات تان استفاده كنيد. مهم نيست كه او متوجه آن چه ميگوييد ميشود يا خير

مهم اين است كه شما تاثير گذار به نظر ميرسيد.  

 

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:22 توسط : امین

RSS