پنجشنبه هفتم مهر 1384
dadash
انواع داداش:
اصولا دخترهاي اين زمونه هفت هشت نوع داداش دارند. هر كدوم از داداشاشونو هم واسه يه كاري مي خوان...
داداش شماره يک : بچه پول دار ! ماشين داره ! رستوران خوب مي رن باهم! اينترنت 24 ساعته مجاني هم بعنوان اشانتيون بهشون ميده !
داداش شماره دو : يه پسر رومانتيك ! خوراك درددل بشينن نصفه شبها باهم درددل كنند و گريه كنن باهم.
داداش شماره سه : بچه خلاف و شر چت روم ! هر پسري بخواهد تو اينترنت اذيتشون كنه خان داداش جون حالشو مي گيره !
دادش شماره چهار : از نوع هنري ! خوراك رفتن باهم به سينما، تئاتر و موزه ! و محافل نقد فيلم ! بليط جشنواره فجرشون تضمينيه ! موهاي اين مدل داداش ترجيحا بلنده ! به اضافه ريشهايي مدل دار!
داداش شماره پنج : خوش تيپ ! خوراك اينه كه ببره با خودش به دوستاش پز بده بگه: نگاه کنين چه داداش جيگري دارم ! داداش من خيلي خوش تيپه! 
داداش شماره شش : بچه معروف ! هر هفته پنج شنبه ها يه پارتي دعوتت مي كنه ! رقصشم خوبه ! همه مدله بلده برقصه! 
داداش شماره هفت : متخصص كامپيوتره ! هر وقت كامپيوترت خراب شد داداش جونت مياد برات درست مي كنه!
داداش شماره هشت : بچه مثبته.. بچه مودبيه .. وقتي مي ري باهاش بيرون لپ هاش سرخ ميشه، خوراك اينه ببري به مامانت نشون بدي بگي مامان جون اين دوست پسره منه! مامانت عاشق اين جور پسراست!
پسر نيستن که اصلا شاخ شمشادند!!!!!!!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:0 توسط : امین
پنجشنبه هفتم مهر 1384
|
جواهر بدون جلا دادن نخواهد درخشيد.
بهترزندگي كنيم
اغلب مردم با اين چشمداشت و انتظار خاص و ناخودآگاه شروع به رشد ميكنند كه گويي قرار بوده همه چيز از قبل درست و آماده باشد و نيازي نيست بياموزند كه چگونه عشق بورزند. سپس به مقطعي از زندگي ميرسند كه با كشف دردناكي روبرو ميشوند كه نه تنها همه چيز از قبل مهيا نيست بلكه زندگي قطعات از پيشساخته و جداگانهايست كه بايد آنها را كنار هم قرار داد.
سالم زندگي كنيم
سيب در زيبايي کاربرد فراوان دارد. بخصوص آب اين ميوه براي مبارزه با چين و چروک بسيار مناسب است. مي توانيد صبح و شب روي گردن و پوست صورت آنرا به آرامي ماساژ دهيد.
|
به اسم عشق و عاطفه با قلبمون بازي ميشه
هر كي با قانون خودش براي ما قاضي ميشه
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:58 توسط : امین
پنجشنبه هفتم مهر 1384
photo +++18
BodyScapes : mosbat negar bashin plz
Top pics
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:54 توسط : امین
پنجشنبه هفتم مهر 1384
In the garden
آ« باغ آ»
زن در باغ ایستاده بود که دید ، مرد به طرفش می دود .
آ« تینا ! گل من ! عشق بزرگ زندگی من ! آ»
مرد عاقبت این کلمات را بر زبان آورده بود .
آ« اوه ! تام ! آ»
آ« تینا ! گل من ! آ»
آ« اوه تام ! من هم تو را دوست دارم ! آ»
تام به زن رسید ، به زانو افتاد ، و به سرعت او را کنار زد .
آ« گل من ! تو روی گل سرخ برنده ی جایزه ی من ایستاده ای ! آ»
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:45 توسط : امین
پنجشنبه هفتم مهر 1384
کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار در اتاقم که پرازسایه توست آن زمان عطر نگاهت را زندانی خود می دیدم و به خود می گفتم: تو نوازشگراحساس غم آلوده من می مانی ولی افسوس تو آن نیستی آن کوچک پاک که من از پاکی اندیشه خود پروردم و بزرگش کردم من نمی دانستم که تو با ضجه هر رهگذری می خوانی هیچ دل به تو نمی باید بست همزبان با دل سنگ تو نمی باید بود سنگ دل نیستم اما... دل من می خواهد که تو را باز با خشم به خاک اندازد و چو رگبار خزان قلب گلگلگون تو را خسته و پرپر سازد تا دو چشم تو در ظلمت و تنهایی خود شاهد پاکی و آشفتگی من باشد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:37 توسط : امین
چهارشنبه ششم مهر 1384
shamlo
نگاهي كوتاه به زندگي احمد شاملو
احمد شاملو در 21 آذر سال 1304 در خيابان صفي عليشاه تهران چشم به جهان گشود.
مادرش كوكب عراقي و پدر او حيدر شاملو بود . او دوره دبستان را در شهرستان هاي خاش، زاهدان و مشهد گذراند و از سال سوم به دبستان صنعتي منتقل شد تا زبان آلماني بخواند.
خانواده شاملو در سال 1321 به گرگان و تركمن صحرا كوچ كردند . زندگي در تركمن صحرا بعد ها الهام بخش شعر زيباي از زخم قلب آبائي شد.
احمد شاملو بين سال هاي 1323 – 1322 در فعاليت هاي سياسي شركت كرد و پس از دستگيري به زندان متفقين در رشت فرستاده شد . سال 1324 از زندان آزاد شد و به رضائيه رفت . سال 1326 براي نخستين بار ازدواج كرد. در سال 1327 مجله سخن نو را چاپ كرد . دو سال بعد قصه زن پشت در مفرغي و مجله روزنه را به زيور طبع آراست . شاملو پس از انتشار آهن ها و احساس سردبيري مجله خواندنيها را پذيرفت و در سال 1334 رمانهاي كشيش ، برزخ و زنگار را ترجمه كرد. در سال 1338 قصه نويسي براي كودكان را نيز بر تجربيات خود افزود و حاصل اين تجربه خروس زري پيرهن پري است . شاملو در همين سال فيلم مستندي به نام سيستان و بلوچستان را براي شركت " ايتال كنسولت " ساخت و بين سال هاي 2 - 1340 سردبيري كتاب هفته را عهده دار شد . او در اين سال ها گفت و گو نويسي براي برخي از فيلم هاي سينمايي را قبول كرد . در سال 1343 با آيدا سركيسيان ازدواج كرد . در سال 1345 به انتشار هفته نامه ادبي بارو پرداخت كه به دستور وزير اطلاعات وقت تعطيل شد . كتاب تأليفي حافظ شيراز يكي از كتاب هاي مشهور شاملوست كه در سال 1347 هم زمان با ترجمة عروسي خون نوشتة فدريكو گارسيا لوركا به چاپ رسيد . او در اين سال با برنامه كودك و نوجوان به همكاري پرداخت . در سال 1351 دانشگاه صنعتي از شاملو دعوت كرد تا به عنوان استاد زبان فارسي در آنجا تدريس كند .
شاملو در اين سال به هنگام همكاري با اين دانشگاه صفحه ها و نوارهايي را به عنوان " صداي شعر ” در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان منتشر كرد . سال بعد براي بامداد سالي بسيار پركار بود ، چاپ مجموعة ابراهيم در آتش ، درها و ديوارهاي بزرگ چين ، نوشتن فيلم نامة تخت ابوالنصر و ترجمه و چاپ مرگ كسب و كار من است و همچون كوچه اي بي انتها ترجمة نمايشنامه مفت خورها و … از كارهاي او در اين سال به شمار ميآيد . در سال 1355 از سوي انجمن قلم و دانشگاه پرينستون به آمريكا دعوت شد . او در جلسه سخنراني و شعر خواني همراه با شاعران و نويسندگان آسيايي و آفريقايي چون ياشار كمال ، آدونيس ، البياتي ، وزينشيفسكي و ديگران حضور يافت . وي در اين سال ها با هيجان بسيار ، كار روي كتاب كوچه را نيز پي گرفت . در سال 1357 قصة دختراي ننه دريا و بارون به صورت كتاب كودكان چاپ شد . مهتابي به كوچه ، شهريار كوچولو ، بگذار سخن بگويم ، كتاب كوچه آثار منتشر شدة ديگر او در اين سال را تشكيل ميدهند. احمد شاملو در سال 1363 كانديداي دريافت جايزه نوبل شد . در سال 1365 كتابي به عنوان عيسا ديگر ، يهودا ديگر را بر اساس رمان قدرت و افتخار نوشته گراهام گرين به رشته تحرير در آورد . در سال 1366 به دومين كنگره بينالمللي ادبيات دعوت شد . در اين مراسم افرادي چون درك والكوت، عزيز نسين ، پدرو شموزه ، لونا رگوديسون ، ژوكوند ابلي و … نيز حضور داشتند كه شاهد سخنراني شاملو با عنوان " من درد مشتركم ، مرا فرياد كن ” بودند . شاملو در سال 1369 از سوي دانشگاه بركلي كاليفرنيا براي حضور در شب شعر دعوت شد . او در اين برنامه دو سخنراني تحت عنوان نگراني هاي من و مفاهيم رند و رندي در غزل حافظ ايراد كرد . بامداد در اين سال ها در شب شعر دانشگاههاي U.C.L.A. ، شيكاگو ، ميشيگان ، هاروارد ، كلمبيا ، راترگز و … نيز شركت جست . در سال 1370 شاعر نام آشناي ايراني به نفع آوارگان كرد عراقي سفري را براي شعر خواني به وين تدارك ديد . سال 72 گزينة آثار شاملو توسط انتشارات مرواريد به چاپ رسيد و در سال 1378 جايزه استيگ داگرمن را به خود اختصاص داد . آخرين اثر او در روز 15 تيرماه 1378 در روزنامه نشاط به مردم ايران تقديم شد . احمد شاملو در تاريخ 3 مرداد 1379 چشم از جهان فروبست.
در اين بن بست
احمد شاملو
دهانت را ميبويند
مبادا كه گفته باشي دوستت ميدارم.
دلت را ميبويند
روزگار غريبي ست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبيست ، نازنين
آنكه بر در ميكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك ، قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساطوري خونالود
روزگار غريبي ست ، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي ميكنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبيست ، نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است .
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد
31 تير 58
دلهایتان شاد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:17 توسط : امین
چهارشنبه ششم مهر 1384
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيااحتمالا بهت احتياج دارم .... البته ميدونم که ارزشي واست ندارمادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:13 توسط : امین
سه شنبه پنجم مهر 1384
شعر
نکند ...
نکند روزی از اینجا بگذاری بروی
کنج این کومه،مرا، جا بگذاری بروی
پشت این پنجره ها، چشم به راهم همه عمر
نکند بی کس و تنهـا بگـذاری بروی
زیر سقف شب تنهایی این شهر غریب
کنج پس کوچـه یلـدا بگـذاری بروی
مملو از دغدغه های غم غربت، شب و روز
پر افســوس و دریغـا بگـذاری بروی
من پر از غصه ی پاییز زمین خواهم شد
تو اگـر تـازه بهــارا ، بگـذاری بـروی
تو چشم تو یه حسه که آتیش به قلب من زده
خوبی اون نگاهتو به هر غریبه ای نده
صداقت تو مثل موج، چشمای تو یه همزبون
فقط برای من بمون، مثل یه یار مهربون
از مهربونیات می گم که پر شده تو خون من
از اسمی که صداقتش، ریشه زده تو جون من
از بی وفاییات می گم، که پر شده توی چشام
تو ذهن من فقط تویی حتی اگه خودم نخوام
حس عجیب چشم تو همیشه سو سو می زنه
غربت اون نگاه تو مثل خود خود منه
دلم می خواد پر بزنه به یاد آبی نگات
برای اون روزایی که پر بشم از حرم صدات
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:30 توسط : امین
سه شنبه پنجم مهر 1384
afsaneh
افسانه
جمعه بود ، خاکستری ،همیشه جمعه ها روز دیگری است .
دلم تنگ شده بود به امامزاده رفتم گور های سرد بی غم از خاکستری جمعه آرام آرمیده بودند قاریی بر سر مزاری میخواند گویی میخواست خاکستری جمعه را خاکستری تر کند هوا از غم گذشته بود فقط تاسف ، یک اندوه را میطلبید . گویی روی هر تخته سنگی خبر هر سرنوشتی بود که می پرسید آیا "ا فسانه" به پایان رسیده است ؟ هیچ پاسخی نبود انگار همه آنان که بر سر هر گوری نشسته بودند خود نیز پایان افسانه تکراری دیگری بودند . من نیز بر سر گور پدر نشستم .
پسرکی کوچک خرمایی در دست به کنارم آمد نگاهش کردم گنگ بود ، خالی ،چشمهایش درشت و سیاه اما بی روح ، گویی او نیز با تمام کوچکی اش می دانست که دیگر افسانه با پدر بودن ،روی شانه های او نشستن ، خندیدن و شادمانه دویدن فقط افسانه ای بوده که در خاک سرد گوری خوابیده است .
گریه کردم ،گفتم میدانم داستان من هم روزی بر تخته سنگی است اما کاشکی پدر زنده بود.
اين متن از طرف خانم الهه بختياركيا ميباشد ب
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:28 توسط : امین
دوشنبه چهارم مهر 1384
|
|
|

تو را من چشم در راهم شباهنگام، كه می گیرند در شاخ تلاجن، سايه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛ تو را من چشم در راهم شباهنگام، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛ در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پای سرو كوهی دام گرم یاد آوری یا نه! من از یادت نمی كاهم؛ تو را من چشم در راهم ...
ـ نیما یوشیج
|
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:42 توسط : امین
دوشنبه چهارم مهر 1384
matn ziba
|
جهان بازتابي از خود ماست، وقتي از خود بيزاريم،
از همه بيزاريم و وقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم،
تمام جهان به نظر فوق العاده دوست داشتني ميآيد.
تصويري كه انسان از خويش در ذهن دارد، دقيقا تعيين ميكند كه چه رفتارهايي از او
سرخواهد زد، براي چه چيزي تلاش خواهد نمود و از چه چيزهايي اجتناب ميكند.
منشاء تمام افكار و حركات ما، چگونه ديدن خويشتن است، ما همانيم كه معتقد به بودن آنيم
|
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:40 توسط : امین
دوشنبه چهارم مهر 1384
matne khoshgel
نه به فردایی پر از خاطره می اندیشم نه به دنیایی پر از حادثه می اندیشم نه به خویش و نه به آیین نه به پاییز و بهار نه به امواج پر از آئینه می اندیشم نه به فردایی پر از حادثه می اندیشم نه به دنیایی پر از خاطره می اندیشم نه به خویش و نه به عالم نه به پاییز و بهار نه به امواج پر از آئینه می اندیشم نه به این بار گران نه به این آب روان نه به این و نه به آن به تو می اندیشم نه به تخت و نه به زینت دل نبستم برزمینت نه به جان و نه به این تن به تو اندیشم گل من بادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:35 توسط : امین
شنبه دوم مهر 1384
از دوست داشتن فروغ فرخ زاد
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:52 توسط : امین
جمعه یکم مهر 1384
با زيبايي خنده هاي تو خوشبختي را در آغوش ميكشم .
زيبايي خنده هاي تو مصادف بود با روييدن زيباترين گل قلبم.
زيبايي نگاه تو باعث قحطي باران آسمانم شد.
زيبايي صداي تو باعث آرامش شبانه ام شد. نميدونم چرا !
ولي مي خوام مثل ابر بهار باروني ترين شعر را برايت بگريم
و نام تو را با هر قطره بارون تكرار كنم شايد روزي برسه كه نام تو با هر قطره بارون
به روي صورتم جاري بشه اون موقعست
كه با هر قطره اسمت مي گم
دوستت دارم به پهناي جهان اي گل هميشه رويايي منادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:45 توسط : امین
جمعه یکم مهر 1384
هميشه دور بودي، دور از نگاههاي من، دور از چشمهاي عاشق من، كه هر لحظه تو را مي جويند، اما در دشت قلبم خانه كردي. زماني كه ديدمت قول دادم هيچ موقع دلمو ازت نگيرم. تو را مي ستايم در دشت بيكرانِ تنهايي، در كوچه پس كوچه هاي تاريك قلبم
كه همانند خشكي بيابان ترك برداشته. مرا بخوان اي عشق مقدس، من كه شبها بخاطر تكه شدن قلبم گريستم
هر گاه دفتر زندگيم را ورق زدي و در هنگام خواندن صداي خش خش برگها و ضجه آسمان را شنيدي و هر گاه ستارهاي خاموش در كنار ستارگان درخشان آسمان ديدي، بدان همه بخاطر عشقي است كه نسبت به تو دارم، در آن موقع براي يكبار هم كه شده از ته قلبت بگو يادت بخير ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:44 توسط : امین
جمعه یکم مهر 1384
كاش مي شد بال و پري قرض كنيم و در آسمان عشق سفركنيم .كاش مي شد در ميان سبزهزار، از گلِ عشق و گلِ ياس صحبت كنيم . كاش ميشد خانه اي ساخت از برگِ گل و در آن واژههاي عشق را يكي يكي از بر كنيم .كاش ميشد در كنار موجِ آب، دل تنهاي مرا روشن كني .كاش مي شد كه بگويمت تويي زيباتر از غروبِ دريا .كاش مي شد برايم بهارِ آرزوها را بسازي .كاش مي شد چشم هاي سياه و تار مرا بسوي روشنايي باز كني و قلب عاشق شقايق ها را از اين دنياي پوچ و خالي سير سازي.كاش مي شد عشق لاله هاي بي زبان را به هر سوختني تفسير كني . ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:42 توسط : امین
جمعه یکم مهر 1384
darbareye up shodan blog
سلام به برو بکس باحال اما بی معرفت.دوستان ممکنه سرعت updateشدن بلاگ پایین بیاد و بلاگ هفته ای ۲بار شایدم کمتر بشه.سر بزنید به بلاگ و این ای دی رو هم addکنید.siavash_elmi تا از upشدن بلاگ با خبر شید.ممنونم هدا خانم زحمت کشیدن این شعر واسم زدن.ممنونتم هدا جان منم دوست دارم.
دوست دارم.تو رويايي ترين حسي براي قلب غمگينم
تو بي همتا ترين عشقي تو را هر لحظه ميبينم
بدونِ حس دستانت به يادت منتظر ماندم
براي ثبت اين دوران برايت شعر خواندم
تويي تنها دليل من براي بودن و ماندن
ولي تنها دليل تو مرا از عشق خود راندن
تو مثل يك صنوبر پاك و آرامي و بي همتا
ولي من مثل يك ماهم صبور و ساكت و تنها
JUST FOR MY LOVE
aminam
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:56 توسط : امین