ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:48 توسط : امین
ba in zane nime berahne bazi konid
vase khoondane matalebe farsi age moshkel darin karhayi ke dar bala gofte shode ro anjam bedin.felan bye.azizanam.emrooz ham nemikhastam matalebe funny bezaram be khatere khanome marhoom rakhshani va fajeye baslan.bye
|
فروغ فرّخزاد (١٣٤٥-١٣١٣) |
«به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جويبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طويلم بودند
. . . میآيم میآيم میآيم
با گيسويم: ادامهی بوهای زير خاک
با چشمهايم: تجربههای غليظ تاريکی
با بوتهها که چيدهام از بيشههای آن سوی ديوار
می آيم میآيم میآيم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانهی پرعشق ايستاده سلامی دوباره خواهم داد»
فروغ فرخزاد از محدود شاعران دورهی معاصر است که از نظر زبان شعری دارای سبک و شيوهی مخصوص به خويش است. اشعار اوليهی او عمدتاً شامل اشعاری است که بيانگر احساسات سطحی شاعر است. عمدهی اين اشعار عاشقانههايی هستند که بیپروا و بیپرده به بيان احساسات شهوانی میپردازد و اين البته تا آن روزگار در ادبيات ايران بیسابقه بوده است.
شعر شاعران زن پيش از فروغ را به سختی میتوان از شعر شاعران مرد تشخيص داد. اگرچه شعر زنان شاعر در طول تاريخ ادبيات ايران، از احساسات رقيق زنانه بیبهره نيست، اما اين احساسات بهقدری در لفافهی تعبيرات و صور خيال رايج شعری در هم پيچيده شدهاند، که اگر شاعر شعر شناخته نشده باشد، نسبت آن به مرد هم غير طبيعی جلوه نمیکند، اما صراحت بيان فروغ در بيان تمايلات شهوانی و گناهآلود، آثار او را از آثار شاعرههای ما قبل از خودش کاملاً متمايز ساخته است.
وی در اينباره میگويد: «اگر شعر من يک مقدار حالت زنانه دارد خوب اين طبيعی است که به علت زن بودنم است، من خوشبختانه يک زنم اما اگر پای سنجش ارزشهای هنری پيش بيايد فکر کنم ديگر جنسيت نمیتواند مطرح باشد آن چيزی که مطرح است اين است که آدم جنبههای مثبت وجود خودش را جوری پرورش دهد که به حدی از ارزشهای انسانی برسد. اصل، کار آدم است، زن و مرد مطرح نيست. به هر حال من وقتی شعر میگويم آنقدرها به اين موضوع توجه ندارم و اگر میآيد خيلی ناآگاهانه و جبری است».
زندهياد فريدون مشيری دربارهی نخستين ديدارش با فروغ گفته است: «دختری با موهای آشفته، با دستهايی که از جوهر خودنويس آغشته شده بود، با کاغذی تاشده که شايد هزار بار آن را در ميان انگشتانش فشرده بود، وارد اتاق هيات تحريريهی مجلهی روشنفکر شد و با ترديد و دودلی، در حالی که از شدت شرم، کاملاً سرخ شده بود و میلرزيد، کاغذش را روی ميز گذاشت. اين دختر فروغ فرخزاد بود...»
|
|
فروغ فرخزاد در سال ١٣١٣ در يک خانوادهی متوسط در تهران متولد شد. پدرش يک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود. وی از همان ابتدا علاقهی خاصی به شعر و ادبيات و نقاشی داشت. اولين سرودههای او مربوط به سن يازده سالگی اش میباشد. خودش میگويد در سنين ١٣ و ١٤ سالگی غزلهای فروانی سروده که هرگز آنها را چاپ نکرد. تا کلاس نهم در دبيرستان خسرو خاور درس خواند و پس از آن در هنرستان دخترانهی کمالالملک در زمينهی نقاشی و خياطی مشغول به تحصيل شد. او همچنين به صورت خصوصی نقاشی را از استاد کاتوزيان و علیاصغر پتگر آموخت.
در سال ١٣٣٠ درسن شانزده سالگی به پرويز شاپور يکی از بستگان مادرش که پانزده سال از او بزرگتر بود دل باخت و عليرغم مخالفت خانواده با او ازدواج کرد و به اهواز رفت. حاصل اين ازدواج پسری به نام کاميار (تنها فرزندش) بود که در سال ١٣٣١ به دنيا آمد. در همان سال (١٣٣١) اولين مجموعهی ٤٤ قطعهای شعر خويش را به نام «اسير» به چاپ رساند. او با انتشار اين مجموعه در واقع دست به يک سنتشکنی زده بود و از رهگذر همين سنتشکنی و خلاف آمدِ عادت بود که مقدمات شهرت فروغ فراهم شد.
در مجموعهی اسير، البته از نظر عناصر شعری، نمیتوان شعری در خور توجه يافت. در واقع، وی در اين مجموعه صور خيال چشمگيری ارائه نمیدهد. همچنين از جهت وزن و موسيقی ايرادهای فراوان دارد و در مجموع چيزی جز يک تجربهی خام تلقی نمیشود. تنها عنصر برجستهی اين مجموعه، همان بيان صريح و بیپردهی شاعر است که خود را به تقليدها و قالبهای مرسوم اجتماع محدود نکرده است.
فروغ در نيمهی اول ١٣٣٤ از همسرش جدا شد و پس از آن روزهای بسيار سختی را گذراند. وی در سال ١٣٣٥ به ايتاليا رفت و در مدت ٦ ماهی که در آنجا بود، دومين مجموعه شعر خود را به عنوان «ديوار» به چاپ رساند. او اين مجموعهی بيست و پنج شعری را به همسر سابقش تقديم کرد. شعرهای مجموعهی ديوار در واقع دنبالهی مسير «اسير» است. همان مضامين در اين اشعار با صراحت بيشتر دستمايهی شاعر قرار گرفتهاند.
در سال ١٣٣٥ سومين مجموعهی خود را تحت عنوان «عصيان» به چاپ رساند که شامل ١٧ قطعه شعر است. همچنان که از عنوان اين مجموعه و نام اشعار اصلی آن برمیآيد، «عصيان» بيانگر سرکشی و طغيان روح فروغ است. وی در اين اشعار به بيان تضادهای درونی خويش میپردازد و اعتراض خود را نسبت به وضع موجود و سرنوشت بشر بيان میکند.
فروغ سپس جذب فعاليتهای سينمايی شد و برای مطالعه و تجربهی سينما به انگلستان رفت. در اين مسير با ابراهيم گلستان نويسنده و فيلمساز پيشرو آشنا شد و در «گلستان فيلم» که متعلق به گلستان بود، مشغول کار شد. وی پس از بازگشت در سال ١٣٤١ فيلم مستندی از جذاميان تبريز، به نام «خانه سياه است»، تهيه کرد که اين فيلم در سال ١٣٤٢ برندهی جايزهی بهترين فيلم مستند فستيوال اوبرهاوزن ايتاليا شد. مطالعات عميق فروغ فرخزاد در زمينهی سينما و فيلمبرداری و آشنائی با نويسندگان معاصر سبب شد که وی در اواخر عمر کوتاه خود نگرش ديگری نسبت به هنر، شعر و جامعه پيدا کند.
|
|
در سال ١٣٤٢ فروغ در نمايش «شش شخصيت در جستجوی نويسنده» نوشتهی لوئيجی پير اندلو و به کارگردانی پری صابری بازی کرد و در اواخر همان سال مجموعهی ٣١ قطعهای «تولدی ديگر» را با تيراژ بالای سه هزار نسخه منتشر کرد. اشعار اين مجموعه را به هيچوجه نمیتوان با مجموعههای پيشين او مقايسه کرد. در واقع اين مجموعه را میتوان تولد تازهی وی در عالم شعر پنداشت. خود او نيز بارها به اين نکته اشاره کرده بود که تنها مجموعهی «تولدی ديگر» را درخور اعتنا میداند و آثار پيشين خود را، تنها تجربههای ناقص تلقی میکند. وی قطعهی تقديمنامهی اين مجموعه را به ابراهيم گلستان تقديم کرده است که خود بخشی از قطعهی «تولدی ديگر» نيز میباشد:
«همهی هستی من آيهی تاريکی است
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاهان شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در اين آيه تو را آه کشيدم، آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم»
در سال ١٣٤٣ به ايتاليا، آلمان و فرانسه سفر کرد و در اين ايام که در داخل و خارج از ايران به شهرت خاصی دست يافته بود، سازمان فرهنگی يونسکو فيلم نيمساعتهای از زندگی او تهيه کرد.
با مرگ غير منتظرهی فروغ فرخزاد در ٢٤ بهمن ماه ١٣٤٥ بر اثر صانحهی رانندگی، دفتر شعر او بسته شد، اما نه برای خوانندگان؛ چرا که مقداری از اشعار او، که پس از مجموعهی «تولدی ديگر» سروده شده بود و هنوز به چاپ نرسيده بود، چاپ شد. عنوان اين مجموعه برگرفته از نخستين قطعهی آن است: «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد». اشعار اين مجموعه همان سير تکاملی را که از «تولدی ديگر» آغاز شده بود، طی میکند.
|
آرامگاه فروغ، گورستان ظهيرالدوله تهران |
خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جايی نوشته بود: «می ترسم زودتر از آنچه فکر کنم بميرم و کارهايم ناتمام بماند و اين درد بزرگيست».
«و اين منم
زنی تنها
در آستانهی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهی زمين
و يأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی اين دستهای سيمانی»
و حال بد نيست اشعاری از دو مجموعهی آخر زندهياد فروغ فرخزاد را با هم بخوانيم:
آفتاب میشود ...
نگاه کن که غم درون ديدهام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سايهی سياه سرکشم
اسير دست آفتاب میشود
نگاه کن
تمام هستيم خراب میشود
شرارهای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام میکشد
|
|
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشاندهای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره میکشانیام
فراتر از ستاره مینشانیام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستارهچين برکههای شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفههای آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيدهام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسهات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستارهها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی ديدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب میشود
|
|
پرنده مردنی است
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيدهی شب میکشم
چراغهای رابطه تاريکاند
چراغهای رابطه تاريکاند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد کسی مرا به ميهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
منابع و مآخذ
١- ديوان فروغ فرخزاد به کوشش بهمن بناروانی، انتشارات طلايه،١٣٨١.
٢- http://www.bbc.co.uk/persian/arts/030331_la-cy-forough.shtml
٣- http://www.barayefarda.com/literature/biography/forough.asp
٤- http://www.mashaheer.net/archives/000042.html
٥- http://www.mashaheer.net/archives/000042.html
٦- http://www.forughfarrokhzad.org/




























| |
"مريم رخشاني كوچصفهاني"، مسئول دفتر فني مجموعه ميراث فرهنگي پاسارگاد هنگام بازديد از راه شاهي در تنگه بلاغي، بر اثر سقوط از كوه جان باخت. «بهرامگي»، يكي از مسئولان مجموعه ميراث فرهنگي پاسارگاد با اعلام اين خبر گفت: مريم رخشاني كوچصفهاني كارشناس مرمت و احياء بافت هاي تاريخي بود و از 3 سال پيش مسئول دفتر فني مجموعه ميراث فرهنگي پاسارگاد شد. او با آغاز كاوش هاي باستان شناسي نجات بخشي در تنگه بلاغي، كار پژوهش روي راه شاهي را كه تا چند ماه آينده به زير آب مي رود آغاز كرد و پنجشنبه گذشته هنگامي كه از اين مسير تاريخي بازديد مي كرد از كوه سقوط كرد و در گذشت. مرحوم كوچصفهاني سهم بسياري در آماده سازي پرونده پاسارگاد براي ثبت در فهرست ميراث جهاني داشت. اين ضايعه در دناك را به خانواده وي و كساني كه با او همكاري داشته اند و جامعه ميراث فرهنگي كشور تسليت مي گوييم. روحش شاد. | |
Googoosh
................................................................................................................................
Manifest
Cameron Cartio
................................................................................................................................
Bardarles





چرا بايد اعتراض کنيم؟
"اگر ايران به جز ويران سرا نيست
من اين ويران سرا را دوست دارم
اگر تاريخ ما افسانه رنگ است
من اين افسانه را دوست دارم...
روزي که پروفسور پوپ آمريکايي وسط سي و سه پل اصفهان بر زمين دراز کشيد تا مانع عبور و مرور اتومبيل ها شود، بي گمان عده اي از مردم با پوزخند به او نگاه مي کردند که اين چه کاري است که يک آمريکايي مست و ديوانه مي کند. پروفسور پوپ، گوهر شناس بود و قدر و ارزش گوهر هنر ايران مي دانست و از اين که اين گوهر به دست عده اي جاهل افتاده و به تدريج از ميان مي رود رنج مي بُرد و به همين خاطر عمري را به همراه همسرش خانم فليس آکرمن در ايران گذراند و مجموعه ي عظيم و ماندگار "بررسي هنر هاي ايران" را به رشته ي تحرير در آورد تا قدر و منزلت هنر ايران را به دنيا بشناساند. 
عشق او به ايران و اصفهان آن چنان بود که وصيت کرد بعد از مرگش او را در اصفهان به خاک بسپارند. جنازه ي پروفسور را در شهريور 1348 از شيراز به اصفهان آوردند و در نزديکي پل خواجو و بر ساحل زاينده رود به خاک سپردند تا ذرات وجودي که به ايران عشق مي ورزيد با خاک آن ترکيب شود.
مردم هيجان زده اي که تازه انقلاب کرده بودند، در روزهايي که خون و جنون چشم ها را کور کرده بود، به مقبره ي اين دانشمند بزرگ يورش بردند تا مثل بسياري از چيزهاي ديگر آن را به نام دزد و غارتگر بودن پوپ با خاک يکسان کنند که گروهي ديگر که هنوز بيدار بودند و چشم هاي شان کور نشده بود ايستادگي کردند و مانع شدند تا خجالتي ديگر به فهرست خجالت هاي ملي افزوده گردد. البته مقبره ي آن مرحوم مدتي انبار بيل و کلنگ شهرداري شد تا دوباره هوش ملي بر سر جايش آمد و مستي ِ انقلاب از سر ها پريد و پروفسور جايگاه خود را در دل ملت پيدا کرد و مقبره اش زيارتگاه جوانان و سياحان شد.
شما اگر گوهري گران بها را به دست آدم ناقص العقل و عقب افتاده اي بدهيد آن را به گوشه اي مي افکند و سرش را با خنزر پنزرهايي که دور و برش جمع کرده است گرم مي کند. پاي آن آدم ناقص العقل و عقب افتاده نمي توان گناهي نوشت ولي گريبان سرپرست او را بايد گرفت که چرا چنين کرده است.

ملت ها و دولت ها در به در به دنبال ميراث کهن و سوابق پر افتخار ملي شان هستند و زمين و زمان را زير و رو مي کنند تا نشانه اي از تمدن و فرهنگ در اعصار کهن به نام خود بيابند تا آن را با افتخار به دنيا معرفي کنند. آتاتورک به رضا شاه مي گفت شما فرهنگي کهن و فرهنگ سازاني مانند فردوسي داريد و ما بايد در صدد ساختن و پرداختن چنين فرهنگ و فرهنگ سازاني باشيم. ببينيد همين ترک ها براي ترک خواندن مولوي چه کارها که نمي کنند. ببينيد عرب ها براي عرب خواندن ابن سينا به چه حيله ها که دست نمي زنند. ببينيد در افغانستان و ورارود چه راحت همه چيز را به نام خود مي کنند.
چرا عرب ها اين همه اصرار بر تغيير نام خليج فارس دارند؟ مگر در اين نام چه چيز هست که اين همه مناقشه بر سر آن صورت مي گيرد؟ اين همه دلار براي جعل نام جديد هزينه مي شود؟

اينها همان ميراث کهن است که هر حرف و هر کلمه اش يک پشتوانه ي گران بهاي ملي است. جواهر، فقط در موزه ي جواهرات سلطنتي نيست؛ جواهر در لابه لاي کتاب هاي قديمي و ناشناخته ي ماست؛ جواهر در زير خاک هاي سرزمين ماست.
غارتگران فقط عرب ها نيستند؛ فقط نوادگان ترک هاي عثماني نيستند. فقط ترک هاي ساکن خطه هاي شمال ايران نيستند. فقط باستان شناسان قلم مو به دست کشورهاي غربي نيستند. مورد غارت فقط نظامي و مولوي و ابن سينا نيست. غارتگران در ميان خود ما ايرانيان نيز هستند. همان ها که شاهنامه را کتاب ضاله مي خواندند. همان ها که با ديوان حافظ کتاب سوزان به راه مي انداختند. همان ها که تغيير نام خليج فارس به نفع برادران ديني براي شان علي السويه بود. همان ها که فقط در منطقه ي مازندران صدهزار حفره – دقت کنيد 100000 حفره - ايجاد کرده اند تا ميراث مادي پدران ما را به غارت ببرند. همان ها که در فضايي به وسعت 1000 متر، 1500 سوراخ ايجاد کرده اند تا هست و نيست اين ملت را به يغما ببرند.
و امروز مسافر ِ "پرواز کراچي"، قرار است همه چيز را به زير آب بفرستد. من و شما به رد چرخ ارابه ي فلان پادشاه کهن مسلما نياز نداريم و شايد کوزه اي آب براي مردم آن منطقه ارزشمند تر از استخوان پوسيده ي فلان جسد سه هزار ساله باشد ولي آيا نمي شد اين آب را به نحو ديگري فراهم کرد؟ آيا بايد اين بهاي سنگين را براي به دست آوردن آن بپردازيم؟

کارشناسان بيمه بر انفيه داني که در موزه جواهرات ملي است و بزرگي اش به اندازه ي يک کف دست است نمي توانستند قيمتي بگذارند. در زير اين زمين هايي که قرار است به زير آب برود هزاران اثر، گران بها تر از اين انفيه دان وجود دارد. همان آثاري که نمايش چند تا از آن ها، افتخار موزه اي مانند لوور پاريس است و چند سالن کامل را به آن ها اختصاص داده اند.
در همين شهر ِ تهران هستند خانواده هاي تازه به دوران رسيده اي که براي وصل کردن نسب شان به سلسله قاجار يا خانواده هاي بزرگ اشرافي، ميليون ها تومان هزينه مي کنند و دست به جعل سند و شجره نامه و عکس مي زنند. آن گاه ما به خاطر ندانم کاري آقايان ِ "سازندگي" مي خواهيم شجره ي ملي خودمان را از وسط قطع کنيم.
ما به عنوان فرزندان اين سرزمين وظيفه داريم نسبت به اين جنايت فرهنگي اعتراض کنيم. اگر نمي توانيم با هم کاري کنيم، لااقل تک تک چند خط بنويسيم و صداي اعتراض مان را به گوش مقامات کشور و مسئولان خارجي برسانيم. شايد گوشي بشنود و جلوي اين فاجعه ي ملي را بگيرد.
www.Dusharm.com , www.Cyrusgreat.com
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و در یا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی آزادگی
التماس دعا

حال وقتی از پنجره به بیرون نگاه میکنم جز سکوت حزن انگیز زمستانی سرد چیزی به استقبال نگاه منتظرم نمی آید.
من هنوز هم منتظر گامهایی هستم که سکوت کوچه مان را بشکند و صدایش گلبوته امید را در جانم برویاند هنوز قلب منجمد من منتظر هرم حضور توست تا طپش نو آغاز کند هنوز چشمان من در زوایای بسته و تاریک کوچه به دنبال نور میگردد که فرا راه خویش قرار داده به سوی شهر خوشبختی گام بردارد و شاید هنوز هم دستان من انتظار آن دارند تا در گرمای دست تو راهی به سوی رشد بیابند شاید هنوز باور ندارند که در میان انگشتان تو هرگز جایی برای آنها نیست و باید در سرمای هولناک تنهایی منجمد شوند و همواره بدانند که دستان تو مراد نمیدهند. حالا قلب من در کنج تنهایی اتاق سردم به لحظات خوش اولین دیدار می اندیشد اولین برخورد و اولین نگاه که گل محبت تو در قلبم جوانه زد و خیلی زود به گلستانی مبدل شد گلستانی به زیبایی نرگس ، عطر شببو، لطافت رز ، تقدس نیلوفر ، معصومیت مریم.
سالها بود که در کنارت بودم و ترا همیشه ازپشت حصاری شیشه ای تماشا میکردم تا اینکه در گلستان قلبم عصیانی بزرگ آغاز شد . آنگاه نیلوفر به دور حصار شیشه ای پیچید ، نرگس مژگانش را به رز داد تا از آنها شیشه ای بسازد ، رز شیشه را به شببو داد تا شببو حصار را بشکند و در تمام این مدت مریم برایشان دعا میکرد .
عاقبت دیوار شیشه ای را شکستند و من پای به حریم تو نهادم .
باورم بود که دیگر خوشبخترین فرد زمینم هرگز باور نمیکردم که در کنار تو و با تو دیو مهیب تنهایی به سرم سایه افکند و جغد شوم غم در فضای قلبم که همواره خانه تو بود آواز بخواند .
اکنون روزهاست که جلوی پنجره می نشینم و به سادگی اندیشه ام میخندم پائیز را به زمستان وصل میکنم و هر روز دیوار بین من و تو بلندتر و ضخیم تر میشود ولی دیگر دیواری از آبگینه نیست بلکه از آهن است و پشت این دیوار آهنی دلم به تمام آن دلخوش کنکهای پوچ گریه میکند.
آنروز که دیوار شیشه ای را شکستم و پای به حریم تو نهادم باورم بود کسی هستم و به میعادی میروم و امروز میبینم خسی بودم و به میقات می آمدم.
1. پيش از دبستان:
دختر و پسر: در اين مقطع دختر و پسر فرقي ندارند و بچّه بايد سالم باشد. درچنين مقطعي، نوزاد و پس از آن كودك، با اساسيترين و حياتيترين پرسشهاي زندگياش آشنا ميشود؛ پرسشهايي مانند «بگو مامان» ، «آهان! گفتي بابا درسته عزيزم؟!»، «تو واسه چي اوّل گفتي بابا گل من؟!!“ و كم كم پرسشهايي مثل «بگو ببينم، مامانو چند تا دوست داري؟»، «بابا رو چي؟ عمّه رو؟! خاله، عمو... دايي... و... ؟!»، «بزرگ شدي ميخواي چي كاره بشي؟» (حالا بگذريم كه اين بچّه تمام سعياش را بكار بگيرد، حداكثر شش سال و نيم تمام دارد و چه ميداند اصلا ً بزرگ شدي يعني تقريبا چقدر شدي؟!)
علايق: ... (عذر ميخواهم مزاحم ميشوم ولي اگر شما يادتان هست در ششماهگي به چه چيزي علاقه داشتيد ما را هم خبر كنيد!)
مشاغل مورد علاقه: ؟!

2. دبستان:
دختر و پسر: در اين حالت هم دختر و پسر فرقي ندارد و مهم اين است كه بچّه... ببخشيد كودك با مدرسه ارتباط برقرار كند. در اين مقطع كودك با پرسشهايي نظير «مدرسه رو دوست داري؟ چند تا؟»، «خانم معلّم رو چي؟» ، «چند تا بيست گرفتي؟»، «چرا بيست گرفتي؟»، «چرا چند تا بيست گرفتي؟!!» و... مواجه است.
علايق: مامان و بابا، خانم معلّم، مدرسه، درس، رياضي( ؟! ).
مشاغل مورد علاقه: خلباني، پزشكي (يك همچين چيزهايي).
3. دبيرستان:
دختر: در چنين مقطعي، دخترها تبديل میشوند به يك جور «من ديگه بزرگ شدهام مكرّر. تركيبي از عكس، پوستر، كامپيوتر، دكهي روزنامهفروشي، و «يه كمي هم درس بخون». پرسشهاي مهمي كه با آن مواجه میشوند عبارتست از: «تو چرا اُفت تحصيلي پيدا كردي؟!»، «تو چرا تازگیها اين قدر جلوي ايينهاي؟!»، «گوشي تلفن كو؟!!»
علايق: آشنايي با انواع و اقسام دوستان، دلتنگي براي انواع و اقسام دوستان(!)، انواع چت روم، CD، گوشي تلفن، موسيقي و...
مشاغل مورد علاقه: بازيگري، نوازندگي و حالا شايد پزشكي!
پسر: تركيبي از «تو ديگه مرد شدي»، «پسرم بزرگ شده»، «آخه پسر تو كي میخواي بزرگ بشي؟»، «پسرم، میخواي در ايندهي نزديك بزرگ بشي يا ايندهي دور؟!» افه، رو كم كني، فوتبال، فوتبال، فوتبال، تريپ رفيقبازي و معرفت و اينا.
علايق: رفيق، فوتبال، منچستر، يوونتوس، بايرن (البته از ساير تيمهاي از قلم افتاده معذرت!)، ايضا ً موارد بالا.
مشاغل مورد علاقه: بازيگري، خوانندگي، شغل نان و آبدار... همان شغل نان و آبدار.
4. پيشدانشگاهي:
دختر و پسر فرقي ندارند، اغلب در اين مقطع هر دو گروه شكل اضطراب میشوند. يك چيزي در مايههاي «گنجشكِ نگران ِ اينده و در عين حال عصبي!» همچنين در دو حالت عزيزان حال خود را درك نمیكنند: يكي زماني كه درسها زياد است، وقت هم كه كم است، پس دوستان حال عصب دارند؛ ديگر زماني كه درگيرند، چون درسها را مطالعه نمودهاند ولي میترسند فراموششان شود! تركيبي از كتاب، جزوه، تست، كنكور، زندگي، درس، درس = همهي بقيهي زندگي و مانند اينها.
علايق: يادگيري روشهاي تست زدن در سه سوت دو سوت و نيم و كمتر، دانشگاه و اينا...
مشاغل مورد علاقه:
دختر: پزشكي، مهندسي، «هر چي قبول بشم»، «واي خدا نكنه قبول نشم!»
پسر: مبارزه با سربازي!، مهندسي، پزشكي و...

5. دانشگاه:
دختر و پسر: تركيبي از جزوه، «عطر گلهاي بهاري»، «عشقمون كاشكي همين جوري بمونه!» و... پرسشهاي متداول: «عشق يعني چه؟!!»، «كلاس تشكيل نمیشه؟»، «عشق يا ثروت، مسئله كدام است؟»، « (با نازخوانده شود لطفا) فعلا میخوام درسمو ادامه بدم (آره ديگه؟!)»
علايق:
دختر: بوفهي دانشكده، رديف جلوي كلاس، دو در نمودن كلاس و...
پسر: علايق : ايضا ً بوفه ، رديف آخر كلاس ، ايضا ً دو دَر نمودن كلاس...
مشاغل مورد علاقه:
دختر: شغل پر درآمد، شغل HIGH CLASS و...
پسر: شغل مناسب و پر درآمد... شغل مناسب... شغل.
برگرفته از سایت موازی
|
اين ديوانگيست ... | |
|
که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
|
که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه
يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
|
|
اين ديوانگيست ... | |
|
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه
شده ايم ...
|
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...
|
| اين ديوانگيست ... | |
|
که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
|
که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکي از آنها به ما خيانت شده است...
|
| اين ديوانگيست ... | |
|
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
|
به اميد اينکه در مسير خود هرگز
دچار اين ديوانگي ها نشويم...
|
| و به ياد داشته باشيم که هميشه... | |
|
شانس هاي ديگري هم هستند
|
دوستي هاي ديگري هم هستند
|
عشق هاي ديگري هم هستند
|
نيروهاي ديگري هم هستند
|
|
تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...
| |





يا تجلي عشق
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود
يه روز تو پائيز تو يه خونواده نه پولدارو نه فقير پسري بدنيا اومد كه نامش رو گذاشتند مهدي
و چون مهدي قصه ما تو اون خونواده بدنيا اومده بود پس فاميليش هم شد محمدي دهقاني
مهدي كوچيك بود و كوچيكيش رو خيلي دوست داشت
چون تو كوچيكيش همه آدما رو خوب ميديد
و مهدي دوست نداشت تا بزرگ شه ، اما تنها به اين خاطر بزگ شد كه بايد بزرگ مي شد
و همين كه بزرگ مي شد بيشتر با خداش آشنا مي شد
خدائي كه وقتي شلوغ مي كرد و مامانش رو اذيت ميكرد خدا دوستش نداشت
وقتي شكلات زياد مي خورد خدا از دستش ناراحت مي شد
اما وقتي بعدالظهر ها مي خوابيد و بيرون نمي رفت تا يه محل از دستش راحت باشن خدا هم خيلي خيلي دوستش داشت
اينارو مامانش بهش گفته بود
و مهدي با همين تعريف از خدا بزرگ شد
و انقدر تند بزرگ شد كه حالا كه 28 سالشه هنوزم نفهميد كه كي بزرگ شد
اما تنها به اين دليل بزرگ شد كه بايد بزرگ مي شد
مهدي بزرگ شد و موقع مدرسه رفتنش شد
و بايد مي رفت مدرسه تا بزرگ تر شه و عقلش به همه چي برسه
اما هنوزم كه هنوزه عقلش به نصف اون چيزهائي كه تنها تو كودكي دلش مي خواست برسه هم نرسيده
مهدي رفت مدرسه و سر نيمكتهاي چوبي مدرسه نشست
يه آموزگار خوب ، يه آموزگار مهربون اومد سر كلاس و گفت بچه هاي عزيزم سلام. من آموزگار سال اول شما هستم
و بعد از مدتي حرف زدن شروع به درس دادن كرد و گفت : بچه ها هم شما هر كدوم يه خط صاف بكشيد
مهدي هم مثل همه يه خط صاف كشيد
و آموزگار گفت بچه هاي من هميشه يادتون باشه كه هميشه تو زندگيتون تنها روي اين خط حركت كنيد اگه مي خواهيد خدا دوستتتون داشته باشه
همه گفتند چشم اما مهدي مي ترسيد بگه چشم. چون اون خطه خيلي نازك بود و مهدي مي ترسيد يه هو به علت سر به هوا بودن يه دفعه از اون خط نازك به سمت چپ يا راست پرت بشه
اما اونم گفتم چشم
چون همه گفتند چشم
...
گذشت و گذشت تا روزي آموزگار گفت بچه ها بنويسيد آ
مهدي هم مثل همه بچه ها نوشت آ
معلم گفت آفرين به همه شما عزيزان گلم
حالا همه بنويسيد ب
همه نوشتند ب
و مهدي هم مثل همه نوشت ب
بعدش آموزگار گفت حالا بنويسيد آب
همه نوشتند آب و مهدي هم مثل همه نوشت آب
و آموزگار گفت آفرين بچه ها كه همه نوشتيد ، اما يادتون باشه كه آب مايه روشني و پاكيه
پس يادتون باشه هميشه مثل آب زلال باشيد و پاك
يادتون باشه كه تنها دليل پاك بودن آب جاري بودنشه و گرنه آبي كه يه جا بمونه گند آب مي شه و بوي بد مي ده
پس اينو هم يادتون باشه كه مثل آب جاري باشيد و همه چيز بد رو با جاري بودنتون پاك كنيد
...
و گذشت و گذشت تا آموزگار روزي گفت بچه ها امروز مي خوام يه درس تازه بدم و حتما درس امروز رو براي هميشه تو ذهنتون بسپاريد و تا آخرعمرتون همراهتون باشه
همه گفتند چشم
اما مهدي باز هم همون دلنگراني شيرين اومد سراغش اما چون اون دلنگراني براش ناشناخته بود و تا حالا حسش نكرده بود ازش مي ترسيد
چون درسي كه آموزگار ميخواست بده معلوم بود كه خيلي خيلي مهمه
چون چشماي آموزگار برق عجيبي مي زد كه براي مهدي آشنا بود
انگار اين برق رو قبلا تو چشماي يكي ديگه ديده بود
شايدم بعدا ديده بود
اما بازم مثل همه گفت چشم
چون بايد مي گفت چشم . اما همينكه گفت چشم انگار يه هو يه دنيا بار از ته آسمون پرت كردن رو شونش كه اينقدر شونه هاش سنگين شده بود
و آموزگار با صداي لرزاني گفت
بچه ها همه بنويسيد ع
و مهدي مثل همه بچه ها نوشت ع
و آموزگار با صداي لرزان تري گفت
بچه ها همه بنويسيد ش
مهدي و همه بچه ها نوشتند ش
و معلم بغض تو گلوش فشرده شده بود و با بغش گفت بچه ها بنويسيد ق
همه با تعجب نوشتند ق
اما مهدي با خوشحالي غريب و خاصي نوشت ق
و آموزگار در حالي كه بغش گلوش تركيده بود با گريه گفت : بچه ها حالا اين سه حرف رو به هم بچسبونيد و بنويسيد عشق
همه نوشتند عشق
اما مهدي نوشت مريم
آموزگار با چشماي خيس وقتي نوشته مهدي رو ديد گفت : پسرم بنويس عشق
مهدي نوشت عشق ، اما باز هم ديد نوشته مريم
اين بار آموزگار بهش گفت : عزيزم بنويس ع ش ق
و مهدي هم نوشت ع ش ق
و آموزگار گفت آفرين عزيزم ! حالا اين سه حرف رو به هم بچسبون
و مهدي اين سه كلمه رو به هم چسبوند ، اما خودش هم تعجب كرد وقتي كه بعد از چسبوندن اون سه تا حرف ديد كه بازم نوشته شده مريم
همه بچه ها مهدي رو مسخره كردند و يكصدا گفتند : هو هو مهدي سواد نداره ، هو هو مهدي سواد نداره
و آموزگار گريش بلند تر شد و از كلاس رفت بيرون
و مهدي هم فكر كرد كه آموزگار از دست اون ناراحته اما خودش مي دونست كه نمي خواست آموزگار رو ناراحت كنه
و دلش مي خواست به آموزگارش بگه كه خانم اجازه ! به خدا من هم همون درسي رو كه شما داريد مي ديد مي نويسم اما نمي دونم چرا اينجوري مي شه
مي خواست به آموزگارش بگه كه خانم اجازه من نمي خوام ناراحت بشيد از دستم و براي اينكه آموزگارش رو شاد كنه همون شب تا ساعت چهار صبح رفت و يه دفتر صد برگ رو پر كرد از كلمه عشق تا فردا به عنوان جريمه ببره بده به آموزگارش تا خوشحال شه
و صبح وقتي باباش از خواب بيدارش مي كرد ديد كه ديشب از شدت خستگي رو دفتري كه جريمه های عاشقانش رو توش نوشته بود خوابش برده
اما خوشحال بود كه ديشب آخرين صفحه دفترش رو داشت تموم مي كرد كه خوابش برده بود
و پدرش مي خواست بره كه چشمش به دفتر افتاد كه توش هي يه كلمه تكرار شده
و دفتر رو ورق زد و ديد كه از اول تا آخر دفتر صدبرگ فقط همون يه كلمه نوشته شده
و مهدي رو دعوا كرد و گفت يعني تو اينقدر خنگ شدي كه نمي توني يه كلمه مريم رو هم درست بنويسي كه معلمت اينهمه به تو جريمه داده و گفته بنويسش!؟
و مهدي با ديدن دفتر اشك تو چشماش حلقه زد
چون خودش ديشب ديد كه همه نوشته هاي ديشبش فقط از عشق بود
صبح شرمنده رفت پيش آموزگار تا بگه من چيكار كردم
اما آموزگارش نيومده بود
چند روز بعد بهشون گفتند كه آموزگارتون رفته پيش خدا و وقتي مهدي پرسيد كه كي بر مي گرده ناظمشون با خنده اي بر لب بهش گفت : اون ديگه بر نمي گرده
و مهدي اين بار از دست خدا ناراحت شد كه چرا آموزگار اونو برده پيش خودش و ديگه هم بر نمي گردونه
و پيش خودش گفت :مگه خدا خوب نبود !؟ پس چرا آموزگار مهربونش رو بدون اجازش برده پيش خودش
و از خدا دلگير شد و شب خوابيد و آموزگارش اومد تو خوابش و بهش گفت
سلام مهدي جان، شبت بخير عزيزم
و مهدي قبل از اينكه جواب سلامش رو بده با گريه گفت : خانم اجازه ! چرا ما رو ترك كرديد!؟ به خدا مي دونم اشتباه كردم
...اما اون شب وقتي رفتم خونه براي اينكه شما خوشحال بشيد من به عنوان جريمه
اما آموزگارش نذاشت بقيه حرفش تموم شه و بهش گفت آره عزيزم همه رو مي دونم
مهدي جان تو تجلي عشق آيندت رو داشتي مي نوشتي اما من چشم ديدنش رو نداشتم
و تو تقديرت اينه كه اين راه رو ادامه بدي
و مهدي پرسيد خانم اجازه تقدير يعني چي و تجلي عشق چيه!؟
آموزگار گفت
عزيزم من تنها آموزگار تو نيستم
طبيعت ، زندگي و زمونه و خلاصه همه چيز آموزگار تو خواهند بود و تو از هركدوم از اونها يه چيزي ياد مي گيري تا بزرگ شي و خودت متوجه شي
مهدي به آموزگار گفت خانم اجازه من دوست ندارم بزرگ شم. آيا مي شه!؟
و آموزگار گفت مهدي جان تو روحت رو هميشه مي توني مثل يه بچه پاك نگه داري و اصلا مهم نيست كه جسمت بزرگ شه و پير شه و يه روز از بين بره
مهم اينه كه روحت رو درست نگه داري عزيزم
و مهدي با اينكه چيزي متوحه نشد اما انگار متوجه شد و گفت چشم
و مهدي باز بزرگتر شد
چون بايد بزرگتر مي شد
و تو اين مدت آموزگارهاي زيادي داشت و از هر كدومشون يه درس ياد گرفت
اما هنوزم كه هنوزه دو تا از آموزگاراش رو هيچ وقت فراموش نمي كنه
يكي همون آموزگار سال اول دبستانش بود كه مهربونترين آموزشگارش بود و همه درسها رو با شيريني بهش ياد مي داد
و اون يكي آموزگارش كه عصباني ترين آموزگارش بود و اسمش زمونه بود و همه درسها رو با تلخي تمام بهش ياد مي داد
و مهدي اين داستان رو نيمه تمام گذاشت تا باعث انديشيدن باشه براي همه
اما اينو هم بگه كه با ديدن مريم بود كه تعريف كامل از خداوند رو درك كرد و مريم شد تنها قبله اون براي عبادت خداش
اما وقتي كه مريمش هم رفت پيش خدا ، مهدي هم از همون روز قبله ش رو گم كرد
مهدي بعد از رفتن مريمش هيچ وقت تا حالا اونقدر احساس بيچارگي نكرده بود
و تنها تو يه شب پائيزي كه شب تولدش بود معلم سال اولش و مريمش با هم اومدن تو خوابش و دوباره قبله ش رو بهش نشون دادند
ديد مأموری زنی را توی راه
«کو همیگفت ای خدا و ای اله»
تو کجايی تا شوم من همسرت
وقت خواب آيد بگيرم در برت
تاپ پوشم بهر تو با استريچ
جای می نوشم به همراهت سنايچ
پا دهد، صندل برايت پا کنم
تا خودم را در دل تو جا کنم
زانتيايت را بشويم روز و شب
داخلش بنشينم از درب عقب
در جلو آنکه نشيند، آن تويی
در حقيقت صاحب فرمان تويی
گر تو گويی، شال بر سر مینهم
گر تو خواهی، موی را فر میدهم
موی سر مش میزنم از بهر تو
يکسره حتی به وقت قهر تو
از برای تست کوته آستين
پاچهی شلوار من هم همچنين
غير يککيلو النگو توی دست
پای من بهر تو پر خلخال هست
بهر تو مالم به صورت نيوهآ
يک گرم، يا دو گرم ... يا اينهوا !
اودکلن بر خود زنم پيشت مدام
تا که بوی گل بگيرد هر کجام
میروم حمام گرم کوی تو
میزنم سشوار، رو در روی تو
گر که حتی مو نباشد بر سرم
من کلهگيس از دبی فوراً خورم!
ای فدايت ريمل و بيگودیام
وی فدايت لنز و عينک دودیام
من برای تست گر «روژ» میزنم
گر جز اين بوده است، کمتر از زنم!
از برای تست اين روژ گونهام
ورنه بهر غير، ديگر گونهام
خاک پای تست خط چشم من
تا درآيد چشم هر مرد خفن
لاک ناخنهام ناز شست تو
ناخن مصنوعیام در دست تو
بهترينها را پزم بهر غذا
پيتزا و شينسل و لازانيا
با دسر بعدش پذيرايی کنم
همرهش يک استکان چايی کنم
ای به قربان تو هر چه باکلاس
میشوم خوشتيپ بهرت از اساس
بهر تو تيپ جوادی میزنم
گر نجواهی، تيپ عادی میزنم
«گر که گويی اين کنم يا آن کنم»
من دقيقاً ای عزيز آنسان کنم
من برايت میشوم اِند ِمرام
گر که باشد سايهی تو مستدام
کاش میشد من ببينم رويکت
واکنم گلسر، زنم بر مويکت
***
گفت مأمورش که: ای زن، کات کن!
کمتر از اين خلق عالم مات کن
چيست اين لاطائلات و ترّهات؟
حاسبوا اعمالکن، قبل از ممات
بوی کفر آيد ز کل جملههات
اين چه ايمانی است؟ ارواح بابات!
تيپ تو بوی تساهل میدهد
نفس آدم را کمی هل میدهد
حرفهای تو خلاف عفت است
بدتر از ایميل و يکصد تا چت است!
آنچه کلاً عرض کردی، نارواست
«مفسدٌ فی العرض» بودن هم خطاست
با خدايت مثل آدم حرف زن
گر که قادر نيستی، اصلاً نرن!
از خدا چی چی تصور میکنی
کاين چنين با او تغيير میکنی؟
شل حجابا! دين ادا اطوار نيست
جای مانتو کوته سرکار نيست!
بايد آموزی کمی علم کلام
حق همين باشد که گويم، والسلام!
چون به پايان آمدش مأمور حرف
از خجالت آب شد زن مثل برف
گفت: ای مأمور، حالم زار شد
از مرام خود دلم بيزار شد
حرف تو هر چند توی خال زد
در نگاهم ليک ضدّ حال زد
از سخنهای تو من دپرس شدم
گر طلا بودم دوباره مس شدم
من پشيمان گشتم از ايمان خود
میروم اکنون به کفرستان خود
بعد از اين ريلکس میگردم دگر
کاملاً برعکس میگردم دگر
پس سر خود را گرفت و گشت دور
با دلی آشفته و چشمی نمور
***
ناگهان در توی ره، مأمور را
تلفن همراه آمد در صدا
يک نفر در پشت خط از راه دور
گفت با مأمور: کای مرد غيور
اين چه برخوردی است که مورد پرد؟
مردهشور اين طرز ارشادت برد!
از چه زن را ول نمودی در فراق؟
أنکر الأشخاص عندی ذوالچماق
تو برای وصله کردن آمدی
نی برای مثله کردن آمدی
ما برون را بنگريم و قال را
منتها يکخوردهای هم حال را
اين زنی که تو چنين پراندیاش
فاسد و فاسق پس آنگه خواندیاش
هيچ میدانی که خيلی زود زود
او «فرار مغزها» خواهد نمود؟
اين فضای اجتماع حاليه
گر چه هر چه بستهترتر(!) عاليه
مصلحت میباشد اما بعد از اين
باز گردد يککمی ماند چين
پس به محض قطع اين تلفن بدو
دامن زن را بگير و گو مرو
( دامنش را گر گرفتی در مسير
در حد شرعيش اما تو بگير! )
رفت مأمور از پی زن با دليل
گر چه در ظاهر بسان زن ذليل
ديد زن را در خيابان صفا
رفت پيشش، گفت او را: خواهرا!
بعد از اينها ترک قيل و قال کن
با خدا هر طور خواهی حال کن
توی هيچ آداب و ترتيبی مکوش
هر چه میخواهد دل تنگت بپوش!
رضا رفیع(سردبیر گل آقا)

وصيت عشق
تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود
من سرطان دارم ، سرطان عشق
دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو
نويسنده : مهدي لقماني





















Quote of Day The most destructive habit............................Worry The greatest Joy...........................................Giving The greatest
loss......................Loss of self-respect The most satisfying work..........................Helping others The ugliest personality trait............................Selfishness The most endangered species...............Dedicated leaders Our greatest natural resource..........................Our youth The greatest "shot in the arm"................Encouragement The greatest problem to overcome...........................Fear The most effective sleeping pill..............Peace of mind
The most crippling failure disease....................Excuses The most powerful force in life.............................Love The most dangerous pariah..............................A gossiper The world's most incredible computer..............The brain
The worst thing to be without..................................Hope The deadliest weapon..................................The tongue The two most power-filled words....................."I Can" The greatest asset.................................................Faith
The most worthless emotion...........................Self-pity The most beautiful attire.................................SMILE! The most prized possession............................Integrity The most powerful channel of
communication...........Prayer The most contagious spirit..................................Enthusiasm
گفتگو با خدا
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب ميكند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته ميشوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست ميدهند و سپس پول خود را خرج ميكنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر ميكنند و حال خود را فراموش ميكنند به گونهاي كه نه در حال و نه در آينده زندگي ميكنند.
اينكه به گونهاي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونهاي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستهاند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نميتوانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه ميتوانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان ميبرد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترينها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نميدانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر ميتوانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه
|
| |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | |
يكي داشت؛ يكي نداشت. تاجري سه تا دختر داشت.
روزي از روزها تاجر مي خواست براي تجارت به شهر ديگري برود و به دخترهايش گفت «هر چه دلتان مي خواهد بگوييد تا برايتان بيارم.»
اولي گفت «براي من يك پيراهن بيار.»
دمي گفت «براي من جوراب بخر.»
دختر كوچكتر گفت «من گل مي خواهم كه بزنم به موي سرم.»
تاجر رفت پي كسب و كارش و وقت برگشتن پيرهن و جوراب خريد, اما يادش رفت گل بخرد.
وقتي برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش, يك دفعه يادش آمد گل نخريده و آه كشيد. در اين موقع يكي در زد. تاجر رفت ديد غريبه اي ايستاده دم در.
تاجر پرسيد «تو كي هستي؟»
غريبه گفت «من آه هستم. براي دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.»
تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است و آن را زد به موهاش.
سه روز بعد, باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ ديد دوباره آه آمده دم در.
تاجر گفت «اين دفعه چي آورده اي؟»
آه گفت «هيچي. آمده ام صاحب گل را ببرم.»
تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بيا و از اين كار بگذر.»
آه گفت «ممكن نيست. الا و بلا بايد دختر را ببرم.»
آخر سر تاجر رضايت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه.
آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد.
وقتي آه چشم دختر را باز كرد, دختر ديد در باغ خيلي بزرگ و زيبايي است كه از لاي هر گل و هر بوته آوازي به گوش مي رسد.
دختر پرسيد «اينجا كجاست؟»
آه جواب داد «اينجا خانه تست.»
چند روز گذشت. دختر به غير از خودش و آه كسي را نديد. فقط مي خورد و مي خوابيد و در باغ گردش مي كرد.
روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگي آه كشيد. آه آمد و پرسيد «چرا آه كشيدي؟»
دختر گفت «دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.»
آه گفت «فردا مي برمت پيش آن ها.»
روز بعد, آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانه تاجر. دم در گذاشتش زمين. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا مي آيم دنبالت.»
دختر رفت تو. با همه روبوسي كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توي باغي زندگي مي كنم و يك خدمتكار دارم كه هر كاري بگويم انجام مي دهد. خورد و خوراك هم فراوان است.»
خاله دختر گفت «دخترم! اين طورها هم كه مي گويي نبايد باشد. حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است. بايد از ته و توي اين كار سر دربياري. بگو ببينم! شب ها پيش از خواب چه چيزي به تو مي دهد بخوري؟»
دختر گفت «فقط يك استكان چاي.»
خاله اش گفت «يك شب نخور و انگشتت را زخمي كن و روش نمك بريز كه خوابت نبرد؛ آن وقت ببين چه پيش مي آيد.»
فرداي آن روز آه آمد و باز دختر را برد به همان باغ.
همين كه شب شد و دختر خواست بخوابد, آه براش چاي آورد. دختر چاي را دزدكي ريخت زير فرش. بعد انگشتش را زخمي كرد و روش نمك ريخت و خودش را به خواب زد.
نصف شب صداي پا شنيد. زير چشمي نگاه كرد. ديد آه فانوس به دست دارد مي آيد و براي جواني كه مانند ماه قشنگ است راه را روشن مي كند.
جوان نزديك دختر كه رسيد از آه پرسيد «امروز حال خانم چطور بود؟»
آه جواب داد «خوب بود.»
جوان گفت «چايش را خورد و خوابيد؟»
آه گفت «بله آقا.»
و جوان و دختر را تنها گذاشت و رفت.
جوان لباس هايش را كند و خواست كنار دختر بخوابد كه دختر پا شد نشست و گفت «تو كي هستي؟»
جوان گفت «من صاحب تو هستم.»
دختر گفت «چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟»
جوان گفت «آدمي زاد شير خام خورده, وفا ندارد. فكر مي كردم من را نبيني بهتر است؛ اما حالا كا رازم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.»
صبح فردا آه آمد جوان را بيدار كرد. جوان گفت «بگو باغ گل سرخ را مرتب كنند, مي خواهم آنجا صبجانه بخورم.»
آه رفت و كمي بعد جوان و دختر پا شدند و رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه زبان از وصفش عاجز است و فقط دو چشم مي خواست تماشايش كند. همه جا پر بود از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود.
دختر خواست گلي بچيند, اما دستش نرسيد. جوان دست دراز كرد گل را بچيند, دختر ديد پر كوچكي چسبيده زير بغل جوان و دست برد پر را كند, كه ناگهان هوا تيره و تار شد و دختر بيهوش افتاد بر زمين. وقتي چشم باز كرد ديد از آن باغ پر كل و شكوفه خبري نيست و جوان هم مرده است.
دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «يك دست لباس سياه برايم بيار.»
آه رفت برايش لباس سياه آورد. دختر سراپا سياه پوشيد. نشست بالا سر جوان و آن قدر قرآن خواند و اشك ريخت كه خسته شد. آخر سر وقتي ديد چاره اي ندارد به آه گفت «من را ببر بازار بفروش.»
آه او را برد بازار فروخت. دختر بعد از يكي دو روز پي برد در خانه صاحبش همه سياه پوشيده اند و هميشه غمگين اند. علت آن را پرسيد. كنيزي گفت «از وقتي پسر جوان و يكي يك دانه خانم خانه گم شده, همه لباس سياه مي پوشيم.»
دختر هميشه به فكر شوهرش بود و آرزو داشت راه نجاتي براي او پيدا كند و از بس فكرش مشغول بود شب ها خوابش نمي برد.
يك شب ديد دايه پسر گم شده فانوسي برداشت و بي سر و صدا بيرون رفت. دختر كه خواب به چشمش نمي آمد, با خود گفت «ببينم اين نصف شبي مي خواهد كجا برود.»
آهسته بلند شد سايه به سايه دايه افتاد به راه. دايه از چند حياط تو در تو گذشت تا به حوضي رسيد. زيرآب حوض را كشيد. آب حوض خالي شد و تخته سنگي در كف حوض پيدا شد. تخته سنگ را زد كنار و از پلكان زير تخته سنگ رفت پايين و به زير زميني رسيد كه در آن پسر جواني به چهار ميخ كشيده شده بود.
دايه به پسر گفت «فكرت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟»
پسر گفت «نه!»
دايه حرفش را دوباره و سه باره تكرار كرد و پسر باز هم قبول نكرد. عاقبت دايه عصباني شد. با شلاق افتاد به جان پسر و زد سر و صورت پسر را آش و لاش كرد. بعد بشقاب پلويي را كه با خودش آورده بود به زور به پسر خوراند و خواست برگردد كه دختر پيش از او راه افتاد. برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خود را زد به خواب.
دايه صبح زود پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت «ديشب خوابي ديده ام كه مي ترسم اگر خانم آن را بشنود از خوشحالي غش كند و الا مي رفتم به او مي گفتم.»
حرف دختر دهان به دهان توي خانه گشت تا به گوش خانم خانه رسيد. خانم خانه دختر را صدا زد و گفت «بيا ببينم ديشب چه خوابي ديده اي كه مي ترسي آن را براي من تعريف كني.»
دختر گفت «خانم جان! دنبال من بيا تا برايت تعريف كنم.»
و راه افتاد از يك به يك حياط ها گذشت. دختر گفت «خانم جان! اين ها عين همان هايي است كه در خواب ديده ام؛ در هم همان در است. بله! اين هم از حوض! حالا بفرماييد زيراب حوض را بكشيد تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.»
زياد درد سرتان ندهم! رفتند و رفتند تا رسيدند به زير زمين. پسر داد كشيد «حرام زاده! شب آمدنت بس نيست كه روز هم آمده اي؟»
خانم صداي پسرش را شناخت و تند دويد رفت بغلش كرد. دختر گفت «خانم جان! اين همان پسري است كه در خواب ديدم.»
پسر را از زير زمين درآوردند, شستند و حكيم آوردند زخم هاش را مرهم گذاشت. پسر شرح داد كه چطور دايه او را برده بود در زير زمين به چهار ميخ كشيده بود.
در اين موقع در زدند. خانم خانه گفت «برويد در را باز كنيد. حتم دارم دايه از حمام برگشته.»
كنيزي رفت در را باز كرد. پاي دايه به حياط كه رسيد به همه نوكر و كلفت ها توپ و تشر زد كه كدام گوري بوديد زود نيامديد در را باز كنيد؟
اما تا پسر را ديد يك دفعه از جوش و جلا افتاد؛ رنگش مثل گچ سفيد شد و مات و مبهوت ماند. خانم خانه امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت «مي خواهم زن پسر من بشوي.»
دختر گفت «الان نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد.»
دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «من را ببر بالاي سر او.»
آه دختر را برد بالا سر شوهرش. دختر شروع كرد به گريه كردن و خواندن قرآن و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»
آه او را دوباره برد بازار فروخت. اين بار هم دختر ديد خانه صاحبش ماتم زده است. پرسيد «اينجا چه خبر است؟»
گفتند «خانم اين خانه سال ها پيش يك بچه اژدها زاييده و آن را انداخته تو زير زمين. اژدها روز به روز بزرگتر مي شود, اما خانم نه دلش مي آيد او را بكشد و نه دلش را دارد كه قضيه را بر ملا كند و به همه بگويد كه اژدها زاييده.»
اين گذشت تا يك روزي دختر به خانم خانه گفت «خانم جان! چقدر خوب مي شد اگر من را مي انداختي جلو اژدها.»
خانم گفت «مگر عقل از سرت پريده؟»
دختر آن قدر اصرار كرد كه زن كلافه شد و آخر سر قبول كرد.
دختر گفت «من را بگذاريد تو كيسه چرمي؛ درش را محكم ببنديد و بندازيد جلو اژدها.»
دختر را همان طور كه خودش گفته بود انداختند جلو اژدها. اژدها به كيسه نگاهي كرد و گفت «دختر! زود از جلدت بيا بيرون تا بخورمت.»
دختر گفت «چرا تو از جلدت در نيايي و من در بيايم؟»
اژدها گفت «سر به سر من نگذار؛ زود بيا بيرون.»
دختر گفت «تا تو در نيايي من در نمي آيم.»
دختر و اژدها آن قدر بگو مگو كردند كه عاقبت حوصله اژدها سر رفت و از جلدش آمد بيرون و پسري شد مانند ماه.
دختر هم از كيسه درآمد و با پسر نشست به صحبت كردن.
مدتي كه گذشت خانم خانه به كنيزهايش گفت «برويد ببينيد چه بلايي بر سر دختر بيچاره آمده.»
كنيزها رفتند با ترس و لرز از درز در نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود! دختر مثل يك دسته گل نشسته و دارد با پسري مانند ماه صحبت مي كند. تند برگشتند و آنچه را ديده بودند براي خانم تعريف كردند.
خانم خوشحال شد و گفت دختر و پسر را آوردند پيش او. خدا را شكر كرد و به آن ها گفت «خوب است شما با هم زن و شوهر بشويد.»
دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است, گفت «صبر كنيد عده ام سر بيايد, آن وقت با هم عروسي مي كنيم.»
بعد همين كه دور و برش خلوت شد آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»
آه گفت «همان طور كه ديده بودي خوابيده.»
دختر همراه آه رفت و نشست بالا سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»
آه دختر را برد بازار فروخت.
اين دفعه هم مردي دختر را خريد و برد به خانه. كنيزها به دختر گفتند «در اين خانه رسم اين است كه هر كنيز تازه واردي بايد شب اول دم پاي آقا و خانم خانه بخوابد.»
دختر گفت «باشد!»
و وقت خواب كه رسيد رفت دم پاي آقا و خانم خوابيد.
نصفه هاي شب دختر بيدار شد, ديد خانم پا شد رفت شمشيري آورد سر شوهرش را گوش تا گوش بريد و شمشير را پاك كرد گذاشت رو طاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد, لباس پوشيد رفت دم در و نشست به ترك سواري كه منتظرش بود و با هم افتادند به راه.
دختر به دنبالشان راه افتاد و ديد چند كوچه آن طرفتر از اسب پياده شدند و در خانه اي را زدند و رفتند تو.
دختر رفت از شكاف در نگاه كرد؛ ديد چهل حرامي دور تا دور نشسته اند. سر دسته حرامي ها از زن پرسيد «چرا دير كردي امشب؟»
زن جواب داد «چه كار كنم خوابش نمي برد.»
بعد تا سحر زدند و رقصيدند و شادي كردند.
دختر پيش از خانم برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خودش را زد به خواب.
طولي نكشيد كه خانم به خانه رسيد و از توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن درآورد. روغن را با پر به گردن شوهرش ماليد و سرش را چسباند به گردنش.
مرد عطسه كرد و بيدار شد. به زنش گفت «كجا رفته بودي بدنت سرد است.»
زن گفت «تو كه نمي داني من تا صبح از دل درد چه مي كشم و چند مرتبه بايد بروم بيرون.»
فردا شب وقت خواب كه رسيد دختر باز هم دم پاي آقا و خانم خوابيد.
نيمه هاي شب زن مثل شب پيش يواش بلند شد سر شوهرش را بريد گذاشت كنج طاقچه و از خانه رفت بيرون.
دختر پاشد. قوطي را آورد و با پر و روغن سر مرد را چسباند به بدنش. مرد عطسه كرد و بيدار شد و از دختر سراغ زنش را گرفت.
دختر گفت «پاشو برويم زنت را نشانت بدهم.»
آن وقت مرد را به جايي برد كه شب پيش زنش به آنجا رفته بود.
مرد ديد چهل حرامي گرد هم نشسته اند و زنش دارد وسط آن ها مي زند و مي رقصد. خواست برود تو و حسابشان را برسد, اما ديد اين طوري زورش به آن ها نمي رسد. رفت به اصطبل و اسب ها را باز كرد. اسب ها سر و صدا راه انداختند و شروع كردند به شيهه كشيدن. مرد برگشت دم در اتاق ايستاد. شمشيرش را كشيد و سر هر كسي را كه از اتاق آمد بيرون زد.
وقتي همه حرامي ها را كشت, رفت سراغ سر دسته حرامي ها و زنش كه توي اتاق مانده بودند. آن ها را هم از دم شمشير گذراند و برگشت دست دختر را گرفت و برگشتند خانه.
به خانه كه رسيدند, مرد به دختر گفت «بيا زن من بشو تا تمام مال و ثروتم را به تو بدهم.»
دختر گفت «نه! من دل در دام ديگري دارم. اگر مي خواهي به من خوبي كني قوطي پر و روغن را به من بده.»
مرد قوطي را به دختر داد.
دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»
آه گفت «همان طور كه ديده بودي مثل سنگ افتاده و از جايش جم نخورده.»
دختر گفت «من را ببر بالا سرش.»
آه دختر را برد به همان باغي كه شوهرش در آنجا افتاده بود. دختر قوطي را درآورد و با پر كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه اي كرد؛ پاشد نشست و دختر را بغل كرد و بوسيد.
درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.
شما را به خير و ما را به سلامت!

اتفاقهاي ساده هميشه زود ميگذرند.
عکسهاي فرسوده خاطره هاي جواني را به رخ مي کشند.
کسي انسوي سرزمين اشتي موسيقي باران را زمزمه ميکند...
اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم.
مي انديشم:شايد اگر سيبي سرخ از درخت همسايه بر گرد اين کهنه زمين فرو افتد با کدامين رود هستي ؛به دريا ميرسد؟
حرفهايم که تمام ميشوند ميدانم که از لحظه اي تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!
هميشه فکر ميکنم تا روزهاي بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟
من تو را در انتظارم...با چشماني اشنا...از گذشته اي نزديک...
تا حس غريب دوست داشتن...
هنوز هم سرمست فصل پنجم ديدگان توام...
من از پشت فصل زمستان مي ايم
دستان بهاريت را به من بسپار تا تمام زندگيم را به سپيدي صداقت پيوند زنم.
وقتي اولين لبخند از لبانت مي گذرد
دوباره اشکي زلال از چشمانم مي جوشد
اري ...احساس دوست داشتن اسان نيست!
همين حس غريب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاييم مهمان کرد.
نامت را فرياد خواهم زد...
نازنينم!
دوست داشتن اسان نيست.
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند ، تامی هم مثل بیش تر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند ، برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند .
اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد .
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند .
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . تامی کوچولو به طرف برادر کوچک ترش رفت ، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : " داداش کوچولو ، به من بگو خدا چه شکلیه ؟ من کم کم داره یادم میره ! "
وقتی سهراب سپهری دانشجو بود
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقي
مكر و حيله زن
روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن.
زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد. به بهانه اي رفت تو و پرسيد «داري چي مي نويسي؟»
مرد جواب داد «دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند.»
زن گفت «اي مرد! تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتاببي بنويسي و به بقيه چيز ياد بدي؟»
مرد گفت «من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم.»
زن گفت «عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود.»
مرد گفت «اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد.»
زن گفت «خلاصه! از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن.»
مرد گفت «خيلي ممنون! حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد. معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب.»
زن گفت «خيلي خوب!»
و برگشت خانه. خط و خال, پولك و زرك و غاليه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد. رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد.
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش.
مرد با دستپاچگي پرسيد «تو دختر كي هستي؟»
زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد «دختر قاضي شهر.»
مرد گفت «عروس شده اي يا نه؟»
زن گفت «نه!»
مرد گفت «چطور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟»
زن جواب داد «از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد.»
مرد پرسيد «چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن.»
زن جواب داد «هر وقت خواستگاري برام مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف ها آن ها را دست به سر مي كند.»
مرد گفت «اي دختر! زن من مي شوي؟»
زن گفت «من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند.»
مرد گفت « بگو چه كار كنم كه تو زن من بشوی؟»
دختر گفت «اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد. تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم. اين طور شايد راضي بشود و من را بدهد به تو.»
مرد گفت «بسيار خوب!»
و رفت پيش قاضي. گفت «اي قاضي! آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم.»
قاضي گفت «خوش آمدي؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد.»
مرد گفت «دخترت را با همه عيب و نقصش قبول دارم.»
قاضي گفت «حالا كه خودت مي خواهي, مبارك است.»
و همه اهالي شهر را جمع كرد. عروسي مفصلي گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.
بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد.
داماد با يك دنيا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روي عروس دو دستي زد تو سر خودش؛ چون ديد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است.
مرد فهميد آن زن قشنگ فريبش داده؛ ولي جرئت نداشت زير حرفش بزند و به قاضي بگويد دخترش را نمي خواهد. آخر سر ديد راهي براش نمانده, مگر اينكه بگذارد به جاي دوري برود كه هيچ كس نتواند ردش را پيدا كند.
اين طور شد كه بي خبر گذاشت از خانه قاضي رفت. پشت به شهر و رو به بيابان رفت و رفت تا رسيد به شهري كه هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت.
مدتي كه گذشت دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبي.
يك روز ديد همان زن قشنگ آمد به دكانش و سلام كرد. مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت «اي زن! تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟»
زن خنديد و گفت «من از تو هيچي نمي خوام؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست گفتي هيچ وقت فريب زن ها را نمي خورم؟»
مرد گفت «ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا دست از سرم وردار.»
زن گفت «اگر قول مي دهي براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم.»ر
مرد گفت «كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار.»
زن گفت «اگر به من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي طلاق دخترش را از تو بگيرد.»
مرد گفت «هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم.»
زن گفت «اول قول بده كه من را به عقد خودت در مي آوري.»
مرد گفت «قول مي دهم.»
زن گفت «حالا كه عقل برگشته به سرت, با يك دسته غربتي راه بيفت سمت شهر خودمان و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن. قاضي خودش مي آيد در را وا مي كند و تا چشمش مي افتد به تو مي پرسد اين همه مدت كجا بودي؟ بگو دلم براي قوم و خويشم تنگ شده بود و رفته بودم به ديدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بوديم, نگذاشتند زود برگردم. حالا هم آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند.»
مرد همين كار را كرد و با يك دسته كولي راه افتاد؛ رفت خانة قاضي و در زد.
قاضي آمد در را واكرد و ديد دامادش با سي چهل تا كولي ريز و درشت پشت در است. قاضي از دامادش پرسيد «اين همه مدت كجا بودي؟»
مرد جواب داد «اي پدر زن عزيزم! مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان. حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند.»
بعد شروع كرد به معرفي آن ها و گفت «اين پسرخاله, آن دخترخاله, اين پسر عمو, آن دختر عمو, اين پسر عمه, آن دختر عمه.»
كولي ها ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي. يكي مي پرسيد «جناب قاضي! سگم را كجا ببندم؟»
يكي مي گفت «جناب قاضي! دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاي ما را به دامادي قبول كردي.»
ديگري مي گفت «خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده.»
يكي مي گفت «اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود.»
ديگري مي گفت «بزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي.»
قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است, آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند. اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت «تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار برو.»
مرد گفت «پدر زن عزيزم! من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه مي شود؟»
قاضي گفت «كي از تو مهريه خواست؟»
مرد كه از خدا مي خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضي را قبول كرد. دختر را فوري طلاق داد و رفت با همان زني كه فريبش داده بود عروسي كرد
باید بدانید هر فکر و اندیشه مثبت یا منفی که به ضمیر ناخودآگاه برسد آن را بدون توجه به درستی یا نادرستی اش قبول خواهد کرد اکنون می دانیم اگر یک فکر منفی، تضعیف کننده یا مخرب از ضمیر آگاه گذشته و به ضمیر ناخودآگاه برسد، در آن جذب شده و به تدریج صورت واقعی می دهد واین همان پدیده عجیبی است که میلیون ها نفر آن را بدشانسی یا بد بیاری می نامند، در حالی که خود مسئول و ایجاد کننده بدبیاری هایشان هستند.
آنان تاریکی ستاره بخت خود را به روزگار نسبت می دهند، در حالی که تاریکی یا روشنی ستاره شان به افکار تاریک یا روشنی مربوط می شود که در ذهن خود می سازند.
این عده از مردم روی زمین گمان می کنند که محکوم به فقر شکست یا ناکامی هستند.
احساس می کنند نیرویی عجیب بر آنها حاکم است و هیچ اختیاری برای تغییر سرنوشت خود ندارند. اینها خود عامل بدبختی های خود هستند، چون اعتقادات منفی آنان در ضمیر ناخوداگاهشان جذب گردیده، پرورش داده شده و صورت واقعیت پیدا کرده است.
شما می توانید با انتقال هر خواسته ای به ضمیر ناخواگاهتان به خواسته تان برسید.
شما می توانید با تلقین به خود ضمیر آگاهتان را تغییر دهید. برای فریب ضمیر آگاه باید خواسته تان را چنان نزدیک ببینید که انگار امروز در دست های شماست و شما آن را لمس می کنید و این تجسم را تکرار کنید تا خواسته تان به ضمیر ناخوداگاهتان منتقل شده و با مکانیسم ایمان و اعتقاد، خواسته شما را تحقق بخشند.
● سد سازی و زدن چاه عميق بويژه در کشور زلزله خيز ما و پس از ويران کردن قناتها، جنگلها و آبخيزها، آسان ترين و برای مجريان مفيد ترين راه تامين آب است، زيرا برای ساخت هر سد مخارج هنگفتی صورت میگيرد که بی گمان منافع آن به مردم بومی نمی رسد. عده ای از بوميان تنها مدت کوتاهی به زيان محيط زيست، به آب دسترسی میيابند.
● بخشهای مهمی از آثار باستانی که به زير آب خواهد رفت، تاکنون حفاری و شناسائی نشده است و با از ميان رفتن آنها بخشی از تاريخ و فرهنگ ما – که امکان بررسيش وجود دارد، محو خواهد شد و اگر در ميان آنها اشياء آسيبپذير (فلز، استخوان و عاج، چوب، بافته و مخصوصا رنگ) وجود داشته باشد، بکلی از ميان خواهد رفت.
amirla2@yahoo.com ممنوم.
|
|
شهريور |
|
|
این گزارش نه بهانه گیری ، نه مرثیه و نه التماس است . این گزارش تنها شکایتی از خودمان است که در
مقابل نابودی یکی از عظیم ترین آثار کهن مان خاموش نشسته ایم . آری ، بزودی سدی ساخته خواهد شد تا نیمی از میراث ما را با خود ببرد . نام این غول را بخاطر بسپارید : سد سیوند .
1. اگر تا بحال به ایالات متحده سفر کرده باشید متوجه می شوید که این کشور به هیچ وجه دارای آثار باستانی نیست ( به خاطر تاریخ محدودش ) و شاید به جز آثاری بسیار محدود از سرخپوستان و شاید اینکاها چیز دندان گیر دیگری نصیب تاریخ دوستان این کشور نمی شود . لابد با خود می گویید این توضیحات چه ربطی به تیتر گزارش دارد. اما نکته اینجاست : تنها قطب در آمد گردشگری آمریکا ( به جز خیابان های پر زرق و برق لس آنجلس ) دره ای عمیق است که غروبها در پایین آن مه ایجاد می شود و ابر بالا می آید . این دره که گراند کانیون (Grand Canyon ) نام دارد سالیانه 3 برابر پول نفت ایران در آمد دارد . دقت کنید : 3 برابر .
2. کسب و کار در ایران از طریق گردشگری چیزی غیر قابل وجود برای مسئولین مملکتی به شمار می آید . تا قبل از این گمان می کردم که درآمد پایین گردشگری ایران فقط به دلیل مسائل سیاسی است و این که مردم کشورهای دیگر ایران را به چشم یک کشور حامی تروریسم نگاه می کنند . اما تازه فهمیدم که آثار باستانی ایران از دید مسئولین ( متاسفم که این کلمه را به کار می برم ولی این عین واقعیت است ) در حد کشک است !
3.تیتر روزنامه (...) این است : دیدار رئیس جمهور با کابینه جدید . این خبر تیتر یک است و خبر دیگری دوست دارد از قسمت پایین روزنامه فریاد بکشد که ما ببینیمش . خبری که صدها بار بیشتر لیاقت داشت تا به جای آن موضوع خسته کننده تیتر یک شود . خبر این است : مقبره کوروش بزودی به زیر آب خواهد رفت .
4. آری داستان این است : در ادامه ی پیشرفت عمرانی کشور قرار است سدی با نام سیوند در حوالی منطقه ی باستانی دشت مرغاب احداث شود که با احداث این سد نه تنها محوطه ای باستانی در دشت مرغاب، بلکه آرامگاه کوروش و تخت جمشيد نیز به زیر آب خواهند و رفت و برای همیشه محو خواهند شد.

5.اما نکته ی خنده دار این است که هنوز مسئولین نمی دانند پس از آب گیری این سد چه آثار باستانی زیر آب می رود و کدامشان نجات پیدا می کنند . به عنوان مثال : آقای مرعشی ، رئیس سابق سازمان گردشگری گفته است که این سازمان جلوی سدسازی را نخواهد گرفت ، چون نمی توان سد سازی را فدای آثار فرهنگی و تاریخی کرد .
6.عده ای می گویند که تخت جمشید و پاسارگاد نابود نخواهند شد و فقط شاید با تغییر فضای رطوبتی به آنها آسیب رسانده شود . محمد حسن طالبیان مسئول سایت های پاسارگاد و تخت جمشید مساله ی نابودی تخت جمشید و پاسارگاد را کاملا منتفی می داند.
7. اما به راستی می شود در این برهه ی حساس به مسئولین اعتماد کرد؟ آیا می شود خیالمان از بابت محاسبه هایشان ( که اغلب هم مشکل داشته ) راحت باشد؟ تمام ترس من این است که روزی از خواب بلند شوم و رادیو اعلام کند که پاسارگاد به زیر آب رفت و سپس هم یکی از مسئولین از شنوندگان محترم ! عذر خواهی کند .
8.مساله ی تخت جمشید و پاسارگاد بحث بی ارزشی نیست که خیلی ساده از کنارشان بگذریم . نباید با آثاری چون پاسارگاد ریسک کرد . همه ی ما در این زمان وظیفه ی اعتراض دارید . اگر چون ما روزنامه نگارید در مقاله هایتان اعتراض کنید . اگر وبلاگ نویسید برای هم کامنت بگذارید و اگر هم در خانه می نشینید و دستتان به جایی بند نیست گوشی تلفن را بردارید و خودتان اعتراض را با خبر دادن به دوستانتان ابراز کنید و اگر تمدن کهن و آثار باستانی و تاریخ ایران برایتان دغدغه نیست که هیچ !

درسهاي زندگي :
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است .
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست .