تبليغاتX
عشقبازی
عشقبازی
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384
کدام باور

شبی در سوگ انسانها به خلوتگاه دل رفتم تک و تنها ، محیطی خالی از غوغا ، فقط من بودم و دل بود ، نه آوایی ، نه آهنگی ، سکوتی سخت حاکم بود ، که ناگه دل به تنگ آمد و با فریاد جانکاهی ندا در داد ، که ای انسان ، الا ای اشرف مخلوق ، الا ای برترین موجود ، چرا حرمت نمیداری شرافت را ،  تو انسانی ، تو آنی کز نجات فرد بیماری به کام مرگ ، به جانش میزنی قلب دگر پیوند ، ولیکن گونه ای از تو ، به راه خودپرستیها ، هواها ، خودپسندیها ، لگدمال هوس بنموده آیین نبوت را و در گورهواها کرده اش مدفون و خواند بر مزارش با هزاران حیله و افسون سرود افتخارات دروغین را نمی دانم کدامین را کنم باور، شفقتها و رحمتهای یزدانی و یا این شیوه های رذل حیوانی نمی دانم کدامین را کنم باور!!!!!!!!!!



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:48 توسط : امین
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384
zane nime berahne

http://www.planetdan.net/pics/misc/tetka.html

ba in zane nime berahne bazi konid


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:41 توسط : امین
چهارشنبه سی ام شهریور 1384



HydroForum? Group

vase khoondane matalebe farsi age moshkel darin karhayi ke dar bala gofte shode ro anjam bedin.felan bye.azizanam.emrooz ham nemikhastam matalebe funny bezaram be khatere khanome marhoom rakhshani va fajeye baslan.bye


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:59 توسط : امین
چهارشنبه سی ام شهریور 1384
shadravan froghe farrokhzad

     

آزاده محبّی - آزاده فخرزاده     

HydroForum ® Group

فروغ فرّخ‌زاد (١٣٤٥-١٣١٣)

«به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جويبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طويلم بودند
. . . می‌آيم می‌آيم می‌آيم
با گيسويم: ادامه‌ی بوهای زير خاک
با چشم‌هايم: تجربه‌های غليظ تاريکی
با بوته‌ها که چيده‌ام از بيشه‌های آن سوی ديوار
می آيم می‌آيم می‌آيم
و آستانه پر از عشق می‌شود
و من در آستانه به آن‌ها که دوست می‌دارند
و دختری که هنوز آن‌جا
در آستانه‌ی پرعشق ايستاده سلامی دوباره خواهم داد»

 

فروغ فرخ‌زاد از محدود شاعران دوره‌ی معاصر است که از نظر زبان شعری دارای سبک و شيوه‌ی مخصوص به خويش است. اشعار اوليه‌ی او عمدتاً شامل اشعاری است که بيان‌گر احساسات سطحی شاعر است. عمده‌ی اين اشعار عاشقانه‌هايی هستند که بی‌پروا و بی‌پرده به بيان احساسات شهوانی می‌پردازد و اين البته تا آن روزگار در ادبيات ايران بی‌سابقه بوده است.

شعر شاعران زن پيش از فروغ را به سختی می‌توان از شعر شاعران مرد تشخيص داد. اگرچه شعر زنان شاعر در طول تاريخ ادبيات ايران، از احساسات رقيق زنانه بی‌بهره نيست، اما اين احساسات به‌قدری در لفافه‌ی تعبيرات و صور خيال رايج شعری در هم پيچيده شده‌اند، که اگر شاعر شعر شناخته نشده باشد، نسبت آن به مرد هم غير طبيعی جلوه نمی‌کند، اما صراحت بيان فروغ در بيان تمايلات شهوانی و گناه‌آلود، آثار او را از آثار شاعره‌های ما قبل از خودش کاملاً متمايز ساخته است.

وی در اين‌باره می‌گويد: «اگر شعر من يک مقدار حالت زنانه دارد خوب اين طبيعی است که به علت زن بودنم است، من خوش‌بختانه ‌يک زنم اما اگر پای سنجش ارزش‌های هنری پيش بيايد فکر کنم ديگر جنسيت نمی‌تواند مطرح باشد آن چيزی که مطرح است اين است که آدم جنبه‌های مثبت وجود خودش را جوری پرورش دهد که به حدی از ارزش‌های انسانی برسد. اصل، کار آدم است، زن و مرد مطرح نيست. به هر حال من وقتی شعر می‌گويم آن‌قدرها به اين موضوع توجه ندارم و اگر می‌آيد خيلی ناآگاهانه و جبری است».

زنده‌ياد فريدون مشيری درباره‌ی نخستين ديدارش با فروغ گفته است: «دختری با موهای آشفته، با دست‌هايی که از جوهر خودنويس آغشته شده بود، با کاغذی تاشده که شايد هزار بار آن را در ميان انگشتانش فشرده بود، وارد اتاق هيات تحريريه‌ی مجله‌ی روشنفکر شد و با ترديد و دودلی، در حالی که از شدت شرم، کاملاً سرخ شده بود و می‌لرزيد، کاغذش را روی ميز گذاشت. اين دختر فروغ فرخزاد بود...»

HydroForum ® Group

فروغ فرخزاد در سال ١٣١٣ در يک خانواده‌ی متوسط در تهران متولد شد. پدرش يک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود. وی از همان ابتدا علاقه‌ی خاصی به شعر و ادبيات و نقاشی داشت. اولين سروده‌های او مربوط به سن يازده سالگی اش می‌باشد. خودش می‌گويد در سنين ١٣ و ١٤ سالگی غزل‌های فروانی سروده که هرگز آن‌ها را چاپ نکرد. تا کلاس نهم در دبيرستان خسرو خاور درس خواند و پس از آن در هنرستان دخترانه‌ی کمال‌الملک در زمينه‌ی نقاشی و خياطی مشغول به تحصيل شد. او هم‌چنين به صورت خصوصی نقاشی را از استاد کاتوزيان و علی‌اصغر پتگر آموخت.

 

در سال ١٣٣٠ درسن شانزده‌ سالگی‌ به‌ پرويز شاپور يکی‌ از بستگان‌ مادرش‌ که‌ پانزده‌ سال‌ از او بزرگ‌تر بود دل‌ باخت‌ و عليرغم‌ مخالفت‌ خانواده‌ با او ازدواج‌ کرد و به‌ اهواز رفت‌. حاصل اين ازدواج پسری به نام کاميار (تنها فرزندش) بود که در سال ١٣٣١ به دنيا آمد. در همان سال (١٣٣١) اولين مجموعه‌ی ٤٤ قطعه‌ای شعر خويش را به نام «اسير» به چاپ رساند. او با انتشار اين مجموعه در واقع دست به‌ يک سنت‌شکنی زده بود و از رهگذر همين سنت‌شکنی و خلاف آمدِ عادت بود که مقدمات شهرت فروغ فراهم شد.

در مجموعه‌ی اسير، البته از نظر عناصر شعری، نمی‌توان شعری در خور توجه ‌يافت. در واقع، وی در اين مجموعه صور خيال چشم‌گيری ارائه نمی‌دهد. هم‌چنين از جهت وزن و موسيقی ايرادهای فراوان دارد و در مجموع چيزی جز يک تجربه‌ی خام تلقی نمی‌شود. تنها عنصر برجسته‌ی اين مجموعه، همان بيان صريح و بی‌پرده‌ی‌ شاعر است که خود را به تقليدها و قالب‌های مرسوم اجتماع محدود نکرده است.

فروغ در نيمه‌ی اول ١٣٣٤ از همسرش جدا شد و پس از آن روزهای بسيار سختی را گذراند. وی در سال ١٣٣٥ به ايتاليا ‌رفت و در مدت ٦ ماهی که در آنجا بود، دومين مجموعه شعر خود را به عنوان «ديوار» به چاپ رساند. او اين مجموعه‌ی بيست و پنج شعری را به همسر سابقش تقديم کرد. شعرهای مجموعه‌ی ديوار در واقع دنباله‌ی مسير «اسير» است. همان مضامين در اين اشعار با صراحت بيش‌تر دست‌مايه‌ی شاعر قرار گرفته‌اند.

در سال ١٣٣٥ سومين مجموعه‌ی خود را تحت عنوان «عصيان» به چاپ رساند که شامل ١٧ قطعه شعر است. هم‌چنان که از عنوان اين مجموعه و نام اشعار اصلی آن برمی‌آيد، «عصيان» بيان‌گر سرکشی و طغيان روح فروغ است. وی در اين اشعار به بيان تضادهای درونی خويش می‌پردازد و اعتراض خود را نسبت به وضع موجود و سرنوشت بشر بيان می‌کند.

فروغ‌ سپس‌ جذب‌ فعاليت‌های‌ سينمايی‌ شد و برای‌ مطالعه‌ و تجربه‌ی‌ سينما به‌ انگلستان‌ رفت‌. در اين مسير با ابراهيم گلستان نويسنده و فيلم‌ساز پيش‌رو آشنا شد و در «گلستان فيلم» که متعلق به گلستان بود، مشغول کار شد. وی‌ پس‌ از بازگشت‌ در سال‌ ١٣٤١ فيلم‌ مستندی‌ از جذاميان‌ تبريز، به نام‌ «خانه‌ سياه‌ است‌»، تهيه‌ کرد که‌ اين‌ فيلم‌ در سال‌ ١٣٤٢ برنده‌ی‌ جايزه‌‌ی بهترين‌ فيلم‌ مستند فستيوال‌ اوبرهاوزن‌ ايتاليا شد. مطالعات‌ عميق‌ فروغ‌ فرخزاد در زمينه‌ی‌ سينما و فيلم‌برداری‌ و آشنائی‌ با نويسندگان‌ معاصر سبب‌ شد که‌ وی‌ در اواخر عمر کوتاه‌ خود نگرش‌ ديگری‌ نسبت‌ به‌ هنر، شعر و جامعه‌ پيدا کند.

HydroForum ® Group

در سال ١٣٤٢ فروغ در نمايش «شش شخصيت در جستجوی نويسنده» نوشته‌ی لوئيجی پير اندلو و به کارگردانی پری صابری بازی کرد و در اواخر همان سال مجموعه‌ی ٣١ قطعه‌ای «تولدی ديگر» را با تيراژ بالای سه هزار نسخه منتشر کرد. اشعار اين مجموعه را به هيچ‌وجه نمی‌توان با مجموعه‌های پيشين او مقايسه کرد. در واقع اين مجموعه را می‌توان تولد تازه‌ی وی در عالم شعر پنداشت. خود او نيز بارها به اين نکته اشاره کرده بود که تنها مجموعه‌ی «تولدی ديگر» را درخور اعتنا می‌داند و آثار پيشين خود را، تنها تجربه‌های ناقص تلقی می‌کند. وی قطعه‌ی تقديم‌نامه‌ی اين مجموعه را به ابراهيم گلستان تقديم کرده ‌است که خود بخشی از قطعه‌ی «تولدی ديگر» نيز می‌باشد:

 

«همه‌ی هستی من آيه‌ی تاريکی است
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاهان شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد
من در اين آيه تو را آه کشيدم، آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم»

 

در سال‌ ١٣٤٣ به‌ ايتاليا، آلمان‌ و فرانسه‌ سفر کرد و در اين‌ ايام‌ که‌ در داخل‌ و خارج‌ از ايران‌ به‌ شهرت‌ خاصی‌ دست‌ يافته‌ بود، سازمان‌ فرهنگی‌ يونسکو فيلم‌ نيم‌‌ساعته‌ای‌ از زندگی‌ او تهيه‌ کرد.

با مرگ غير منتظره‌ی فروغ فرخزاد در ٢٤ بهمن ماه ١٣٤٥ بر اثر صانحه‌ی رانندگی، دفتر شعر او بسته شد، اما نه برای خوانندگان؛ چرا که مقداری از اشعار او، که پس از مجموعه‌ی «تولدی ديگر» سروده شده بود و هنوز به چاپ نرسيده بود، چاپ شد. عنوان اين مجموعه برگرفته از نخستين قطعه‌ی آن است: «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد». اشعار اين مجموعه همان سير تکاملی را که از «تولدی ديگر» آغاز شده بود، طی می‌کند.

HydroForum ® Group

آرامگاه فروغ، گورستان ظهيرالدوله تهران

خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جايی نوشته بود: «می ترسم زودتر از آن‌چه فکر کنم بميرم و کارهايم ناتمام بماند و اين درد بزرگيست».

 

«و اين منم
زنی تنها
در آستانه‌ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمين
و يأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی اين دست‌های سيمانی»

 

 

 

 

و حال بد نيست اشعاری از دو مجموعه‌ی آخر زنده‌ياد فروغ فرخ‌زاد را با هم بخوانيم:

آفتاب می‌شود ...

نگاه کن که غم درون ديده‌ام
چگونه قطره قطره آب می‌شود
چگونه سايه‌ی سياه سرکشم
اسير دست آفتاب می‌شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب می‌شود
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
مرا به اوج می‌برد
مرا به دام می‌کشد
 

HydroForum ® Group

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می‌شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دل‌نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می‌کشانی‌ام
فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام
 

 

 

نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره‌چين برکه‌های شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه‌های آسمان
کنون به گوش من دوباره می‌رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده‌ام
به کهکشان، به بی‌کران، به جاودان
کنون که آمديم تا به اوج‌ها
مرا بشوی با شراب موج‌ها
مرا بپيچ در حرير بوسه‌ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره‌ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می‌شود
صراحی ديدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می‌شود
 

نگاه کن
تو می‌دمی و آفتاب می‌شود
 

HydroForum ® Group

پرنده مردنی است

 

 

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيده‌ی شب می‌کشم
چراغ‌های رابطه تاريک‌اند
چراغ‌های رابطه تاريک‌اند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد کسی مرا به ميهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است

 

 


 

منابع و مآخذ

١- ديوان فروغ فرخزاد به کوشش بهمن بناروانی، انتشارات طلايه،١٣٨١.

٢- http://www.bbc.co.uk/persian/arts/030331_la-cy-forough.shtml

٣- http://www.barayefarda.com/literature/biography/forough.asp

٤- http://www.mashaheer.net/archives/000042.html

٥- http://www.mashaheer.net/archives/000042.html

٦- http://www.forughfarrokhzad.org/

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:42 توسط : امین
چهارشنبه سی ام شهریور 1384
«فاجعه‌ي بسلان»+++18


HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® Group


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:36 توسط : امین
چهارشنبه سی ام شهریور 1384
Pasargad Gerist :(

پاسارگاد گريست؛
"مريم رخشاني كوچصفهاني"، مسئول دفتر فني مجموعه ميراث فرهنگي پاسارگاد هنگام بازديد از راه شاهي،جان باخت.
HydroForum ® Group

"مريم رخشاني كوچصفهاني"، مسئول دفتر فني مجموعه ميراث فرهنگي پاسارگاد هنگام بازديد از راه شاهي در تنگه بلاغي، بر اثر سقوط از كوه جان باخت.
«بهرامگي»، يكي از مسئولان مجموعه ميراث فرهنگي پاسارگاد با اعلام اين خبر گفت: مريم رخشاني كوچصفهاني كارشناس مرمت و احياء بافت هاي تاريخي بود و از 3 سال پيش مسئول دفتر فني مجموعه ميراث فرهنگي پاسارگاد شد.

او با آغاز كاوش هاي باستان شناسي نجات بخشي در تنگه بلاغي، كار پژوهش روي راه شاهي را كه تا چند ماه آينده به زير آب مي رود آغاز كرد و پنجشنبه گذشته هنگامي كه از اين مسير تاريخي بازديد مي كرد از كوه سقوط كرد و در گذشت.
مرحوم كوچصفهاني سهم بسياري در آماده سازي پرونده پاسارگاد براي ثبت در فهرست ميراث جهاني داشت. 

اين ضايعه در دناك را به خانواده وي و كساني كه با او همكاري داشته اند و جامعه ميراث فرهنگي كشور تسليت مي گوييم. روحش شاد.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:30 توسط : امین
چهارشنبه سی ام شهریور 1384
Nice Text

نمي خواهم بگويم که تو بي وفا هستي چون تو معني وفا را به من اموختي
 
هنگامي که تو از ميان شکوفه هي گيلاس به من خنديدي من عاشقي را با تمام وجود احساس کردم.
 
هيچ گاه نخواهم گفت که عاشق نبودي زيرا کسي که عشق را به قلب سنگ من وارد کرد نمي تواند عاشق نباشد.
 
اه دلم گرفته عزيز دلم عجيب گرفته
 
باهيم ميل به رفتن دارد در ماندن نابودي مي بيند
 
 دلم تنگ است دلم سخت تنگ است
 بري
اقيانوس بي انتهي چشميت. مي دانم مي دانم که ديگر به من فکر نمي کني مي دانم تمام دلتنگي هيم بيهوده است و تو با
 
برواز به سوي او که حتما بهترين بهترين هاست قلبم را در زير خرواري خاطرات خزان زدهي گذشته مدفون ساختي .
 
به تو فکر مي کنم با قلبي خونين ودلي شکسته .
 
دوستي مي گفت
 
 خاطرات شيرين گذشته تلخ ترين غم امروز است
 
 وامروز در ين ساعت فرياد ميزنم ي کاش عاشق نبودم

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:28 توسط : امین
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384
inam googoosh

Googoosh

................................................................................................................................

Manifest

01 Ay Mardom Mordam

02 Nejatam Bedeh

03 Eshgh Yani Hameh Chiz

04 Sangar Bi Sang

05 Khoob Khoob

06 Ghazale Shisheei

07 Aftabi

08 Shenas Namehye Man


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:57 توسط : امین
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384
camron cartio

Cameron Cartio

................................................................................................................................

Bardarles

1. Ni Nay Nay

2. Hena

3. Sandy

4. Leily

5. Roma

6. Ironiam

7. Madaram

8.  Barone

9. Toei Azizam

10 . Roma ( Remix )


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:56 توسط : امین
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384
آلبوم های جدید

سلام.عزیزان.بازم قربون هم بریم.دوستان چشان بابا بزودی آلبوم جدید گوگوش و کامران کارتیو در وبلاگ واسه dl ميزارم.
ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:53 توسط : امین
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384


salam.doostan momkene dar khoondane mataleb dochare moshkel beshin ke bayad berid dar balaye safhe va rooye view click karde va be ghesmate encoding rafte va dar anja encoding ra unicode mikonid ya arabic ke unicode behtare bad az in kar shoma mitoonid matalebe farsi ro bekhoonid 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:29 توسط : امین
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384
dokhtar va pesarha dar concert turkieh mansour va ebi







ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:32 توسط : امین
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384
Chera bayad Eteraz Konim

چرا بايد اعتراض کنيم؟

"اگر ايران به جز ويران سرا نيست

من اين ويران سرا را دوست دارم
اگر تاريخ ما افسانه رنگ است
من اين افسانه را دوست دارم...

روزي که پروفسور پوپ آمريکايي وسط سي و سه پل اصفهان بر زمين دراز کشيد تا مانع عبور و مرور اتومبيل ها شود، بي گمان عده اي از مردم با پوزخند به او نگاه مي کردند که اين چه کاري است که يک آمريکايي مست و ديوانه مي کند. پروفسور پوپ، گوهر شناس بود و قدر و ارزش گوهر هنر ايران مي دانست و از اين که اين گوهر به دست عده اي جاهل افتاده و به تدريج از ميان مي رود رنج مي بُرد و به همين خاطر عمري را به همراه همسرش خانم فليس آکرمن در ايران گذراند و مجموعه ي عظيم و ماندگار "بررسي هنر هاي ايران" را به رشته ي تحرير در آورد تا قدر و منزلت هنر ايران را به دنيا بشناساند. Tange Bolaghi

عشق او به ايران و اصفهان آن چنان بود که وصيت کرد بعد از مرگش او را در اصفهان به خاک بسپارند. جنازه ي پروفسور را در شهريور 1348 از شيراز به اصفهان آوردند و در نزديکي پل خواجو و بر ساحل زاينده رود به خاک سپردند تا ذرات وجودي که به ايران عشق مي ورزيد با خاک آن ترکيب شود.

مردم هيجان زده اي که تازه انقلاب کرده بودند، در روزهايي که خون و جنون چشم ها را کور کرده بود، به مقبره ي اين دانشمند بزرگ يورش بردند تا مثل بسياري از چيزهاي ديگر آن را به نام دزد و غارتگر بودن پوپ با خاک يکسان کنند که گروهي ديگر که هنوز بيدار بودند و چشم هاي شان کور نشده بود ايستادگي کردند و مانع شدند تا خجالتي ديگر به فهرست خجالت هاي ملي افزوده گردد. البته مقبره ي آن مرحوم مدتي انبار بيل و کلنگ شهرداري شد تا دوباره هوش ملي بر سر جايش آمد و مستي ِ انقلاب از سر ها پريد و پروفسور جايگاه خود را در دل ملت پيدا کرد و مقبره اش زيارتگاه جوانان و سياحان شد.

شما اگر گوهري گران بها را به دست آدم ناقص العقل و عقب افتاده اي بدهيد آن را به گوشه اي مي افکند و سرش را با خنزر پنزرهايي که دور و برش جمع کرده است گرم مي کند. پاي آن آدم ناقص العقل و عقب افتاده نمي توان گناهي نوشت ولي گريبان سرپرست او را بايد گرفت که چرا چنين کرده است.

Cyrus Tomb

ملت ها و دولت ها در به در به دنبال ميراث کهن و سوابق پر افتخار ملي شان هستند و زمين و زمان را زير و رو مي کنند تا نشانه اي از تمدن و فرهنگ در اعصار کهن به نام خود بيابند تا آن را با افتخار به دنيا معرفي کنند. آتاتورک به رضا شاه مي گفت شما فرهنگي کهن و فرهنگ سازاني مانند فردوسي داريد و ما بايد در صدد ساختن و پرداختن چنين فرهنگ و فرهنگ سازاني باشيم. ببينيد همين ترک ها براي ترک خواندن مولوي چه کارها که نمي کنند. ببينيد عرب ها براي عرب خواندن ابن سينا به چه حيله ها که دست نمي زنند. ببينيد در افغانستان و ورارود چه راحت همه چيز را به نام خود مي کنند.

چرا عرب ها اين همه اصرار بر تغيير نام خليج فارس دارند؟ مگر در اين نام چه چيز هست که اين همه مناقشه بر سر آن صورت مي گيرد؟ اين همه دلار براي جعل نام جديد هزينه مي شود؟

Cyrus Private Palace in Pasargadae

اينها همان ميراث کهن است که هر حرف و هر کلمه اش يک پشتوانه ي گران بهاي ملي است. جواهر، فقط در موزه ي جواهرات سلطنتي نيست؛ جواهر در لابه لاي کتاب هاي قديمي و ناشناخته ي ماست؛ جواهر در زير خاک هاي سرزمين ماست.

غارتگران فقط عرب ها نيستند؛ فقط نوادگان ترک هاي عثماني نيستند. فقط ترک هاي ساکن خطه هاي شمال ايران نيستند. فقط باستان شناسان قلم مو به دست کشورهاي غربي نيستند. مورد غارت فقط نظامي و مولوي و ابن سينا نيست. غارتگران در ميان خود ما ايرانيان نيز هستند. همان ها که شاهنامه را کتاب ضاله مي خواندند. همان ها که با ديوان حافظ کتاب سوزان به راه مي انداختند. همان ها که تغيير نام خليج فارس به نفع برادران ديني براي شان علي السويه بود. همان ها که فقط در منطقه ي مازندران صدهزار حفره دقت کنيد 100000 حفره - ايجاد کرده اند تا ميراث مادي پدران ما را به غارت ببرند. همان ها که در فضايي به وسعت 1000 متر، 1500 سوراخ ايجاد کرده اند تا هست و نيست اين ملت را به يغما ببرند.

و امروز مسافر ِ "پرواز کراچي"، قرار است همه چيز را به زير آب بفرستد. من و شما به رد چرخ ارابه ي فلان پادشاه کهن مسلما نياز نداريم و شايد کوزه اي آب براي مردم آن منطقه ارزشمند تر از استخوان پوسيده ي فلان جسد سه هزار ساله باشد ولي آيا نمي شد اين آب را به نحو ديگري فراهم کرد؟ آيا بايد اين بهاي سنگين را براي به دست آوردن آن بپردازيم؟

Sivand Project will Drown 174 Ancient Sites

کارشناسان بيمه بر انفيه داني که در موزه جواهرات ملي است و بزرگي اش به اندازه ي يک کف دست است نمي توانستند قيمتي بگذارند. در زير اين زمين هايي که قرار است به زير آب برود هزاران اثر، گران بها تر از اين انفيه دان وجود دارد. همان آثاري که نمايش چند تا از آن ها، افتخار موزه اي مانند لوور پاريس است و چند سالن کامل را به آن ها اختصاص داده اند.

در همين شهر ِ تهران هستند خانواده هاي تازه به دوران رسيده اي که براي وصل کردن نسب شان به سلسله قاجار يا خانواده هاي بزرگ اشرافي، ميليون ها تومان هزينه مي کنند و دست به جعل سند و شجره نامه و عکس مي زنند. آن گاه ما به خاطر ندانم کاري آقايان ِ "سازندگي" مي خواهيم شجره ي ملي خودمان را از وسط قطع کنيم.

ما به عنوان فرزندان اين سرزمين وظيفه داريم نسبت به اين جنايت فرهنگي اعتراض کنيم. اگر نمي توانيم با هم کاري کنيم، لااقل تک تک چند خط بنويسيم و صداي اعتراض مان را به گوش مقامات کشور و مسئولان خارجي برسانيم. شايد گوشي بشنود و جلوي اين فاجعه ي ملي را بگيرد.

 www.Dusharm.com , www.Cyrusgreat.com




ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:58 توسط : امین
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384
be monasebate nimeh shaban

HydroForum ® Group

 

عشق یعنی انتظار و انتظار                         عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر                  عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن                         عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن                        عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب                        عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن                              عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست            عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                               عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه                         عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن                                عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن                      عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر                        عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی                                  عشق یعنی بندگی آزادگی

التماس دعا

 

HydroForum ® Group

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:56 توسط : امین
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
تجارت الکترونیک

سلین.خوفین همگی منم خوبم فقط یه کمی عغده ی شدم.خدا رو شکر بازم تجارت الکترونیک میان نظر میدن.معرفت اونا بیشتر.بازم پیشه خودشون میگن این وبلاگ حتما خوبه.آبجیا معرفت شما که خیلی زیاد بود بیشتره مطالبم که واسه آبجیاست.نظر بدین خوب.برادرام محترم هم که پی مخ زدن دخترا هستن و سرشون شلوغه.راستی بروبکس از این به بعد میخوام نوشته هامو با غلط املایی بنویسم.اینجور حال میکنم شما هم حتما حال میکنید.بازم قربونه هم بریم.بای.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:38 توسط : امین
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
نظر

سلام به همه برو بکس خلاف + اهل حال بی حال خلاصه همه.یه داداش تو نظراش نوشته بود داشی حرفامو بگم رو چشم قربونت برم جیگر طلا.بعدم فکر کنم اگه قسمت نظر حذفش کنم بهتر باشه هیشکی نظر نمیده.اینه رسمه رفاقته چندین چند سالمون.برو بکس همه نظر بدین.قربون هم بریم دوسم داشته باشین.فکر کن من میگم دوسم داشته باشین.چشمان بابا هستین.معنی عشق باید از عشق بازی یاد بگیرین.بروبکس همه بای نظر بدین من واستون کارت اینترنت می گیرم واسه یه نظر کارت تموم نمیشه.عغده ی نظر دارم من.دیگه شدم مدیر عغده ی.راستی عغده ی رو درست نوشتم.قربون هم بازم بریم.بابای.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:30 توسط : امین
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
بیاد روزهای گذشته

حال وقتی از پنجره به بیرون نگاه میکنم جز سکوت حزن انگیز زمستانی سرد چیزی به استقبال نگاه منتظرم نمی آید.

من هنوز هم منتظر گامهایی هستم که سکوت کوچه مان را بشکند و صدایش گلبوته امید را در جانم برویاند هنوز قلب منجمد من منتظر هرم حضور توست تا طپش نو آغاز کند هنوز چشمان من در زوایای بسته و تاریک کوچه به دنبال نور میگردد که فرا راه خویش قرار داده به سوی شهر خوشبختی گام بردارد و شاید هنوز هم دستان من انتظار آن دارند تا در گرمای دست تو راهی به سوی رشد بیابند شاید هنوز باور ندارند که در میان انگشتان تو هرگز جایی برای آنها نیست و باید در سرمای هولناک تنهایی منجمد شوند و همواره بدانند که دستان تو مراد نمیدهند. حالا قلب من در کنج تنهایی اتاق سردم به لحظات خوش اولین دیدار می اندیشد اولین برخورد و اولین نگاه که گل محبت تو در قلبم جوانه زد و خیلی زود به گلستانی مبدل شد گلستانی به زیبایی نرگس ، عطر شببو، لطافت رز ، تقدس نیلوفر ، معصومیت مریم.

سالها بود که در کنارت بودم و ترا همیشه ازپشت حصاری شیشه ای تماشا میکردم تا اینکه در گلستان قلبم عصیانی بزرگ آغاز شد . آنگاه نیلوفر به دور حصار شیشه ای پیچید ، نرگس مژگانش را به رز داد تا از آنها شیشه ای بسازد ، رز شیشه را به شببو داد تا شببو حصار را بشکند و در تمام این مدت مریم برایشان دعا میکرد .

عاقبت دیوار شیشه ای را شکستند و من پای به حریم تو نهادم .

باورم بود که دیگر خوشبخترین فرد زمینم هرگز باور نمیکردم که در کنار تو و با تو دیو مهیب تنهایی به سرم سایه افکند و جغد شوم غم در فضای قلبم که همواره خانه تو بود آواز بخواند .

اکنون روزهاست که جلوی پنجره می نشینم و به سادگی اندیشه ام میخندم پائیز را به زمستان وصل میکنم و هر روز دیوار بین من و تو بلندتر و ضخیم تر میشود ولی دیگر دیواری از آبگینه نیست بلکه از آهن است و پشت این دیوار آهنی دلم به تمام آن دلخوش کنکهای پوچ گریه میکند.

آنروز که دیوار شیشه ای را شکستم و پای به حریم تو نهادم باورم بود کسی هستم و به میعادی میروم و امروز میبینم خسی بودم و به میقات می آمدم.



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:6 توسط : امین
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
Boys & Girls >>FuNny

همه‌ي ما مي‌دانيم و بر اين موضوع واقفيم كه «دختر وپسر ندارد، مهم اين است كه بچّه آدم باشد!» پس ما هم با بي طرفي كامل به مقايسه‌ي انواع و اقسام اين موجود مهم مي‌پردازيم:

1. پيش از دبستان:
دختر و پسر: در اين مقطع دختر و پسر فرقي ندارند و بچّه بايد سالم باشد. درچنين مقطعي، نوزاد و پس از آن كودك، با اساسي‌ترين و حياتي‌ترين پرسش‌هاي زندگي‌اش آشنا مي‌شود؛ پرسش‌هايي مانند «بگو مامان» ، «آهان! گفتي بابا درسته عزيزم؟!»،‌ «تو واسه چي اوّل گفتي بابا گل من؟!!‌“ و كم كم پرسش‌هايي مثل «بگو ببينم، مامانو چند تا دوست داري؟»، «بابا رو چي؟ عمّه رو؟! خاله، عمو... دايي... و... ؟!»، «بزرگ شدي مي‌خواي چي كاره بشي؟» (حالا بگذريم كه اين بچّه تمام سعي‌اش را بكار بگيرد، حداكثر شش سال و نيم تمام دارد‌‌‌‌‌ و چه مي‌داند اصلا ً بزرگ شدي يعني تقريبا چقدر شدي؟!)
علايق: ... (عذر مي‌خواهم مزاحم مي‌شوم ولي اگر شما يادتان هست در شش‌ماهگي به چه چيزي علاقه داشتيد ما را هم خبر كنيد!)
مشاغل مورد علاقه: ؟!

HydroForum ® Group


 

2.‌ دبستان:
دختر و پسر: در اين حالت هم دختر و پسر فرقي ندارد و مهم اين است كه بچّه... ببخشيد كودك با مدرسه ارتباط برقرار كند. در اين مقطع كودك با پرسش‌هايي نظير «مدرسه رو دوست داري؟ چند تا؟»، «خانم معلّم رو چي؟» ، «چند تا بيست گرفتي؟»، «چرا بيست گرفتي؟»‏‏، «چرا چند تا بيست گرفتي؟!!» و... مواجه است.
علايق: مامان و بابا، خانم معلّم، مدرسه، درس، رياضي( ؟! ).
مشاغل مورد علاقه: خلباني، پزشكي (يك همچين چيزهايي).

 


3. دبيرستان:
دختر: در چنين مقطعي، دخترها تبديل می‌شوند به يك جور «من ديگه بزرگ شده‌ام مكرّر. تركيبي از عكس، پوستر، كامپيوتر، دكه‌ي روزنامه‌فروشي، و «يه كمي هم درس بخون». پرسش‌هاي مهمي كه با آن مواجه می‌شوند عبارتست از: «تو چرا اُفت تحصيلي پيدا كردي؟!»، «تو چرا تازگی‌ها اين قدر جلوي ايينه‌اي؟!»، «گوشي تلفن كو؟!!»
علايق: آشنايي با انواع و اقسام دوستان، دلتنگي براي انواع و اقسام دوستان(!)، انواع چت روم، CD، گوشي تلفن، موسيقي و...
مشاغل مورد علاقه: بازيگري، نوازندگي و حالا شايد پزشكي!

پسر: تركيبي از «تو ديگه مرد شدي»، «پسرم بزرگ شده»، «آخه پسر تو كي می‌خواي بزرگ بشي؟»، «پسرم، می‌خواي در اينده‌ي نزديك بزرگ بشي يا اينده‌ي دور؟!» افه، رو كم كني، فوتبال، فوتبال، فوتبال، تريپ رفيق‌بازي و معرفت و اينا.
علايق: رفيق، فوتبال، منچستر، يوونتوس، بايرن (البته از ساير تيم‌هاي از قلم افتاده معذرت!)، ايضا ً موارد بالا.
مشاغل مورد علاقه: بازيگري، خوانندگي، شغل نان و آبدار... همان شغل نان و آبدار.


4. پيش‌دانشگاهي:
دختر و پسر فرقي ندارند، اغلب در اين مقطع هر دو گروه شكل اضطراب می‌شوند. يك چيزي در مايه‌هاي «گنجشكِ نگران ِ اينده و در عين حال عصبي!» همچنين در دو حالت عزيزان حال خود را درك نمی‌كنند: يكي زماني كه درس‌ها زياد است، وقت هم كه كم است، پس دوستان حال عصب دارند؛ ديگر زماني كه درگيرند، چون درس‌ها را مطالعه نموده‌اند ولي می‌ترسند فراموششان شود! تركيبي از كتاب، جزوه، تست، كنكور، زندگي، درس، درس = همه‌ي بقيه‌ي زندگي و مانند اينها.
علايق: يادگيري روش‌هاي تست زدن در سه سوت دو سوت و نيم و كمتر، دانشگاه و اينا...
مشاغل مورد علاقه:
دختر: پزشكي، مهندسي، «هر چي قبول بشم»، «واي خدا نكنه قبول نشم!»
پسر: مبارزه با سربازي!، مهندسي، پزشكي و...

HydroForum ® Group


5. دانشگاه:
دختر و پسر: تركيبي از جزوه، «عطر گل‌هاي بهاري»، «عشقمون كاشكي همين جوري بمونه!» و... پرسش‌هاي متداول: «عشق يعني چه؟!!»، «كلاس تشكيل نمی‌شه؟»، «عشق يا ثروت، مسئله كدام است؟»، « ‌(با نازخوانده شود لطفا) فعلا می‌خوام درسمو ادامه بدم (آره ديگه؟!)»
علايق:
دختر: بوفه‌ي دانشكده، رديف جلوي كلاس، دو در نمودن كلاس و...
پسر: علايق : ايضا ً بوفه ، رديف آخر كلاس ، ايضا ً دو دَر نمودن كلاس...

مشاغل مورد علاقه:
دختر: شغل پر درآمد، شغل HIGH CLASS و...
پسر: شغل مناسب و پر درآمد... شغل مناسب... شغل.

برگرفته از سایت موازی



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:3 توسط : امین
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
in Divanegist

اين ديوانگيست ...

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

HydroForum ® Group

 

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه
يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...

 

HydroForum ® Group

 

اين ديوانگيست ...

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه
شده
ايم ...

HydroForum ® Group

 

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...
 

HydroForum ® Group

 

اين ديوانگيست ...
که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...

HydroForum ® Group

 

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکي از آنها به ما خيانت شده است...

 

HydroForum ® Group 

 

اين ديوانگيست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
 
HydroForum ® Group 

 

به اميد اينکه در مسير خود هرگز
دچار اين ديوانگي ها نشويم...
 
HydroForum ® Group 

 

و به ياد داشته باشيم که هميشه...
شانس هاي ديگري هم هستند
 
HydroForum ® Group 

 

دوستي هاي ديگري هم هستند
 
HydroForum ® Group 

 

عشق هاي ديگري هم هستند
 
HydroForum ® Group 

 

نيروهاي ديگري هم هستند
 
HydroForum ® Group 

 

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...
 
HydroForum ® Group 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:1 توسط : امین
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
Hoghoghe zan dar nezame moghadese JOMHORI ESlAMI

Salam dostan
 
inam az hoghoghe zan dar nezame moghadese jomhorie eslamiHydroForum ® Group
 
 
 
 

HydroForum ® Group

 

HydroForum ® Group

 

HydroForum ® Group

 

HydroForum ® Group

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:0 توسط : امین
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
روزی که من عاشق شدم

روزی که من عاشق شدم

يا تجلي عشق

 

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود

يه روز تو پائيز تو يه خونواده نه پولدارو نه فقير پسري بدنيا اومد كه نامش رو گذاشتند مهدي

و چون مهدي قصه ما تو اون خونواده بدنيا اومده بود پس فاميليش هم شد محمدي دهقاني

مهدي كوچيك بود و كوچيكيش رو خيلي دوست داشت

چون تو كوچيكيش همه آدما رو خوب ميديد

و مهدي دوست نداشت تا بزرگ شه ، اما تنها به اين خاطر بزگ شد كه بايد بزرگ مي شد

و همين كه بزرگ مي شد بيشتر با خداش آشنا مي شد

خدائي كه وقتي شلوغ مي كرد و مامانش رو اذيت ميكرد خدا دوستش نداشت

وقتي شكلات زياد مي خورد خدا از دستش ناراحت مي شد

اما وقتي بعدالظهر ها مي خوابيد و بيرون نمي رفت تا يه محل از دستش راحت باشن خدا هم خيلي خيلي دوستش داشت

اينارو مامانش بهش گفته بود

و مهدي با همين تعريف از خدا بزرگ شد

و انقدر تند بزرگ شد كه حالا كه 28 سالشه هنوزم نفهميد كه كي بزرگ شد

اما تنها به اين دليل بزرگ شد كه بايد بزرگ مي شد

مهدي بزرگ شد و موقع مدرسه رفتنش شد

و بايد مي رفت مدرسه تا بزرگ تر شه و عقلش به همه چي برسه

اما هنوزم كه هنوزه عقلش به نصف اون چيزهائي كه تنها تو كودكي دلش مي خواست برسه هم نرسيده

مهدي رفت مدرسه و سر نيمكتهاي چوبي مدرسه نشست

يه آموزگار خوب ، يه آموزگار مهربون اومد سر كلاس و گفت بچه هاي عزيزم سلام. من آموزگار سال اول شما هستم

 و بعد از مدتي حرف زدن شروع به درس دادن كرد و گفت : بچه ها هم شما هر كدوم يه خط صاف بكشيد

مهدي هم مثل همه يه خط صاف كشيد

و آموزگار گفت بچه هاي من هميشه يادتون باشه كه هميشه تو زندگيتون تنها روي اين خط حركت كنيد اگه مي خواهيد خدا دوستتتون داشته باشه

همه گفتند چشم اما مهدي مي ترسيد بگه چشم. چون اون خطه خيلي نازك بود و مهدي مي ترسيد يه هو به علت سر به هوا بودن يه دفعه از اون خط نازك به سمت چپ يا راست پرت بشه

اما اونم گفتم چشم

چون همه گفتند چشم

...

گذشت و گذشت تا روزي  آموزگار گفت بچه ها بنويسيد آ

مهدي هم مثل همه بچه ها نوشت آ

معلم گفت آفرين به همه شما عزيزان گلم

حالا  همه بنويسيد ب

همه نوشتند ب

و مهدي هم مثل همه نوشت ب

بعدش آموزگار گفت حالا بنويسيد آب

همه نوشتند آب و مهدي هم مثل همه نوشت آب

و آموزگار گفت آفرين بچه ها كه همه نوشتيد ، اما يادتون باشه كه آب مايه روشني و پاكيه

پس يادتون باشه هميشه مثل آب زلال باشيد و پاك

يادتون باشه كه تنها دليل پاك بودن آب جاري بودنشه و گرنه آبي كه يه جا بمونه گند آب مي شه و بوي بد مي ده

پس اينو هم يادتون باشه كه مثل آب جاري باشيد و همه چيز بد رو با جاري بودنتون پاك كنيد

...

و گذشت و گذشت تا آموزگار روزي گفت بچه ها امروز مي خوام يه درس تازه بدم و حتما درس امروز رو براي هميشه تو ذهنتون بسپاريد و تا  آخرعمرتون همراهتون باشه

همه گفتند چشم

اما مهدي باز هم همون دلنگراني شيرين اومد سراغش اما چون اون دلنگراني براش ناشناخته بود و تا حالا حسش نكرده بود  ازش مي ترسيد

چون درسي كه آموزگار ميخواست بده معلوم بود كه خيلي خيلي مهمه

چون چشماي آموزگار برق عجيبي مي زد كه براي مهدي آشنا بود

انگار اين برق رو قبلا تو چشماي يكي ديگه ديده بود

شايدم بعدا ديده بود

اما بازم مثل همه گفت چشم

چون بايد مي گفت چشم . اما همينكه گفت چشم انگار يه هو يه  دنيا بار از ته آسمون پرت كردن رو شونش كه اينقدر شونه هاش سنگين شده بود

و آموزگار با صداي لرزاني گفت

بچه ها همه بنويسيد ع

و مهدي مثل همه بچه ها نوشت ع

و آموزگار با صداي لرزان تري گفت

بچه ها همه بنويسيد ش

مهدي و همه بچه ها نوشتند ش

و معلم بغض تو گلوش فشرده شده بود و با بغش گفت بچه ها بنويسيد ق

همه با تعجب نوشتند ق

اما مهدي با خوشحالي غريب و  خاصي نوشت ق

و آموزگار در حالي كه بغش گلوش تركيده بود با گريه گفت : بچه ها حالا اين سه حرف رو به هم بچسبونيد و بنويسيد عشق

همه نوشتند عشق

 اما مهدي نوشت مريم

آموزگار با چشماي خيس وقتي نوشته مهدي رو ديد گفت : پسرم بنويس عشق

مهدي نوشت عشق ، اما باز هم ديد نوشته مريم

 اين بار آموزگار بهش گفت : عزيزم بنويس ع ش ق

و مهدي هم نوشت ع ش ق

و آموزگار گفت آفرين عزيزم ! حالا اين سه حرف رو به هم بچسبون

و مهدي اين سه كلمه رو به هم چسبوند ، اما خودش هم تعجب كرد وقتي كه بعد از چسبوندن اون سه تا حرف ديد كه بازم نوشته شده مريم

همه بچه ها مهدي رو مسخره كردند و يكصدا گفتند : هو هو مهدي سواد نداره ، هو هو مهدي سواد نداره

و آموزگار گريش بلند تر شد و از كلاس رفت بيرون

و مهدي هم فكر كرد كه آموزگار از دست اون ناراحته اما خودش مي دونست كه نمي خواست آموزگار رو ناراحت كنه

و دلش مي خواست به آموزگارش بگه كه خانم اجازه ! به خدا من هم همون درسي رو كه شما داريد مي ديد مي نويسم اما نمي دونم چرا اينجوري مي شه

مي خواست به آموزگارش بگه كه خانم اجازه من نمي خوام ناراحت بشيد از دستم و براي اينكه آموزگارش رو شاد كنه همون شب تا ساعت چهار صبح رفت  و يه دفتر صد برگ رو پر كرد از كلمه عشق تا فردا به عنوان جريمه ببره بده به آموزگارش تا خوشحال شه

و صبح وقتي باباش از خواب بيدارش مي كرد ديد كه ديشب از شدت خستگي رو دفتري كه جريمه های عاشقانش رو توش نوشته بود  خوابش برده

اما خوشحال بود كه ديشب آخرين صفحه دفترش رو داشت تموم مي كرد كه خوابش برده بود

و پدرش مي خواست بره كه چشمش به دفتر افتاد كه توش هي يه كلمه تكرار شده

و دفتر رو ورق زد و ديد كه از اول تا آخر دفتر صدبرگ فقط همون يه كلمه نوشته شده

و مهدي رو دعوا كرد و گفت يعني تو اينقدر خنگ شدي كه نمي توني يه كلمه مريم رو هم درست بنويسي كه معلمت اينهمه به تو جريمه داده و گفته بنويسش!؟

و مهدي با ديدن دفتر اشك تو چشماش حلقه زد

چون خودش ديشب ديد كه همه نوشته هاي ديشبش فقط از عشق بود

صبح شرمنده رفت پيش آموزگار تا بگه من چيكار كردم

اما آموزگارش نيومده بود

چند روز بعد بهشون گفتند كه آموزگارتون رفته پيش خدا و وقتي مهدي پرسيد كه كي بر مي گرده ناظمشون با خنده اي بر لب بهش گفت : اون ديگه بر نمي گرده

و مهدي اين بار از دست خدا ناراحت شد كه چرا آموزگار اونو برده پيش خودش و ديگه هم بر نمي گردونه

و پيش خودش گفت :مگه خدا  خوب نبود !؟ پس چرا آموزگار مهربونش رو بدون اجازش برده پيش خودش

و از خدا دلگير شد و شب خوابيد و آموزگارش اومد تو خوابش و بهش گفت

سلام مهدي جان، شبت بخير عزيزم

و مهدي قبل از اينكه جواب سلامش رو بده با گريه گفت : خانم اجازه ! چرا ما رو ترك كرديد!؟ به خدا مي دونم اشتباه كردم

...اما اون شب وقتي رفتم خونه براي اينكه شما خوشحال بشيد من به عنوان جريمه

اما آموزگارش نذاشت بقيه حرفش تموم شه و بهش گفت آره عزيزم همه رو مي دونم

مهدي جان تو تجلي عشق آيندت رو داشتي مي نوشتي اما من چشم ديدنش رو نداشتم

و تو تقديرت اينه كه اين راه رو ادامه بدي

و مهدي پرسيد خانم اجازه تقدير يعني چي و تجلي عشق چيه!؟

آموزگار گفت

عزيزم من تنها آموزگار تو نيستم

طبيعت ، زندگي و زمونه و خلاصه همه چيز آموزگار تو خواهند بود و تو  از هركدوم از اونها يه چيزي ياد مي گيري تا بزرگ شي و خودت متوجه شي

مهدي به آموزگار گفت خانم اجازه من دوست ندارم بزرگ شم. آيا مي شه!؟

و آموزگار گفت مهدي جان تو روحت رو هميشه مي توني مثل يه بچه پاك نگه داري و اصلا مهم نيست كه جسمت بزرگ شه و پير شه و يه روز از بين بره

مهم اينه كه روحت رو درست نگه داري عزيزم

و مهدي با اينكه چيزي متوحه نشد اما انگار متوجه شد و گفت چشم

و مهدي باز بزرگتر شد

چون بايد بزرگتر مي شد

و تو اين مدت آموزگارهاي زيادي داشت و از هر كدومشون يه درس ياد گرفت

اما هنوزم كه هنوزه دو تا از آموزگاراش رو هيچ وقت فراموش نمي كنه

يكي همون آموزگار سال اول دبستانش بود كه مهربونترين آموزشگارش بود و همه درسها رو با شيريني بهش ياد مي داد

و اون يكي آموزگارش كه عصباني ترين آموزگارش بود و اسمش زمونه بود و همه درسها رو با تلخي تمام بهش ياد مي داد

و مهدي اين داستان رو نيمه تمام گذاشت تا باعث انديشيدن باشه براي همه

اما اينو هم بگه كه با ديدن مريم بود كه تعريف كامل از خداوند رو درك كرد و مريم شد تنها قبله اون براي عبادت خداش

اما وقتي كه مريمش هم رفت پيش خدا ، مهدي هم از همون روز قبله ش رو گم كرد

مهدي بعد از رفتن مريمش هيچ وقت تا حالا اونقدر احساس بيچارگي نكرده بود

 و  تنها تو يه شب پائيزي كه شب تولدش بود  معلم سال اولش و مريمش با هم اومدن تو خوابش و دوباره قبله ش رو بهش نشون دادند


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:59 توسط : امین
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
masnaviye mamoor o mored

salam
bekhanid o lazzat bebarid
encoding = unicode

ديد مأموری زنی را توی راه
«کو همی‌گفت ای خدا و ای اله»

تو کجايی تا شوم من همسرت
وقت خواب آيد بگيرم در برت

تاپ پوشم بهر تو با استريچ
جای می نوشم به همراهت سن‌ايچ

پا دهد، صندل برايت پا کنم
تا خودم را در دل تو جا کنم

زانتيايت را بشويم روز و شب
داخلش بنشينم از درب عقب

در جلو آن‌که نشيند، آن تويی
در حقيقت صاحب فرمان تويی

گر تو گويی، شال بر سر می‌نهم
گر تو خواهی، موی را فر می‌دهم

موی سر مش می‌زنم از بهر تو
يک‌سره حتی به وقت قهر تو

از برای تست کوته آستين
پاچه‌ی شلوار من هم همچنين

غير يک‌کيلو النگو توی دست
پای من بهر تو پر خلخال هست

بهر تو مالم به صورت نيوه‌آ
يک گرم، يا دو گرم ... يا اين‌هوا !

اودکلن بر خود زنم پيشت مدام
تا که بوی گل بگيرد هر کجام

می‌روم حمام گرم کوی تو
می‌زنم سشوار، رو در روی تو

گر که حتی مو نباشد بر سرم
من کله‌گيس از دبی فوراً خورم!

ای فدايت ريمل و بيگودی‌ام
وی فدايت لنز و عينک دودی‌ام

من برای تست گر «روژ» می‌زنم
گر جز اين بوده است، کمتر از زنم!

از برای تست اين روژ گونه‌ام
ورنه بهر غير، ديگر گونه‌ام

خاک پای تست خط چشم من
تا درآيد چشم هر مرد خفن

لاک ناخن‌هام ناز شست تو
ناخن مصنوعی‌ام در دست تو

بهترين‌ها را پزم بهر غذا
پيتزا و شينسل و لازانيا

با دسر بعدش پذيرايی کنم
همرهش يک استکان چايی کنم

ای به قربان تو هر چه باکلاس
می‌شوم خوش‌تيپ بهرت از اساس

بهر تو تيپ جوادی می‌زنم
گر نجواهی، تيپ عادی می‌زنم

«گر که گويی اين کنم يا آن کنم»
من دقيقاً ای عزيز آن‌سان کنم

من برايت می‌شوم اِند ِمرام
گر که باشد سايه‌ی تو مستدام

کاش می‌شد من ببينم رويکت
واکنم گل‌سر، زنم بر مويکت

***

گفت مأمورش که: ای زن، کات کن!
کمتر از اين خلق عالم مات کن

چيست اين لاطائلات و ترّهات؟
حاسبوا اعمالکن، قبل از ممات

بوی کفر آيد ز کل جمله‌هات
اين چه ايمانی است؟ ارواح بابات!

تيپ تو بوی تساهل می‌دهد
نفس آدم را کمی هل می‌دهد

حرف‌های تو خلاف عفت است
بدتر از ای‌ميل و يک‌صد تا چت است!

آن‌چه کلاً عرض کردی، نارواست
«مفسدٌ فی العرض» بودن هم خطاست

با خدايت مثل آدم حرف زن
گر که قادر نيستی، اصلاً نرن!

از خدا چی چی تصور می‌کنی
کاين چنين با او تغيير می‌کنی؟

شل حجابا! دين ادا اطوار نيست
جای مانتو کوته سرکار نيست!

بايد آموزی کمی علم کلام
حق همين باشد که گويم، والسلام!

چون به پايان آمدش مأمور حرف
از خجالت آب شد زن مثل برف

گفت: ای مأمور، حالم زار شد
از مرام خود دلم بيزار شد

حرف تو هر چند توی خال زد
در نگاهم ليک ضدّ حال زد

از سخن‌های تو من دپرس شدم
گر طلا بودم دوباره مس شدم

من پشيمان گشتم از ايمان خود
می‌روم اکنون به کفرستان خود

بعد از اين ريلکس می‌گردم دگر
کاملاً برعکس می‌گردم دگر

پس سر خود را گرفت و گشت دور
با دلی آشفته و چشمی نمور

***

ناگهان در توی ره، مأمور را
تلفن همراه آمد در صدا

يک نفر در پشت خط از راه دور
گفت با مأمور: کای مرد غيور

اين چه برخوردی است که مورد پرد؟
مرده‌شور اين طرز ارشادت برد!

از چه زن را ول نمودی در فراق؟
أنکر الأشخاص عندی ذوالچماق

تو برای وصله کردن آمدی
نی برای مثله کردن آمدی

ما برون را بنگريم و قال را
منتها يک‌خورده‌ای هم حال را

اين زنی که تو چنين پراندی‌اش
فاسد و فاسق پس آن‌گه خواندی‌اش

هيچ می‌دانی که خيلی زود زود
او «فرار مغزها» خواهد نمود؟

اين فضای اجتماع حاليه
گر چه هر چه بسته‌ترتر(!) عاليه

مصلحت می‌باشد اما بعد از اين
باز گردد يک‌کمی ماند چين

پس به محض قطع اين تلفن بدو
دامن زن را بگير و گو مرو

( دامنش را گر گرفتی در مسير
در حد شرعيش اما تو بگير! )

رفت مأمور از پی زن با دليل
گر چه در ظاهر بسان زن ذليل

ديد زن را در خيابان صفا
رفت پيشش، گفت او را: خواهرا!

بعد از اين‌ها ترک قيل و قال کن
با خدا هر طور خواهی حال کن

توی هيچ آداب و ترتيبی مکوش
هر چه می‌خواهد دل تنگت بپوش
!

رضا رفیع(سردبیر گل آقا)



bye

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:23 توسط : امین
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
ye matne gashang

وصيت عشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو

نويسنده : مهدي لقماني


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:12 توسط : امین
شنبه بیست و ششم شهریور 1384
آماره دختر پسرای یزدی

خوب جدیدا یه وبلاگ دیدم که شدیدا ازش حمایت می کنم که اسمشم هستhttp://www.bachehayeyazd.blogsky.com/ خیلی جالبه و آماره همه رو میده. پسرایی که دنبال جی اف اهل حال می گردن بیان اینجا.با معرفی کافی نت های خوب و کافی شاپ خوب واسه دختر پسرا که بتونن با هم حال کنن.ما هم که بچه مسلمونیم کاری به کارشون نداریم.اصلا نمس دونیم جی اف یعنی چی..بای
ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:17 توسط : امین
شنبه بیست و ششم شهریور 1384


HydroForum ® Group
HydroForum ® GroupHydroForum ® GroupHydroForum ® GroupHydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® GroupHydroForum ® GroupHydroForum ® GroupHydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® GroupHydroForum ® GroupHydroForum ® GroupHydroForum ® Group
HydroForum ® Group
HydroForum ® GroupHydroForum ® GroupHydroForum ® GroupHydroForum ® Group
HydroForum ® Group
Quote of Day
 
The most destructive habit............................Worry   
The greatest Joy...........................................Giving   
The greatest
 loss......................Loss of self-respect   
 
The most satisfying work..........................Helping others   
The ugliest personality trait............................Selfishness   
The most endangered species...............Dedicated leaders   
 
Our greatest natural resource..........................Our youth   
The greatest "shot in the arm"................Encouragement   
The greatest problem to overcome...........................Fear   
 
The most effective sleeping pill..............Peace of mind  
 
The most crippling failure disease....................Excuses   
The most powerful force in life.............................Love   
 
The most dangerous pariah..............................A gossiper   
The world's most incredible computer..............The brain  
 
The worst thing to be without..................................Hope   
 
The deadliest weapon..................................The tongue   
The two most power-filled words....................."I Can"   
The greatest asset.................................................Faith  
 
 
The most worthless emotion...........................Self-pity   
The most beautiful attire.................................SMILE!   
The most prized possession............................Integrity   
 
The most powerful channel of
 communication...........Prayer   
The most contagious spirit..................................Enthusiasm   

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:32 توسط : امین
شنبه بیست و ششم شهریور 1384
گفتگو با خدا

گفتگو با خدا

 

خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:27 توسط : امین
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384
gojeh farangee

 

HydroForum ® Group
 
HydroForum ® Group
 
 
HydroForum ® Group
 
HydroForum ® Group
 
HydroForum ® Group



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:49 توسط : امین
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384
gheseye aah

يكي داشت؛ يكي نداشت. تاجري سه تا دختر داشت.

روزي از روزها تاجر مي خواست براي تجارت به شهر ديگري برود و به دخترهايش گفت «هر چه دلتان مي خواهد بگوييد تا برايتان بيارم.»

اولي گفت «براي من يك پيراهن بيار.»

دمي گفت «براي من جوراب بخر.»

دختر كوچكتر گفت «من گل مي خواهم كه بزنم به موي سرم.»

تاجر رفت پي كسب و كارش و وقت برگشتن پيرهن و جوراب خريد, اما يادش رفت گل بخرد.

وقتي برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش, يك دفعه يادش آمد گل نخريده و آه كشيد. در اين موقع يكي در زد. تاجر رفت ديد غريبه اي ايستاده دم در.

تاجر پرسيد «تو كي هستي؟»

غريبه گفت «من آه هستم. براي دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.»

تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است و آن را زد به موهاش.

سه روز بعد, باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ ديد دوباره آه آمده دم در.

تاجر گفت «اين دفعه چي آورده اي؟»

آه گفت «هيچي. آمده ام صاحب گل را ببرم.»

تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بيا و از اين كار بگذر.»

آه گفت «ممكن نيست. الا و بلا بايد دختر را ببرم.»

آخر سر تاجر رضايت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه.

آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد.

وقتي آه چشم دختر را باز كرد, دختر ديد در باغ خيلي بزرگ و زيبايي است كه از لاي هر گل و هر بوته آوازي به گوش مي رسد.

دختر پرسيد «اينجا كجاست؟»

آه جواب داد «اينجا خانه تست.»

چند روز گذشت. دختر به غير از خودش و آه كسي را نديد. فقط مي خورد و مي خوابيد و در باغ گردش مي كرد.

روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگي آه كشيد. آه آمد و پرسيد «چرا آه كشيدي؟»

دختر گفت «دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.»

آه گفت «فردا مي برمت پيش آن ها.»

روز بعد, آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانه تاجر. دم در گذاشتش زمين. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا مي آيم دنبالت.»

دختر رفت تو. با همه روبوسي كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توي باغي زندگي مي كنم و يك خدمتكار دارم كه هر كاري بگويم انجام مي دهد. خورد و خوراك هم فراوان است.»

خاله دختر گفت «دخترم! اين طورها هم كه مي گويي نبايد باشد. حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است. بايد از ته و توي اين كار سر دربياري. بگو ببينم! شب ها پيش از خواب چه چيزي به تو مي دهد بخوري؟»

دختر گفت «فقط يك استكان چاي.»

خاله اش گفت «يك شب نخور و انگشتت را زخمي كن و روش نمك بريز كه خوابت نبرد؛ آن وقت ببين چه پيش مي آيد.»

فرداي آن روز آه آمد و باز دختر را برد به همان باغ.

همين كه شب شد و دختر خواست بخوابد, آه براش چاي آورد. دختر چاي را دزدكي ريخت زير فرش. بعد انگشتش را زخمي كرد و روش نمك ريخت و خودش را به خواب زد.

نصف شب صداي پا شنيد. زير چشمي نگاه كرد. ديد آه فانوس به دست دارد مي آيد و براي جواني كه مانند ماه قشنگ است راه را روشن مي كند.

جوان نزديك دختر كه رسيد از آه پرسيد «امروز حال خانم چطور بود؟»

آه جواب داد «خوب بود.»

جوان گفت «چايش را خورد و خوابيد؟»

آه گفت «بله آقا.»

و جوان و دختر را تنها گذاشت و رفت.

جوان لباس هايش را كند و خواست كنار دختر بخوابد كه دختر پا شد نشست و گفت «تو كي هستي؟»

جوان گفت «من صاحب تو هستم.»

دختر گفت «چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟»

جوان گفت «آدمي زاد شير خام خورده, وفا ندارد. فكر مي كردم من را نبيني بهتر است؛ اما حالا كا رازم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.»

صبح فردا آه آمد جوان را بيدار كرد. جوان گفت «بگو باغ گل سرخ را مرتب كنند, مي خواهم آنجا صبجانه بخورم.»

آه رفت و كمي بعد جوان و دختر پا شدند و رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه زبان از وصفش عاجز است و فقط دو چشم مي خواست تماشايش كند. همه جا پر بود از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود.

دختر خواست گلي بچيند, اما دستش نرسيد. جوان دست دراز كرد گل را بچيند, دختر ديد پر كوچكي چسبيده زير بغل جوان و دست برد پر را كند, كه ناگهان هوا تيره و تار شد و دختر بيهوش افتاد بر زمين. وقتي چشم باز كرد ديد از آن باغ پر كل و شكوفه خبري نيست و جوان هم مرده است.

دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «يك دست لباس سياه برايم بيار.»

آه رفت برايش لباس سياه آورد. دختر سراپا سياه پوشيد. نشست بالا سر جوان و آن قدر قرآن خواند و اشك ريخت كه خسته شد. آخر سر وقتي ديد چاره اي ندارد به آه گفت «من را ببر بازار بفروش.»

آه او را برد بازار فروخت. دختر بعد از يكي دو روز پي برد در خانه صاحبش همه سياه پوشيده اند و هميشه غمگين اند. علت آن را پرسيد. كنيزي گفت «از وقتي پسر جوان و يكي يك دانه خانم خانه گم شده, همه لباس سياه مي پوشيم.»

دختر هميشه به فكر شوهرش بود و آرزو داشت راه نجاتي براي او پيدا كند و از بس فكرش مشغول بود شب ها خوابش نمي برد.

يك شب ديد دايه پسر گم شده فانوسي برداشت و بي سر و صدا بيرون رفت. دختر كه خواب به چشمش نمي آمد, با خود گفت «ببينم اين نصف شبي مي خواهد كجا برود.»

آهسته بلند شد سايه به سايه دايه افتاد به راه. دايه از چند حياط تو در تو گذشت تا به حوضي رسيد. زيرآب حوض را كشيد. آب حوض خالي شد و تخته سنگي در كف حوض پيدا شد. تخته سنگ را زد كنار و از پلكان زير تخته سنگ رفت پايين و به زير زميني رسيد كه در آن پسر جواني به چهار ميخ كشيده شده بود.

دايه به پسر گفت «فكرت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟»

پسر گفت «نه!»

دايه حرفش را دوباره و سه باره تكرار كرد و پسر باز هم قبول نكرد. عاقبت دايه عصباني شد. با شلاق افتاد به جان پسر و زد سر و صورت پسر را آش و لاش كرد. بعد بشقاب پلويي را كه با خودش آورده بود به زور به پسر خوراند و خواست برگردد كه دختر پيش از او راه افتاد. برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خود را زد به خواب.

دايه صبح زود پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت «ديشب خوابي ديده ام كه مي ترسم اگر خانم آن را بشنود از خوشحالي غش كند و الا مي رفتم به او مي گفتم.»

حرف دختر دهان به دهان توي خانه گشت تا به گوش خانم خانه رسيد. خانم خانه دختر را صدا زد و گفت «بيا ببينم ديشب چه خوابي ديده اي كه مي ترسي آن را براي من تعريف كني.»

دختر گفت «خانم جان! دنبال من بيا تا برايت تعريف كنم.»

و راه افتاد از يك به يك حياط ها گذشت. دختر گفت «خانم جان! اين ها عين همان هايي است كه در خواب ديده ام؛ در هم همان در است. بله! اين هم از حوض! حالا بفرماييد زيراب حوض را بكشيد تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.»

زياد درد سرتان ندهم! رفتند و رفتند تا رسيدند به زير زمين. پسر داد كشيد «حرام زاده! شب آمدنت بس نيست كه روز هم آمده اي؟»

خانم صداي پسرش را شناخت و تند دويد رفت بغلش كرد. دختر گفت «خانم جان! اين همان پسري است كه در خواب ديدم.»

پسر را از زير زمين درآوردند, شستند و حكيم آوردند زخم هاش را مرهم گذاشت. پسر شرح داد كه چطور دايه او را برده بود در زير زمين به چهار ميخ كشيده بود.

در اين موقع در زدند. خانم خانه گفت «برويد در را باز كنيد. حتم دارم دايه از حمام برگشته.»

كنيزي رفت در را باز كرد. پاي دايه به حياط كه رسيد به همه نوكر و كلفت ها توپ و تشر زد كه كدام گوري بوديد زود نيامديد در را باز كنيد؟

اما تا پسر را ديد يك دفعه از جوش و جلا افتاد؛ رنگش مثل گچ سفيد شد و مات و مبهوت ماند. خانم خانه امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت «مي خواهم زن پسر من بشوي.»

دختر گفت «الان نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد.»

دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «من را ببر بالاي سر او.»

آه دختر را برد بالا سر شوهرش. دختر شروع كرد به گريه كردن و خواندن قرآن و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»

آه او را دوباره برد بازار فروخت. اين بار هم دختر ديد خانه صاحبش ماتم زده است. پرسيد «اينجا چه خبر است؟»

گفتند «خانم اين خانه سال ها پيش يك بچه اژدها زاييده و آن را انداخته تو زير زمين. اژدها روز به روز بزرگتر مي شود, اما خانم نه دلش مي آيد او را بكشد و نه دلش را دارد كه قضيه را بر ملا كند و به همه بگويد كه اژدها زاييده.»

اين گذشت تا يك روزي دختر به خانم خانه گفت «خانم جان! چقدر خوب مي شد اگر من را مي انداختي جلو اژدها.»

خانم گفت «مگر عقل از سرت پريده؟»

دختر آن قدر اصرار كرد كه زن كلافه شد و آخر سر قبول كرد.

دختر گفت «من را بگذاريد تو كيسه چرمي؛ درش را محكم ببنديد و بندازيد جلو اژدها.»

دختر را همان طور كه خودش گفته بود انداختند جلو اژدها. اژدها به كيسه نگاهي كرد و گفت «دختر! زود از جلدت بيا بيرون تا بخورمت.»

دختر گفت «چرا تو از جلدت در نيايي و من در بيايم؟»

اژدها گفت «سر به سر من نگذار؛ زود بيا بيرون.»

دختر گفت «تا تو در نيايي من در نمي آيم.»

دختر و اژدها آن قدر بگو مگو كردند كه عاقبت حوصله اژدها سر رفت و از جلدش آمد بيرون و پسري شد مانند ماه.

دختر هم از كيسه درآمد و با پسر نشست به صحبت كردن.

مدتي كه گذشت خانم خانه به كنيزهايش گفت «برويد ببينيد چه بلايي بر سر دختر بيچاره آمده.»

كنيزها رفتند با ترس و لرز از درز در نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود! دختر مثل يك دسته گل نشسته و دارد با پسري مانند ماه صحبت مي كند. تند برگشتند و آنچه را ديده بودند براي خانم تعريف كردند.

خانم خوشحال شد و گفت دختر و پسر را آوردند پيش او. خدا را شكر كرد و به آن ها گفت «خوب است شما با هم زن و شوهر بشويد.»

دختر كه مي دانست دواي دردش جاي ديگر است, گفت «صبر كنيد عده ام سر بيايد, آن وقت با هم عروسي مي كنيم.»

بعد همين كه دور و برش خلوت شد آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»

آه گفت «همان طور كه ديده بودي خوابيده.»

دختر همراه آه رفت و نشست بالا سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»

آه دختر را برد بازار فروخت.

اين دفعه هم مردي دختر را خريد و برد به خانه. كنيزها به دختر گفتند «در اين خانه رسم اين است كه هر كنيز تازه واردي بايد شب اول دم پاي آقا و خانم خانه بخوابد.»

دختر گفت «باشد!»

و وقت خواب كه رسيد رفت دم پاي آقا و خانم خوابيد.

نصفه هاي شب دختر بيدار شد, ديد خانم پا شد رفت شمشيري آورد سر شوهرش را گوش تا گوش بريد و شمشير را پاك كرد گذاشت رو طاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد, لباس پوشيد رفت دم در و نشست به ترك سواري كه منتظرش بود و با هم افتادند به راه.

دختر به دنبالشان راه افتاد و ديد چند كوچه آن طرفتر از اسب پياده شدند و در خانه اي را زدند و رفتند تو.

دختر رفت از شكاف در نگاه كرد؛ ديد چهل حرامي دور تا دور نشسته اند. سر دسته حرامي ها از زن پرسيد «چرا دير كردي امشب؟»

زن جواب داد «چه كار كنم خوابش نمي برد.»

بعد تا سحر زدند و رقصيدند و شادي كردند.

دختر پيش از خانم برگشت خانه و رفت سر جايش دراز كشيد و خودش را زد به خواب.

طولي نكشيد كه خانم به خانه رسيد و از توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن درآورد. روغن را با پر به گردن شوهرش ماليد و سرش را چسباند به گردنش.

مرد عطسه كرد و بيدار شد. به زنش گفت «كجا رفته بودي بدنت سرد است.»

زن گفت «تو كه نمي داني من تا صبح از دل درد چه مي كشم و چند مرتبه بايد بروم بيرون.»

فردا شب وقت خواب كه رسيد دختر باز هم دم پاي آقا و خانم خوابيد.

نيمه هاي شب زن مثل شب پيش يواش بلند شد سر شوهرش را بريد گذاشت كنج طاقچه و از خانه رفت بيرون.

دختر پاشد. قوطي را آورد و با پر و روغن سر مرد را چسباند به بدنش. مرد عطسه كرد و بيدار شد و از دختر سراغ زنش را گرفت.

دختر گفت «پاشو برويم زنت را نشانت بدهم.»

آن وقت مرد را به جايي برد كه شب پيش زنش به آنجا رفته بود.

مرد ديد چهل حرامي گرد هم نشسته اند و زنش دارد وسط آن ها مي زند و مي رقصد. خواست برود تو و حسابشان را برسد, اما ديد اين طوري زورش به آن ها نمي رسد. رفت به اصطبل و اسب ها را باز كرد. اسب ها سر و صدا راه انداختند و شروع كردند به شيهه كشيدن. مرد برگشت دم در اتاق ايستاد. شمشيرش را كشيد و سر هر كسي را كه از اتاق آمد بيرون زد.

وقتي همه حرامي ها را كشت, رفت سراغ سر دسته حرامي ها و زنش كه توي اتاق مانده بودند. آن ها را هم از دم شمشير گذراند و برگشت دست دختر را گرفت و برگشتند خانه.

به خانه كه رسيدند, مرد به دختر گفت «بيا زن من بشو تا تمام مال و ثروتم را به تو بدهم.»

دختر گفت «نه! من دل در دام ديگري دارم. اگر مي خواهي به من خوبي كني قوطي پر و روغن را به من بده.»

مرد قوطي را به دختر داد.

دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»

آه گفت «همان طور كه ديده بودي مثل سنگ افتاده و از جايش جم نخورده.»

دختر گفت «من را ببر بالا سرش.»

آه دختر را برد به همان باغي كه شوهرش در آنجا افتاده بود. دختر قوطي را درآورد و با پر كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه اي كرد؛ پاشد نشست و دختر را بغل كرد و بوسيد.

درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.

شما را به خير و ما را به سلامت!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:41 توسط : امین
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384
Nice Text

HydroForum ® Group

اتفاقهاي ساده هميشه زود ميگذرند.


عکسهاي فرسوده خاطره هاي جواني را به رخ مي کشند.


کسي انسوي سرزمين اشتي موسيقي باران را زمزمه ميکند...
اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم.


مي انديشم:شايد اگر سيبي سرخ از درخت همسايه بر گرد اين کهنه زمين فرو افتد با کدامين رود هستي ؛به دريا ميرسد؟


حرفهايم که تمام ميشوند ميدانم که از لحظه اي تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!


هميشه فکر ميکنم تا روزهاي بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟


من تو را در انتظارم...با چشماني اشنا...از گذشته اي نزديک...
تا حس غريب دوست داشتن...


هنوز هم سرمست فصل پنجم ديدگان توام...


من از پشت فصل زمستان مي ايم


دستان بهاريت را به من بسپار تا تمام زندگيم را به سپيدي صداقت پيوند زنم.


وقتي اولين لبخند از لبانت مي گذرد


دوباره اشکي زلال از چشمانم مي جوشد


اري ...احساس دوست داشتن اسان نيست!


همين حس غريب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاييم مهمان کرد.
نامت را فرياد خواهم زد...
نازنينم!
دوست داشتن اسان نيست.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:28 توسط : امین
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384
به من بگو خدا چه شکلیه

تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند .

پدر و مادر می ترسیدند ، تامی هم مثل بیش تر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند ، برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند .

اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد .

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند .

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . تامی کوچولو به طرف برادر کوچک ترش رفت ، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : " داداش کوچولو ، به من بگو خدا چه شکلیه ؟ من کم کم داره یادم میره ! "


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:24 توسط : امین
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384
وقتی سهراب سپهری دانشجو بود Hatman bebinid

وقتی سهراب سپهری دانشجو بود

اهل دانشگاهم     
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم    
       خرده عقلی    
         
سر سوزن شوقي
 

اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف     
                  مي سپارم به شما
                         تا به يك نمره ناقابل بيست   
 
                        كه در آن زندانيست   
                         دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم    
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
اوستاد از من پرسيد       
 
             چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم 
     
         دل خوش سيري چند


اهل دانشگاهم      
قبله ام آموزش
      جانمازم جزوه          
          مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم     
              كه خروس مي كشد خميازه
                         
مرغ و ماهي خواب است

خوب يادم هست      
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم     
            نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت      
             همه غش مي كرديم
                   كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز       
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا        
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه         
            به محيط خشن آموزش
                   و به دانشكده علوم سرايت كردم   
رفتم از پله كامپيوتر بالا
            چيزها ديدم در دانشگاه
                  من گدايي ديدم در آخر ترم          
                                  در به در مي گشت
                                       
يك نمره قبولي مي خواست

 
من كسي را ديدم        
       از ديدن يك نمره ده
             دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم         
     هنگام خطابه    
          به خرچنگ مي گفت ستاره
                   و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود          
         همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك          
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم       
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم      
         من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
         من به يك نمره نا قابل ده خشنودم          
         من به ليسانس قناعت دارم
               من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
               من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
                                   
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد

من در اين دانشگاه             
در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم استاد          
كي كوئيز مي گيرد
برگه حذف كجاست             
سايت و رايانه آن مال من است
تريا،نقليه
و دانشكده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد          
                 همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد        
                 همگي مشروطيم


            نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
            كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
            كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
            كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ
            پي اصلاح خطا ها برويم


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:8 توسط : امین
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384
makr va hileye ZAN

 

مكر و حيله زن

 

 

روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن.

زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد. به بهانه اي رفت تو و پرسيد «داري چي مي نويسي؟» 

مرد جواب داد «دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند.»

زن گفت «اي مرد! تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتاببي بنويسي و به بقيه چيز ياد بدي؟» 

مرد گفت «من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم.»

زن گفت «عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود.» 

مرد گفت «اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد.» 

زن گفت «خلاصه! از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن.» 

مرد گفت «خيلي ممنون! حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد. معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب.» 

زن گفت «خيلي خوب!»  

و برگشت خانه. خط و خال, پولك و زرك و غاليه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد. رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد. 

مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش. 

مرد با دستپاچگي پرسيد «تو دختر كي هستي؟» 

زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد «دختر قاضي شهر.» 

مرد گفت «عروس شده اي يا نه؟» 

زن گفت «نه!» 

مرد گفت «چطور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟»  

زن جواب داد «از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد.»  

مرد پرسيد «چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن.» 

زن جواب داد «هر وقت خواستگاري برام مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف ها آن ها را دست به سر مي كند.»   

مرد گفت «اي دختر! زن من مي شوي؟»  

زن گفت «من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند.»  

مرد گفت « بگو چه كار كنم كه تو زن من بشوی؟»  

دختر گفت «اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد. تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم. اين طور شايد راضي بشود و من را بدهد به تو.»  

مرد گفت «بسيار خوب!»  

و رفت پيش قاضي. گفت «اي قاضي! آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم.»  

قاضي گفت «خوش آمدي؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد.»  

مرد گفت «دخترت را با همه عيب و نقصش قبول دارم.»   

قاضي گفت «حالا كه خودت مي خواهي, مبارك است.»  

و همه اهالي شهر را جمع كرد. عروسي مفصلي گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد. 

بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد.  

داماد با يك دنيا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روي عروس دو دستي زد تو سر خودش؛ چون ديد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است.   

مرد فهميد آن زن قشنگ فريبش داده؛ ولي جرئت نداشت زير حرفش بزند و به قاضي بگويد دخترش را نمي خواهد. آخر سر ديد راهي براش نمانده, مگر اينكه بگذارد به جاي دوري برود كه هيچ كس نتواند ردش را پيدا كند. 

اين طور شد كه بي خبر گذاشت از خانه قاضي رفت. پشت به شهر و رو به بيابان رفت و رفت تا رسيد به شهري كه هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت.  

مدتي كه گذشت دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبي.   

يك روز ديد همان زن قشنگ آمد به دكانش و سلام كرد. مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت «اي زن! تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟» 

زن خنديد و گفت «من از تو هيچي نمي خوام؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست گفتي هيچ وقت فريب زن ها را نمي خورم؟» 

مرد گفت «ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا دست از سرم وردار.» 

زن گفت «اگر قول مي دهي براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم.»ر

مرد گفت «كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار.»  

زن گفت «اگر به من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي طلاق دخترش را از تو بگيرد.» 

مرد گفت «هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم.»  

زن گفت «اول قول بده كه من را به عقد خودت در مي آوري.»   

مرد گفت «قول مي دهم.»  

زن گفت «حالا كه عقل برگشته به سرت, با يك دسته غربتي راه بيفت سمت شهر خودمان و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن. قاضي خودش مي آيد در را وا مي كند و تا چشمش مي افتد به تو مي پرسد اين همه مدت كجا بودي؟ بگو دلم براي قوم و خويشم تنگ شده بود و رفته بودم به ديدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بوديم, نگذاشتند زود برگردم. حالا هم آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند.»  

مرد همين كار را كرد و با يك دسته كولي راه افتاد؛ رفت خانة قاضي و در زد. 

قاضي آمد در را واكرد و ديد دامادش با سي چهل تا كولي ريز و درشت پشت در است. قاضي از دامادش پرسيد «اين همه مدت كجا بودي؟»   

مرد جواب داد «اي پدر زن عزيزم! مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان. حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند.»  

بعد شروع كرد به معرفي آن ها و گفت «اين پسرخاله, آن دخترخاله, اين پسر عمو, آن دختر عمو, اين پسر عمه, آن دختر عمه.» 

كولي ها ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي. يكي مي پرسيد «جناب قاضي! سگم را كجا ببندم؟»  

يكي مي گفت «جناب قاضي! دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاي ما را به دامادي قبول كردي.»   

ديگري مي گفت «خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده.» 

يكي مي گفت «اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود.»  

ديگري مي گفت «بزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي.» 

قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است, آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند. اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت «تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار برو.»   

مرد گفت «پدر زن عزيزم! من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه مي شود؟» 

قاضي گفت «كي از تو مهريه خواست؟»  

مرد كه از خدا مي خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضي را قبول كرد. دختر را فوري طلاق داد و رفت با همان زني كه فريبش داده بود عروسي كرد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:7 توسط : امین
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384
بد بياری يا بدشانسی چيست؟

باید بدانید هر فکر و اندیشه مثبت یا منفی که به ضمیر ناخودآگاه برسد آن را بدون توجه به درستی یا نادرستی اش قبول خواهد کرد اکنون می دانیم اگر یک فکر منفی، تضعیف کننده یا مخرب از ضمیر آگاه گذشته و به ضمیر ناخودآگاه برسد، در آن جذب شده و به تدریج صورت واقعی می دهد واین همان پدیده عجیبی است که میلیون ها نفر آن را بدشانسی یا بد بیاری می نامند، در حالی که خود مسئول و ایجاد کننده بدبیاری هایشان هستند.

آنان تاریکی ستاره بخت خود را به روزگار نسبت می دهند، در حالی که تاریکی یا روشنی ستاره شان به افکار تاریک یا روشنی مربوط می شود که در ذهن خود می سازند.

این عده از مردم روی زمین گمان می کنند که محکوم به فقر شکست یا ناکامی هستند.

احساس می کنند نیرویی عجیب بر آنها حاکم است و هیچ اختیاری برای تغییر سرنوشت خود ندارند. اینها خود عامل بدبختی های خود هستند، چون اعتقادات منفی آنان در ضمیر ناخوداگاهشان جذب گردیده، پرورش داده شده و صورت واقعیت پیدا کرده است.

شما می توانید با انتقال هر خواسته ای به ضمیر ناخواگاهتان به خواسته تان برسید.

شما می توانید با تلقین به خود ضمیر آگاهتان را تغییر دهید. برای فریب ضمیر آگاه باید خواسته تان را چنان نزدیک ببینید که انگار امروز در دست های شماست و شما آن را لمس می کنید و این تجسم را تکرار کنید تا خواسته تان به ضمیر ناخوداگاهتان منتقل شده و با مکانیسم ایمان و اعتقاد، خواسته شما را تحقق بخشند.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:6 توسط : امین
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384
Sade Sivand va MohiteZist

سد سیوند و اثر آن بر محیط زیست

● سد سازی و زدن چاه عميق بويژه در کشور زلزله خيز ما و پس از ويران کردن قنات‌ها، جنگل‌ها و آبخيز‌ها، آسان ترين و برای مجريان مفيد ترين راه تامين آب است، زيرا برای ساخت هر سد مخارج هنگفتی صورت می‌گيرد که بی گمان منافع آن به مردم بومی نمی رسد. عده ای از بوميان تنها مدت کوتاهی به زيان محيط زيست، به آب دسترسی می‌يابند.
● بخش‌های مهمی از آثار باستانی که به زير آب خواهد رفت، تاکنون حفاری و شناسائی نشده است و با از ميان رفتن آن‌ها بخشی از تاريخ و فرهنگ ما – که امکان بررسيش وجود دارد، محو خواهد شد و اگر در ميان آن‌ها اشياء آسيب‌پذير (فلز، استخوان و عاج، چوب، بافته و مخصوصا رنگ) وجود داشته باشد، بکلی از ميان خواهد رفت.

دكتر علی حصوری

چهارشنبه ۹ شهريور ۱۳۸۴
سیوند نام روستای بزرگ و خوش آب و هوائی در هشتاد کیلومتری شمال شیراز، پانزده کیلومتری شمال تخت جمشید و برسر راه اصفهان به شیراز است. رود کوچکی در دره‌ی سیوند جریان دارد که سیلاب‌های آن به رود کر می‌پیوندد و به دریاچه‌ی بختگان در شمال شرقی شیراز و جنوب غربی تخت جمشید می‌ریزد. آب در یاچه‌ی بختگان شیرین نیست، اما در مجاورت آن چاه می‌زنند و از آب آن چاه‌ها که قابل تحمل تر است برای کشاورزی استفاده می‌کنند. این دریاچه در روزگاری به دریاچه‌ی تشک در شمال بختگان و جنوب ابرقو( جنوب غربی مروست و هرات) و جنوب شرقی ارسنجان راه داشته، اما به علت کم آبی ، استفاده‌ی بیشتر از آب رودکر و انتقال مقداری از آن به شهر شیراز، این پیوستگی از میان رفته و دریاچه‌ی تشک هم مانند بختگان در خطر خشکی است. در سالهائی، مثلا 1382هر دو دریاچه خشک شد، اما از وضعیت کنونی آن‌ها آگاهی ندارم
در یاچه‌های شور هنگامی که خشک شوند برای ساکنان اطرافشان بیماری‌های خطرناک به بار می‌آورند. دست کم تجربه‌ی دریاچه‌ی آرال در این زمینه، پیش چشم ما است که هنوز بخش بزرگی از آن آب دارد. اینک با ساخت سد سیوند، بخش کوچک دیگری از آبی که به دریاچه‌های تشک و بختگان می‌ریخت، از میان خواهد رفت و این دریاچه را با خطر خشکی بیشتر مواجه خواهد ساخت. آب رود سیوند راه فرار به خارج از ایران یا جای نامناسبی ندارد. در واقع این سد، آبی را که در دریاچه‌ی بختگان گرد می‌آمد و در کشاورزی به کار می‌رفت، به پشت سد سیوند منقل خواهد کرد و به کشاورزان یا مردم دیگری خواهد داد. این کار چه معنی دارد؟ گذشته از این که با گرفتن نمک از دریاچه‌ی بختگان هم مقداری نمک به دست می‌آمد که حالا روی زمین خواهد ماند و برای مردم مزاحمت و بیماری خواهد آورد.
سد سازی و زدن چاه عمیق بویژه در کشور زلزله خیز ما و پس از ویران کردن قنات‌ها، جنگل‌ها و آبخیز‌ها، آسان ترین و برای مجریان مفید ترین راه تامین آب است، زیرا برای ساخت هر سد مخارج هنگفتی صورت می‌گیرد که بی گمان منافع آن به مردم بومی نمی‌رسد. عده ای از بومیان تنها مدت کوتاهی به زیان محیط زیست، به آب دسترسی می‌یابند.سدی که در زمان ریاست جمهوری آقای رفسنجانی بر روی رود سرباز در بلوچستان زده شد، ظاهرا گم شده و به یابنده‌ی آن می‌توان جایزه داد. در همان زمان سد‌های کوچک دیگری هم در جاهای دیگری زده شد که یک سد خاکی آن در نزدیکی بیجار تاتاریخی که من خبر دارم(1379) آب پیدا نکرد. ایشان کلنگ بسیار بزرگ و سنگین سد دیگری را هم در جنوب اردبیل برزمین زدند که من به همراه یکی دو تن از مسئولان امر در استان هر چه کوشیدیم به زیارت جای کلنگ خوردگی نائل نشدیم تا چه رسد خود سد. برای آن کلنگ تنها، چندین ملیون تومان خرج شده بود و دست کم یک هواپیما ایشان و همراهانشان را از تهران به اردبیل آورده بود. نمونه‌هائی را می‌توان یادآور شد که نشان از زیانمندی سد‌ها دارد. برای مثال در زلزله‌ی رودبار سد سفید رود آسیب دید، گرچه به این دلیل خطر ویرانی ندارد، اما اگر زلزله تکرار شود، معلوم نیست که بر سر گیلان چه بیاید.
اینک سد سیوند در جائی ساخته می‌شود که گذشته از بیفایدگیش، چنان که می‌گویند به چندین بنا و منطقه‌ی مهم باستانی ایران صدمه خواهد زد و بخشی از آن‌ها را به زیر آب خواهد برد، گذشته از این که آن هم خطرات سد‌های دیگر را به همراه خواهدداشت. مسئول پیشین سازمان میراث فرهنگی حکیمانه گفته است که آینده‌ی ایران مهم تر از گذشته‌ی آن است. گوئی در این سد سازی‌ها غیر ازجیب‌های ویژه ای، برای آینده‌ی ایران هم فکر می‌شود. مجموع سودی که از این سد به دست خواهد آمد، با در آمدی که از راه فروش بلیط برای دیدار از این مناطق می‌توان به دست آورد، برابری نمی‌کند. از سود آن سد باید زیان بیماری‌هائی را که مردم اطراف بختگان و تشک را به خطر خواهد انداخت ،کم کرد.
مهم تر این که بخش‌های مهمی از آثار باستانی که به زیر آب خواهد رفت، تاکنون حفاری و شناسائی نشده است و با از مییان رفتن آن‌ها بخشی از تاریخ و فرهنگ ما – که امکان بررسیش وجود دارد، محو خواهد شد و اگر در میان آن‌ها اشیاء آسیب پذیر(فلز، استخوان و عاج، چوب ، بافته و مخصوصاً رنگ) وجود داشته باشد، بکلی از میان خواهد رفت. باید دید که اگر در میان این آثار یک مسجد قدیمی هم وجود داشت، آیا رئیس پیشین سازمان میراث فرهنگی، جرئت داشت که آینده‌ی ایران را مهم تر از گذشته اش بداند؟ گرچه که بسیاری از مسئولان کنونی کارها در کشور اساسا به این چیز‌ها توجه ندارند و نمونه‌ی آن میدان نقش جهان در اصفهان است.
آیا در میان حکومتگران ایران کسی نیست که به این مسائل ساده و پیش پا افتاده فکر و از این کارها جلوگیری کند ؟ من مطمئن هستم که اگر آبخیزهای منطقه زنده و ترمیم شود، آب بیشتری در منطقه خواهد ماند و به صورت سیلاب روان نخواهد شد. این کار اگر در همه‌ی کشورما صورت گیرد که کاری است ناگزیر و خردمندترانی شاید روزگاری دیگر به آن خواهند پرداخت، منافع آن به مراتب بیش از سدسازی در ایران خواهد بود که با زلزله‌های پی در پی از میان خواهند رفت.با تشویق آبخیز داری برای عده ای از جوانان کشورما کارهای مفید پیدا خواهد شد.
گاهی در ایران زلزله‌ها پشت سرهم تکرار می‌شوند. به دنبال زلزله‌ی بم و در طی تقریباً یک سال برابر یادداشت‌هائی که من از اخبار برداشته ام، بیش از صدو پنجاه زلزله‌ی کوچک در ایران رخ داد. این‌ها محال است که روی ساخت و ساز‌ها اثر نکند.
خردی را که لازمه‌ی حفظ میهنمان از گزند روزگار است هرچه زودتر بیابیم. دلسوزی برای مردم به معنی دلسوزی برای محیط زیست آن‌ها هم هست.
سعدی از دست دوستان فریاد
پس از نوشتن این یادداشت نامه ای از دوست جوانی که در آب منطقه‌ی سیوند کار و پژوهش کرده به دستم رسید که در آن خبر می‌دهد که متاسفانه تحصیل کرده‌ها و استادان ایران در کمک به این گونه طرح‌ها پیشقدم هستند. البته من این گونه کارها را در طرح‌های دیگری دیده ام. وقتی دانشگاه‌ها هم به تاسی از سازمان‌های دیگر شرکت تشکیل بدهند و دستی در غارت کشور داشته باشند، تکلیف تحصیل کردگان هم روشن است. بی گمان وقتی بدبختی دامن خودشان را هم بگیرد، آنگاه باز هم از ملت مظلوم ایران گله خواهند کرد و از ایشان طلبکار خواهند شد، چنان که هم اکنون هم در واقع مشغول پس گرفتن طلب خود از مردم ایران هستند.

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:5 توسط : امین
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384
نوشتن دشنام

سلام.امید وارم حال همه خوب بیده باشه.یکی از دوستان که خیلی هم بیشعر بودن و به خاطره نوشتن مطلب درباره ی تخت جمشید به کورش بزرگ فحش داده بود که از اینجا بنده خودم یه آینه قرار میدم و فحش بر می گردونم به خودش و اینم ایمیلش هست

amirla2@yahoo.com ممنوم.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:37 توسط : امین
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384
ماه تولد شما و افراد مشهور

سلام.اول از ماه شهریور شروع می کنم.

 

شهريور

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:38 توسط : امین
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384
8 Scenes for destroying Pasargad

 سکانس برای نابودی پاسارگاد -

این گزارش نه بهانه گیری ، نه مرثیه و نه التماس است . این گزارش تنها شکایتی از خودمان است که درHydroForum ® Group مقابل نابودی یکی از عظیم ترین آثار کهن مان خاموش نشسته ایم . آری ، بزودی سدی ساخته خواهد شد تا نیمی از میراث ما را با خود ببرد . نام این غول را بخاطر بسپارید : سد سیوند .

1. اگر تا بحال به ایالات متحده سفر کرده باشید متوجه می شوید که این کشور به هیچ وجه دارای آثار باستانی نیست ( به خاطر تاریخ محدودش ) و شاید به جز آثاری بسیار محدود از سرخپوستان و شاید اینکاها چیز دندان گیر دیگری نصیب تاریخ دوستان این کشور نمی شود . لابد با خود می گویید این توضیحات چه ربطی به تیتر گزارش دارد. اما نکته اینجاست : تنها قطب در آمد گردشگری آمریکا ( به جز خیابان های پر زرق و برق لس آنجلس ) دره ای عمیق است که غروبها در پایین آن مه ایجاد می شود و ابر بالا می آید . این دره که گراند کانیون (Grand Canyon ) نام دارد سالیانه 3 برابر پول نفت ایران در آمد دارد . دقت کنید : 3 برابر .

2. کسب و کار در ایران از طریق گردشگری چیزی غیر قابل وجود برای مسئولین مملکتی به شمار می آید . تا قبل از این گمان می کردم که درآمد پایین گردشگری ایران فقط به دلیل مسائل سیاسی است و این که مردم کشورهای دیگر ایران را به چشم یک کشور حامی تروریسم نگاه می کنند . اما تازه فهمیدم که آثار باستانی ایران از دید مسئولین ( متاسفم که این کلمه را به کار می برم ولی این عین واقعیت است ) در حد کشک است !

3.تیتر روزنامه (...) این است : دیدار رئیس جمهور با کابینه جدید . این خبر تیتر یک است و خبر دیگری دوست دارد از قسمت پایین روزنامه فریاد بکشد که ما ببینیمش . خبری که صدها بار بیشتر لیاقت داشت تا به جای آن موضوع خسته کننده تیتر یک شود . خبر این است : مقبره کوروش بزودی به زیر آب خواهد رفت .

4. آری داستان این است : در ادامه ی پیشرفت عمرانی کشور قرار است سدی با نام سیوند در حوالی منطقه ی باستانی دشت مرغاب احداث شود که با احداث این سد نه تنها محوطه ای باستانی در دشت مرغاب، بلکه آرامگاه کوروش و تخت جمشيد نیز به زیر آب خواهند و رفت و برای همیشه محو خواهند شد.

HydroForum

5.اما نکته ی خنده دار این است که هنوز مسئولین نمی دانند پس از آب گیری این سد چه آثار باستانی زیر آب می رود و کدامشان نجات پیدا می کنند . به عنوان مثال : آقای مرعشی ، رئیس سابق سازمان گردشگری گفته است که این سازمان جلوی سدسازی را نخواهد گرفت ، چون نمی توان سد سازی را فدای آثار فرهنگی و تاریخی کرد .

6.عده ای می گویند که تخت جمشید و پاسارگاد نابود نخواهند شد و فقط شاید با تغییر فضای رطوبتی به آنها آسیب رسانده شود . محمد حسن طالبیان مسئول سایت های پاسارگاد و تخت جمشید مساله ی نابودی تخت جمشید و پاسارگاد را کاملا منتفی می داند.

7. اما به راستی می شود در این برهه ی حساس به مسئولین اعتماد کرد؟ آیا می شود خیالمان از بابت محاسبه هایشان ( که اغلب هم مشکل داشته ) راحت باشد؟ تمام ترس من این است که روزی از خواب بلند شوم و رادیو اعلام کند که پاسارگاد به زیر آب رفت و سپس هم یکی از مسئولین از شنوندگان محترم ! عذر خواهی کند .

8.مساله ی تخت جمشید و پاسارگاد بحث بی ارزشی نیست که خیلی ساده از کنارشان بگذریم . نباید با آثاری چون پاسارگاد ریسک کرد . همه ی ما در این زمان وظیفه ی اعتراض دارید . اگر چون ما روزنامه نگارید در مقاله هایتان اعتراض کنید . اگر وبلاگ نویسید برای هم کامنت بگذارید و اگر هم در خانه می نشینید و دستتان به جایی بند نیست گوشی تلفن را بردارید و خودتان اعتراض را با خبر دادن به دوستانتان ابراز کنید و اگر تمدن کهن و آثار باستانی و تاریخ ایران برایتان دغدغه نیست که هیچ !


Cyrus Tomb in Pasargad
ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:50 توسط : امین
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384
درسهاي زندگي

درسهاي زندگي :


در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .


در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .


در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .


در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .


در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .


در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه
انجام مي دهيم دوست داشته باشيم .


در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن
واكنش نشان مي دهند.


در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است .


در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .


در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .


در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .


در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .


در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده
است ، دچار آفت مي شود .


در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .


در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست .



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:48 توسط : امین
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384


(صحنه: يك اتاق خواب معمولي. اتاق كاملاً تاريكه و در صحنه چيز چنداني ديده نمشه. )
(ديالوگ با صداي پچ پچ)
- اومد ؟!
- نه بابا، هنوز خيلي مونده!
(براي نزديك 5 دقيقه اتاق كاملاً‌ ساكته)
- اومد ؟!
- نه بابا بخواب! وقتي اومد صدات مي كنم!!
(باز يك مدت اتاق ساكته)
- حوصلم سر رفت! چرا نمياد؟!
(با نفس-نفس)
- واستا! مثل اينكه داره مياد!
- جدي؟! ايولله! من فكر كردم مي خواد تا صبح طول بكشه!!
(يك مدت ميگذره)
- پس چي شد؟
(...اگه تا اينجاي داستان هر فكر نامربوطي مي كرديد، بدانيد و آگاه باشيد كه شما جزو منحرفين جنسي طبقه بندي مي‌شويد وعشق بازی به داشتن چنين مخاطبيني افتخارميكند! و اگر هيچ فكر نامربوطي نمي‌كرديد بدانيد و آگاه باشيد كه شما دچار كمبود تخيل جنسي مي‌باشيد و بايد بيشتر از اينها به عشق بازی سربزنيد!!)
(يكي از درتو مياد و چراغو روشن مي‌كنه. صحنه تو نور چراغ مشخص ميشود: تو يك گوشه اتاق يك تخت يك نفره هست كه يك پسر هجده - نوزده ساله روش دراز كشيده با چشماني كه از زور بي‌خوابي پف كرده. طرف ديگه اتاق يك ميز كامپيوتره كه يك جوونك ديگه‌اي (تو همون سن و سال) پشتش نشسته. شخصي كه تازه وارد شده مرد ميانساليست در لباس خواب و چهره اخم‌آلود. ساعت ديواري ساعتِ 2:45 رو نشون ميده )
مرد ميانسال: شماها چرا نمي‌خوابيد؟
پسر پشت دستگاه در حالي كه با هزار بدبختي تونسته تصوير رو مونيتور رو عوض كنه و حالا مثلاً مشغول كشيدن يك نموداره: اين پروژه لامصب رو بايد فردا تحويل بديم!
مردميانسال(درحالي كه اخم تو صورتش به غرور تبديل شده): آفرين بابا!  ناراحت نباشيد، من فردا ميرسونمتون دانشگاه كه بتونيد صبح نيم ساعت بيشتر بخوابيد!
(مرد ميانسال اتاق رو ترك مي‌كنه)
پسركي كه رو تخت خوابيده: ‌پس اين لعنتي چرا نمياد؟!
جوونك پشت دستگاه: كون گشاد همش عكس خاليه! اينجوري حالا حالاها نمياد.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:48 توسط : امین
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384
(( دوستت دارم))

(( دوستت دارم))


گريه مي کنم
اشکهایم روی گونه هایم می لغزد
دستانت زمانی اشک هایم را بر روی گونه هایم پاک می کرد
زمانی همیشه دستانت دور گردنم بود
با من بودی
سرت بر روی شانه هایم بود
زمزمه هایت همیشه در گوشم هست
به یاد جملاتت می افتم
همیشه تو را در کنارم حس می کنم
اما دیگر
تمام شد
وقتيکه در زمين و آسمان
تو آغاز مي شوي
يکي بود
يکي نبود
غير تو اين جا کسي نيست
...
گوش هايم را بريده ام
اما هنوز
در گوشم صداي توست
به گردنم دست زدم
اين جا
جاي دستهاي توست
بر روی شانه هایم سنگینی تو را حس می کنم
دست نمي دهم به اين بازي
بازی عشق هم پایانی دارد
پایان عشق
جدایی
رهایی
وقتي تو نيستي
من با خودم هم حرفی ندارم
آن جا که از دست دادن
تو را شرم نمي شود از با من بودنش
من دستم را به کسی دیگر نمی دهم
چرا که من تو را
دوست دارم
برای تو هر کاری کردم
از همه چیز و همه کس گذشتم
برای اینکه
عاشقتم
عاشقانه دوستت دارم


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:9 توسط : امین

RSS